« پسری در بهار - قسمت یازدهم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت سیزدهم »
پسری در بهار - قسمت دوازدهم
آروم دستمو ميكشيدم روی چونم همونجايى كه پسره مشت زده بود. با حرص نفس میکشیدمو تو حال و هواى خودم بودم. سیگارو از روی ميز رو به روم برداشتم روشن كردم پاکتو فندکو انداختم روی ميز. يكم كه گذشت چشمم افتاد به يه دختره كه روی چند تا مبل اونطرف تر از من نشسته بودو ذُل زده بود به من. يكم نگاش كردم كه بى خيال ما بشه اما ول كن نبود. برام اصلاً مهم نبود، همینجوری کامهای عصبانی سنگين از سيگار میگرفتمو به گذشته فكر ميكردم. ديدم دختره از جاش پاشد با پر رویی بی نظیر خودش بسته سیگارو فندکم رو برداشت يه دونه سیگار از توش برداشت روشن كرد دوباره نشست سر جاش، تو دلم گفتم بفرما تو دم در بده!
دختره_ چرا اينقدر خسته اى؟
من_ خسته نيستم
دختره_ چشمات چيز ديگه اى ميگن
يه کام عميق از سيگار گرفتم يكم تو چشماش نگاه كردم
من_ چه آهنگِ مسخره ای!
دختره_ از چه نظر؟
من_ معنا و مفهومش، موسیقیش هم فوق العاده ضعيفه
دختره_ رشتۀ تحصیلیت موسيقى بوده؟
بدون توجه به سوالش سیگارو تو جا سيگارى فشار دادم و گفتم
من_ چقدر هواى اينجا خفست
بعدشم پاشدم رفتم سمت حياط. نگين هم که پيش چند تا دختر نشسته بود بهم نگاه كرد دستشو تكون داد كه يعنى كجا ميرى منم بهش حالى كردم ميرم حياط. توی حياط رو به روى باقچۀ بزرگی که توش بود واستاده بودمو به درخت های توش نگاه ميكردم كه پشتشون استخر و آلاچیق قرار ميگرفت. آروم آروم قدم زنون رفتم سمتِ آلاچیق و نگاهم روی تنۀ درختهای نسبتاً کوچیکش میچرخید. اون موقع كه من داخل آلاچیق شدم كسى توش نبود، چند دقیقه که گذشت حس ميكردم كسى داره از پشت سرم مياد توی آلاچیق. برگشتم ديدم همون دختره كه چند دقيقه پيش توی سالن باهام حرف ميزد، با دو تا لیوان که توی دستش گرفته بود داره میاد طرفم
دختره_ من كه گفتم چشمات خستست تو الكى انكار كردى. بيا برات دوا آوردم بخور حالت جا مياد.
يكى از لیوانارو داد دست من بعدش لیوان خودش رو آروم زد به لیوان من ادامه داد
دختره_ به سلامتى هرچی آدمه اخمو
يه پوزخند زد و دوباره نگاهمو بردم روی درختا.
دختره_ خب چرا نميخورى؟
من_ از اين چيزا خوشم نمياد، تا حالا هم لب نزدمو نخواهم زد.
لیوان رو در حالتى كه بهت زده رفتارای منو نگاه ميكرد دادم دستش رفتم سمت ساختمون. جلوی در که رسیدم به نگين اشاره كردم بياد
نگين_ جانم، بهتر شدى؟
من_ من دارم ميرم، بهتره اينجا نمونم.
نگين_ اِاِاِ!
نذاشتم حرفشو ادامه بده
من_ مراقب خودت باش حواست باشه كسى نگاه چپ بهت كرد بهش بگو فلانى رو مى ندازم به جونتا
نگين هى به يه حرفى منو چند ثانيه بيشتر نگه مى داشت كه بالاخره شقايق فهميد من دارم ميرم، واسه همون اومد پیشمون
شقايق_ چى شده نگين؟ آقا فرهاد چرا نمیاد داخل؟
من_ با اجازه رفع زحمت ميكنم، فقط اين نگين رو هم سپردم دست شما، انشالله همگى خوش باشیدو رنگ بدبختى رو نبينيد.
