« پسری در بهار- قسمت هفتم | بازگشت | پسری در بهار - قسمت نهم »
پسری در بهار - قسمت هشتم
** ساعتو نگاه كردم، اوه اگه همين جورى آروم بخوام برم دير ميرسم سر قرار. همونطورم شد، از بس كه ترافیک سنگين بود ده دقيقه ديرتر از وقت مقرر شده رسيدم، پرستو زودتر از من رسيد بود.
من_ همونطور كه نفس نفس ميزدم گفتم سلام، ببخشيد دير شد توی ترافيك موندم
پرستو_ سلام، اشكال نداره
من_ خيلى وقته اینجایی عزیز؟
پرستو_ نه خود منم تو ترافيک موندم تازه چند دقیقست كه رسيدم
من_ آها، خب بدو بريم تا بلیطا ته نكشيده
چند دقیقه بعدش توی سالن وسط یه ردیف نزدیکای پایین سالن نشسته بودیم. چراغ سالونو خاموش كردنو همه آماده شدن واسه دیدن فیلم. منم کرمم گرفته بود توی اون تاریکی با انگشتم ميزدم به پهلوى پرستو و فشارش ميدادم كه اونم هر چی سعی میکردن خودشو نگه داره نمیتونستو آخو اوی میکرد.
پرستو_ فرهاد ول كن زشته
من_ زشته مشته مال تو فیلماست اينجا واقعیته، توی واقعييت اونم توی اين كشور هيچى زشت نيست
پرستو_ ديوونه
بازم زدم به پهلوش
من_ تنها راهش اينه که دستاى منو بگيرى توی دستت نگه دارى
پرستو_ خب بده ببينم اون دو تا شیطونو
دستامو گرفت توی دستشو بعد از چندين دقيقه هيجان به آرامش و خلع محض رسيدم. تا وسطای فيلم دستامو همينجورى گرفته بود توی دستش و منم آروم نشسته بودم. اگه دستام از دستش ول ميشد منم به دلیل سادیسم زیادی كه داشتم دوباره ميزدم به كنار شیکمشو اونم دوباره محكم دستامو ميگرفت.
اصلاً حواسم به فيلم نبود، شايد فيلم رو نگاه ميكردم اما پشت پرده سینما که فیلم ازش پخش میشد داشتم به زندگى خودم فكر ميكردم. به اينكه خوابم يا بيدار؟ به اينكه آيا همه چيز خوب پيش خواهد رفت؟
دستامو از دست پرستو كشيدم بيرون و خودم دست چپشو گرفتم كشيدم توی بغلِ خودم. هيچ وقت علاقه زيادى به سينما نداشتم، اگه قرنی يه بار هم با خانوادم میومدم يا داشتم چيز ميز مى خوردم يا ميگرفتم تخت ميخوابيدم. گرماىِ دست پرستو تن داغ منو داغتر از قبل ميكرد، دستشو آوردم بالا پشتش رو بوسيدم
پرستو_ آروم در گوشم گفت اين كارا به قیافت نمياد، نكن
من_ اين قيافه يه حصاره كه هر كسى واردش نشه، پشتش يه خبراى ديگست عزيزم
پرستو_ اين پاچه خوارى ها هم به اخمای ابروت نمياد
من_ به شما هيچ ارتباطى نداره چى به چى مياد، شما لطفاً شات آپ كن فیلتو نگاه كن. منم با دستای گرم کسی که قد دنیا برام عزیزه عشق و صفامو ميكنم
پرستو هم مثل هميشه از محبتی که توی حرفام موج میزد میرفت توی حال خودشو منو به حال خودم میگذاشت. تا آخر فيلم يه دقيقه دست پرستو رو نگاه ميكردم يه دقيقه درو دیوارو. گذر زمان رو نمیفهمیدم،توی حال و هوای خودم بودم که دیدم چراغ سالن روشن شد به این معنی که فیلم به آخر رسید. جمعیت الاف هم پاشن برن رد کارشون. از میون جمعیت داشتیماز راهرو میرفتیم پایین بس که شلوغ بود جیب میبای خالیمو با کیف پرستو رو سفت چسبیده بودم یه وقت کسی بر حسب عادت شیطونی نکنه.