ديگه وانستادم ببينم چى ميگن پشتمو كردم بهشونو برگشتم سمت در خروجى، توی راه همون دختره هم با همون حالته متعجب داشت ميرفت پيش بچه ها که پشت سر منبودن، منم بدون اينكه محلش بذارم از کنارش رد شدمو از خونه زدم بيرون. توی راه با خودم غر غر ميكردم، ميگفتم عجب کس خلیم من با که اين اعصاب نداشته پاشدم اومدم پيش يه مشت علافه خل. توی مسیر يه فلافل گرفتم خوردم چون اصلاً حوصله آشپزى نداشتم، بعدشم يه راست رفتم خونه كه بگيرم يكم زودتر بخوابم. با خودم براى بار چند هزارم تصميم گرفتم كم كم واقعيت رو بپذیرمو كمتر بهش فكر كنم، چون اگه همينجورى پيش ميرفتم كارم واقعاً تموم بود. اما مگه ميشد به اون فرشته فكر نكرد؟ اى خدا عجب روزگارى شده ها.
** پرستو_ فرهاد
من_ جانم خانمى
پرستو_ امشب با مامانم در مورد تو حرف زدم، با اينكه سعى ميكرد يه طورى رفتار كنه كه بهم بقبولونه واسه اينجور برنامه ها هنوز زوده اما ميگفت با اين چيزهايى كه تو ازش بهم گفتى به نظر نمياد پسر بدى باشه. ميگم كه ميخواى ببينيش؟
من_ نه ديوونه، بيام ببينمش چى چى بگم!
پرستو_ بگو ميخوام بيام خواستگارى، دخترتون رو بدبخت كنم!
من_ اون كه سر جاش، اما ابله يكم فكر كن با اين وضعيتى كه من دارم چى چى بگم آخه. هشتم گرو نهمه، ننه باباتم يه بیلاخ خوشگل حوالم ميكنن ميگم برو رد كارت كه هنوز جاى سفت نشاشیدی. **
بازم صداى لعنتی ساعت بود كه گند زد به خوابم، يعنى پاشو كه باز سگ دو زدن شروع شد. خونه تو سكوت خاص خودش غرق بود، چقدرتوی اون مکان تنهايى مشهود بود. بهر حال پاشدم و يه چيزى خوردم و زدم کوبیدم رفتم شركت. توی سالن اصلی شرکت واستاده بودمو مشغول سلام علیک با چند نفر از بچه های شركت بودم
من_ خب حسابی اين چند روز نفس راحت كشيديد ديگه اين قيافه مارو نديد
جهانى_ نه اتفاقاً، اكثر بچه ها ميگفتند جاى شما چقدر خالیه
تو دلم گفتم خب بس که خرید ديگه، من خودم از خودم فراریم شماها دلتون تنگ شده بوده؟ واسه چى چيه من دلتنگ بوديد ديوونه ها؟ اخم من؟ غم من؟ شايدم چیکو. همينجورى با خودم ونگ ونگ میكردمو ميرفتم پيش آقاى كاظمى كه ببينم چه كارایى رو بايد انجام بدم. مرتيكه از نبودنم استفاده کرده بود هزار تا كار ريخته بود سرم. خلاصه تا آخر شب در گير کارای شرکت بودم. به محض اينكه ذهنم ميرفت سمت پرستو به خودم نهیب میزدمو فكرم رو به يه چيز ديگه معطوف ميكردم. كارهاى شركت كه تموم شد هوا تقريباً تاريک شده بود، با اينكه خسته بودم اما نميدونم چرا دلم ميخواستیکم قدم بزنم. كيف دستیم رو انداختم روی دوشم همينجور كه آروم آروم واسه خودم راه ميرفتم كُتی که توی دستم بود رو هى از اين دست ميدادم اونیکی دوباره بعد از چند لحظه ميدادم اونیکی. سرم پائين بود و به موزائیکایی كه روشون قدم ميزدم نگاه ميكردم. چقدر بی نظم سر جاشون قرار گرفته بودن، خیلی هاشون هم لق شده بود، خيلى جاها تقريباً چاله ميشد. يه پوزخند زدم نگاهمو بردم سمت كف خيابون، ديدم اون از موزائیکا بدتره. همۀ خیابون از آسفالتای تیکه تیکه پر بود. سطح خيابون به شدت ناهموار بود. با پوزخند گفتم اينهمه دولت حرف ميزنه، مردم ناراحتن كه چرا ماشیناشون اينقدر زود داغون میشه! با همه این حرفا نمیدونم دولت چرا وقت نمیزاره یکم به وضعیت این خیابونا برسه. به خودم اومدم گفتم منه منگولم به چه چيزهايى فكر میکنما! خیر سرمون دو دقیقه اومديم قدم بزنيم، بى خيال بابا.
به هر حال كشور ما با همين جذابیتهای بی نظیرش اينهمه توريست داره ديگه! مگرنه ديگه چى چى داره؟ شروع كردم نگاه كردن مغازه های كنار خيابون، عوض اينكه عين یه آدم به اجناس نگاه كن همش داخل مغازه ها رو نگاه مى كردمو از خلوت بودن داخل مغازه و شلوغ بودن پشت شیشه ها ميخنديدم. توی اکثرشون خلوت بود اگه كسى هم پيدا ميشد دست خالى ميومد بيرون. اينم از وضع اين مغازه داراى بدبخت. اما خودمونیما واسه اينكه يه چيزى گیرشون بياد كلى ميكشن رو قیمته اون لباس يا شلوار يا هر چيزى، بعدم كه مشترى مياد ميگن چون شمایی مثلاً ۲۰% تخفيف بهتون میدمو اين چرتو پرتا، مشتریه هم كلى خر کیف میشه كه ايول رفتم خريد ۲۰% تونستم تخفيف بگيرم در حالى كه ۴۰% هم ضرر كرده، يه كلاه از سر تا پاش كشيدن روش.
نیشخند تمسخر آميزى روی لبم بود و هر دقيقه يه مسأله خنده داره تازه ای رو از كشورم پیدا میکردم که به باد انتقاد بگیرم. نگاهمو دادم طرف مردم. مثل عادتم توی چشماى بقيه نگاه مى كردمو سعى ميكردم حالت های درونى شخص رو از چشماش بفهمم. خيلى خنده دار بود. مثلاً دختره رو میدید که از دور داره توی همون مسیری که راه میری در جهت مخالف حرکت میکنه و بهت نزدیک میشه. طرف از فاصله دور مثلاً منو آنالیز ميكرد وقتى ميرسيد نزديكتر و ميخواست از كنارم رد بشه عوض اينكه مثل من بهم نگاه كُنه نگاهش رو از روی من برمیداشت يكجا خيره میموندو از كنارم ميگذشت. خنديديم با خودم گفتم واقعاً كه ما مردم چقدر بدبختيم، تموم زندگیمون شده يه ظاهر خشک و خالى كه توش هم هيچى نيست. بهر حال مملكت گل و بلبل كه ميگن همينه ديگه، همه چیزش بايد بهم بخوره. وقتى خیابونا عجيب غريبه مردمش هم بايد عجيب و غريب باشن خب. من موندم چرا روانشناسا ميان ميگن که ما در عجبیم چرا اينهمه عمر اين مردم پائينه! خب منگلا همه اينا مال استرسو فشار عصبیه زياد مردمه ديگه. همۀ ما اساس زندگیمونو گذاشتیم روی يه چهار پایه رفتیم واستادیم روش. و هر پایۀ اون رو يكى از رفتارای مسخرمون قرار داديم.
يكيش شده ظاهر سازى كردن
يكيش شده همش حرف مردم
يكيش شده ترس از تغیر
یکیش شده فكر زیرابی زدن و زیرابی رفتن واسه چندر غاز
خب بابا وقتى يكى از اين پايه ها يكم بلرزه، چقدر ميتونى رو اين چهار پایه واستی؟ اساس زندگیت آیا سست نمیشه وقتی یکی تو رو میگیره به باد انتقاد؟ میلرزی! واسه اینکه از اون گردباد فرار کنی جلو یارو دُلا راست میشی بعدش که رفت رد کارش پشت سرش هر چی خواستی میگی. مسخره نیست؟ آخه آدمه عاقل كه اينجورى خودشو اسیرو ابیر مردم نمى كنه كه. آدم عاقل از روی این چهار پایۀ لعنتی مى پره پایین و روی زمينه خدا راه ميره. بدون هیچ استرسی. بدون توجه به حرف بقیه، بدون توجه به ترس از تغیر. گوره باباى بقيه، ببين دلت چى مى خواد، تا كى وایه اینو اون آدم فيلم بازى كُنه، كه آخرش چى؟ كه دو تا آدم بيان ازمون تعريف كنن بگن فلانى خيلى فلانو بهمانه؟ اگه آدم لنگه اينه که دو نفر هى ازش تعريف كنن بره امين آباد خودشو بسترى كُنه بهتره.