پرستو_ فيلم چطور بود به نظرت
من_ راستشو بگم همون چند دقيقه اولشو بيشتر نديدم. بقيه فيلم يا دست تو رو نگاه كردم يا درو دیوارو
آروم زد تو كلم با خنده گفت
پرستو_ بس که دیوونه ای
من_ حالا مونده تا به ميزان ديوونهِ بودن من پى ببرى
توى خیابون وليعصر دوش به دوش هم راه میرفتیمو مغازه ها رو نگاه ميكرديم. مغازه هایی كه به قول خودم كيفو کفشایی كه توش بودن پول خون باباشونو روش گذاشته بودن. پرستو وامیستاد نگاه ميكرد از بين هر چند تا مغازه يكى دو تا مدل نشون ميداد منم بر حسب عادت از هر کدوم يه ايرادى میگرفتم. بالاخره بعد از ديدن چند ده مغازه يه كيف رو بهم نشون داد گفت
پرستو_ فرهاد اينا جديد مد شده، نظرت چيه؟
من_ بدک نيست
پرستو_ همينطورى كه با تعجب به من نگاه ميكرد گفت چه عجب تو از يه چيزى ايراد نگرفتى آقاى منتقد
من_ اگه سخت سلیقه نبودم كه الان دست فرشته به اين نازى تو دستم نبود که. **
رسیدم به خونه، حوصله نداشتم از توی کیفم دسته کلید رو بکشم بیرون واسه همون زنگ خونه رو زدم، مادرم آیفون رو جواب داد
مادرم_ كيه
من_ منم عزیز
مادرم_ بيا بالا كه مهمونا اومدن. دارم شامو ميكشم
درو زد رفتم تو حياط، بالا رو نگاه كردم ديدم آره يه صداهایی از پنجره مياد. به خودم گفتم پس چرا من نميدونستم مهمون داريم؟ جواب دادم بس كه حواست به اينور اونوره ديوونه. همينطورى كه ميرفتم سمتِ پله ها گفتم خب پس چرا اينقدر زود دارن شام ميكشن! بى اختيار ساعتمچی دستمو نگاه كردم کپ كردم. ساعت تقريباً از ۹:۳۰ هم گذشته بود. اينقدر عميق تو خاطره پرستو غرق شده بودم كه حواسم به هیچ جايى نبود.
از راهرو رفتم بالا تا رسیدم به در خونه. با کلید خودم درِ خونه رو باز كردم دیدم ماشالله يه عالمه كفش جلو دره. با خودم گفتم خدا به خير بگذرونه. آروم آروم رفتم جلوتر، کفشمو همون جلو در در آوردم گوشه ديوار جفت كردم رفتم جلوتر. از راهروی جلو در كه گذشتم از توی هال ديگه تقريباً مهمونا رو ديدم. يه سلام كلى گفتم خواستم راهمو كج كنم در برم طرف اطاقم كه ديدم چند نفر پاشدن اومدن طرفم منم مجبور شدم برم تک تک سلام كنم. مهمونا از آشناها و فامیلهای پدرم بودن. زنا میومدن جلو ماچ كنن منم طبق عادتم از دور فقط يه دست میدادمو بهشون يادآورى ميكردم من اهل ماچ و بوسه اين حرفا نيستم
عمه_ آخ يادم نبود تو بوس موس نميدى
اون يكى عمه ام هم خودشو انداخت وسط
عمه_ آره حالا پس فردا زن بگيره ببينيم همين جورى واسه طرف ناز ميكنه يا نه
تو دلم گفتم خبر ندارى كول بارى از خاطرت دارم با خودم حمل ميكنم از انواع و اقسام ماچو بوسه، اما فقط با كسانى كه كليد اين بی صاحاب دلو تو دستشون گرفتن.
مادر بزرگ_ بيا كه مادر زنت دوست داره عزیزم، سر شام رسيدی
بالاخره بعد از گذر کردن از سیل جمعيت به مادرم رسیدمو ديدم كه مثل هميشه تند تند داره اينور انور ميشه. رفتم جلوتر نگهش داشتم با تمام وجودم یه سلام گرم بهش كردمو رفتم سمتِ آشپزخونه که ببینم چی کار باید بکنم. شروع کردم با کمک چند نفر چیدن میز، وقتى ميز كاملاً چیده شد رفتم سمت اطاقم و درو بستمو خودمو انداختم روی تخت كامران. نميدونم چقدر گذشته بود كه مادرم در اطاق رو زد
مادرم_ بيام تو
من_ اوهوم
مادرم_ نميخواى بيايى شام بخورى؟
من_ اصلاً حوصله مهمون ندارم، خودت برو پیششون باش منم همینجا هستم.
مادرم_ به خاطره مامى پاشو بيا ديگه. خسته اى بيا يه چيز بخور خستگیت در بره
من_ حكم واجب شد ديگه، امرِ شما رو نميشه انجام نداد.
با خنده از اطاق رفت بيرون، يكم سرمو تكون دادم آروم آروم رفتم سر ميز. بر خلاف تصورم يكم كه غذا خوردم اشتهام باز شدو اندازه دو نفر غذا خوردم. وقتی همه شامشون رو خوردن صبر كردم تا آخرين نفر هم از ميز بلند بشه، بعدش به كمک يه چند تا دختر كه تا حالا نديده بودمشون ميز رو جمع کردیمو دیس و بشقاب و لیوانارو برديم آشپزخونه. ديگه بيش از اين تحمل صداى مهمونارو نداشتم، بسته سیگارمو از ميز اطاقم برداشتم از خونه زدم بيرون. رفتم سمت باقچه كنار ديوار حياط، روی لبه سنگی باقچه نشستمو سیگارو روشن كردم. هواى خنک و دلپسبه اين منطقه رو دوست داشتم. اما چيزى كه خيلى برام با ارزش بود سكوت عجيب و عمیق اين منطقه بود، گویى كه شهر ارواحه.