خلاصه همين جورى غر غر مى كردمو از رفتارای مردم اين شهر وانفسا ميخنديدم. به خودم گفتم آخه ابله حالا كه خودت اينهمه ايراد ميگيرى مگه خودت اينجورى نيستى؟ يكم فكر كردم جواب دادم خب منم يكى از همينام ديگه. باز به خودم گفتم پس خفه شو برو خونه بابا.
روزها همينجور میومدنو ميرفتن.
تقريباً چند روزى از اون پارتى كه با نگين رفته بودم گذشته بود كه نگین شام دعوتم كرد خونۀ خودش. چون وقت نشد برم خونه لباس عوض كنم و باهاش راحت بودم از همون شركت يه سره رفتم اونجا. بعد از کلی راه بالاخره رسیدم خونشون. توی آينه آسانسور يه نگاه به خودم انداختم، پیرهن مشكى رو دور كمرم مرتب كردمو موهامو باز دادم بالا برگشتم سمت در که آماده باشم با اون چشماى جذاب سبز رنگ نگين رو به رو بشم. از آسانسور كه اومدم بيرون مثل هميشه دم در به استقبالم واستاده بود. عوض سلام يه چشمک بهم تحويل دادیمو رفتيم تو، وقتى از جلو در رفت كنار كه وارد شم چشمم به سالن پذیرایی افتاد كه ديدم يه دختره داره مياد سمت در، يكم زوم كردم روی قیافش فهميدم اين همون دخترست كه شب تولد شقايق چند بارى باهام حرف زد که منم اصلاً تحويلش نگرفتم. با اینکه از حضورش جا خوردم اما خودمو جمئ جور کردمو باهاش دست دادم و سعى كردم مثل وقتى که با نگين تنها بودم زيادى رفتارای بچه گونه از خودم بروز ندم.
نگين_ فرهاد جان ايشون هم بنفشه جون از دوستاى گل منه، اون شب توی پارتى هم بودن نميدون دیدیش يا نه
من_ بله آشنايى دارم خدمتشون. روم رو برگردوندم طرف بنفشه ادامه دادم در كل خوشبختم از ديدار مجدد
بنفشه_ لطف دارى شما، آقاى اخمو
من_ با خنده گفتم زندگیه ديگه، بالا پائين داره
توی پذیرایی نشسته بوديمو از اينور اونور صحبت ميكرديم. خلاف سری های پيش، نگين يكم رسمى تر لباس پوشيده بود. يه پيرهن آبى روشن آسمونى با يه دامن لى روشن كه تا يكم پائين زانوش رو پوشونده بود تنش کرده بود. بنفشه هم يه لباس آستين كوتاه مجلسی زرشکی پوشيده بود با يه شلوارِ مشكى. يكم كه حرف زديم نگين پاشد به هوای غذا ردیف کردن رفت سمتِ آشپزخونه. احساس كردم بنفشه دیگه زيادى نگاهم ميكنه تا خواستم بهش يه چيزى بگم اون شروع كرد
بنفشه_ لباس مشكى هم بهت مياد، اون شب هم اگه اشتباه نكنم زرشکی بود تنت بود، اونم بهت مييومد
من _ به من اكثر رنگا مياد. اما زرشکی به شما نمياد، همون رنگای روشن بهتره.
تو دلم خنديديم گفتم اين از حملۀ اول كه زدم برجکتو داغون كردم. چون بدون توجه به حرفهاى من و نگاهای من بهم خيره ميموند من هم راحت تر آنالیزش ميكردم. اما در كل به نظرم خيلى جذاب ميومد. مخصوصاً با اون موهاى پر کلاغیش كه از بالا بسته بود و به غیر از يه چند تار موش که از اطراف صورتش اومد بود پایین، بقيه اش رو ريخته بود پشتش. زياد زیور الات نداشت و همين يكى ديگه از نکته های مثبتش بود. بنده خدا همچين حرف من روش اثر كرد كه لال شد
من_ شما تشنتون نيست؟
بنفشه_ نه چطور؟
من_ من كه حسابى تشنمه، اين نگين هم كه هنوز مهمونداری رو ياد نگرفته، من از سر كار اومدم عوض اينكه به من يه نوشیدنی بده ميذاره ميره.
بنفشه يه لبخند زدو منم پاشدم رفتم پيش نگين كه داشت چند تا کاهو روی يه تخته خورد ميكرد. از بغلِ كمرش يه وشگون ازش گرفتم اونم نامردى نكرد با لگد زد به ساقه پام.
من_ با خنده گفتم، ميگم وحشى كاش بهم ميگفتى مهمون دارى حداقل کاندوم بى حسى ميگرفتم بتونم کفاف هر دوتونو بدم
نگين_ با خنده گفت خفه شو پر رو
يكم از شير آشپزخونه آب خوردم خواستم كه ادامه مسخره بازی هامو با نگين بكنم که بنفشه هم اومد سمت آشپزخونه واسه همون ديگه نشد كارى بكنم. به كمک هم ميز رو چیندیمو توی سكوت شامو خورديمو يكم بعد از شام من پاشدم به هوای خسته بودن خداحافظى كردم که از اونجا بزنم بیرون. موقعى كه داشتم کفشامو میپوشیدم چشمم افتاد به صورت بنفشه که مثل عادتش توی چشمای من غرق شده بود
بنفشه_ اگه شكالى نداره من شمارت رو از نگين ميگيرم بعداً يه تلفنى بهت ميكنم
من_ نه چه اشكالى، خوشحال ميشم صحبت كنيم، البته نه جنگ.
هر دو خنديديمو نگين هم با تعجب نگامون ميكرد كه از چى حرف ميزنيم. خلاصه از خونه زدم بيرون و به سمت خونه خودم راه افتادم. چشمم افتاد به كيفم با حرص به خودم گفتم منه كس خل خير سرم كاندوم با خودم آورده بودما. عوضِ سكس يه شام گیرمون اومد، حالا ميرم خونه میکشمش روی چیکو مى شينم انقدر جلق ميزنم تا حرصم خالى شه. ابله منو ورداشته آورده شام بهم بده، شام ميخوام چى كار من. ذهن مغشوشم بدجورى روی سكس كليد كرده بود. توى راه خونه هر جایی رو كه نگاه ميكردم فقط دخترا رو ميديدم. خنده دار بود انگار كه اصلاً مردى توی عالم جز خودم موجود نيست. حس ميكردم چشمام هم تابلو شدن واسه همون عوض اتوبوس و اين حرفا سوار تاكسى شدم كه زودتر برسم خونه تا يه وقت عمل ناشایستی از من سر نزنه. توى مسير برگشت وقتی فکرم رفت سمت پرستو ديگه نتونستم منحرفش كنم.
** چند ماه از دوستیمون ميگذشت، جز همون یکباری كه نصفه نيمه باهم سكس كرديم و فقط من ارضاش كردم ديگه باهم سكس نداشتيم. توى مسير برگشتن از مدرسه تو همون پارک هميشگى باهم نشسته بوديم. دیدم پرستو عجیب قریب نگام میکنه
من_ هوم؟
پرستو_ فرهاد مامان اينا پس فردا مى خوان برن مسافرت منم به هوای امتحانها قرار شد بمونم خونه
من_ اوهوم، خب که چی؟
پرستو_ خبو كوفت، بايد بيايى پيشم يكم كمک كنى كه منم بهتر درسامو بخونم.
من_ آها از اون جهت؟! چشم، به روى چشم
تا چشم به هم زدم شد فردای اون روزو جلوی خونشون واستاده بودمو آماده میشدم که زنگ خونشون رو بزنم تا برم بالا و ... **
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at June 4, 2008