** از روزى كه با پرستو رفته بودم سينما دو روزی گذشته بود. سر راه ويزيت كردن چند آزمايشگاه از تلفن عمومى خيابون زنگ زدم به موبيلش.
پرستو_ بله
من_ سلام
پرستو_ ســـــلام
من_ پرستو براى فردا حتماً بايد ببينمت
پرستو_ چيزی شده؟
من_ آره خيلى مهمه، خدا كنه به خير بگذره
پرستو_ نگرانم كردى چى شده؟
من_ الان نمیتونم توضيح بدم. سریع بگو کی و كجا ببينمت!
پرستو_ نميدونم گيج شدم. توى راه مدرسه تا خونه يه جايى رو بگو من خودم ميام
من_ باشه، پس سر شهرک فكر كنم جاى مناسبى باشه
پرستو_ آره خوبه
من_ ساعت ۳ ميتونى اونجا باشى؟
پرستو_ باشه خودمو میرسونم
گوشى رو گذاشتم و توی سر رسيدم قرار فردا رو نوشتم كه روی حساب آلزایمر یهویی قرار به این مهمی رو فراموش نكنم.
تا چشم به هم زدم فردا رسید. ساعتو نگاه كردم تقريباً ديگه بايد پيداش ميشد. یکم که صبر کردم دیدمش. از ماشين اومد پایینو تا منو ديد تند تند با یه قیافه نگران اومد طرفم، منم يه قيافه پکر به خودم گرفتم كه رسید جلوم
پرستو_ چى شده؟
من_ اول سلام
پرستو_ سلام، چرا اينقدر پکری؟
من_ نميدونم، نمى دونم، اصلاً ولش كن. بسته کادو پیچ شده ای که کنارم گذاشته بودمو برداشتم گرفتم طرفش گفتم
من_ اينو بگير ببر خونه. توی خلوت بازش كن خودت ميفهمى قضیه چیه
بدونِ اينكه منتظربشم تا چیزی بگه به محضِ اينكه بسته رو با ناباوری از من گرفت ازش دور شدم. همينجور كه دور ميشدم گفتم
من_ اگه تونستى شب بهم زنگ بزن. **
صداى مادرم منو به خودم آورد. بالا رو نگاه كردم
من_ جانم، چيه؟
مادرم_ چى شد یهویی رفتى پائين، پاشو بيا بالا، زشت پسر
من_ باشه الان ميام
به سیگارم نگاه كردم هنوز جا داشت که يكم ديگه به ریم ظلم كنم.
** شب از زئر خستگی بعد از کار روی تخت ولو شده بودم که با صداى كامران كه ميگفت پرستو پاى تلفن باهات كار داره از تخت بلند شدم. همينطورى كه ميرفتم سمت تلفن كامران گفت
كامران_ راستى حس كردم يكم اعصابش بهم ریختست. گفتم آمار داشته باشى
با تعجب رفتم سمتِ تلفن چون اصولاً نبايد عصبانى باشه با اون ...
تلفنو برداشتم
من_ سلام عزيزم
پرستو_ سلامو كوفت.
من_ جانـــم؟ پرستو منما، چى شده؟
پرستو_ الان نميگم، فردا پا ميشى هرجور شده خودتو ميرسونى پارکی كه هميشه اونجا قرار ميذاريم. من سر ساعت ۳ اونجا منتظرم. اگه نیای خونت پاى خودته فرهاد
بعدشم تق تلفنو قطع كرد. من همين جورى کپ زده گوشیه تلفن دستم بود فکر میکردم که چى شد چى نشد.
شماره مبایلش رو گرفتم اما reject ميكرد. تعجب كرده بودم. تو اون بسته ای كه بهش داده بودم من براش كادو گذاشته بودم با يه كارت كه روش نوشته بودم
(سلام به فرشتۀ قلب كوچيكه من
اونشب كه باهم دم مغازه اين كيف رو پسند كرديم دلم نيومد برات نگيرم، ميدونم كه بهت مياد، اما بدون که، تو بدونه هيچ شیء زینتی هم فوق العاده با ارزش و عزيزى.
دوستت دارم)
همینجوری بغل تلفن نشسته بودمو با خودم ميگفتم يعنى چى اين اينجورى كرد. **
یدونه زدم زیر سیگار پاشدم رفتم بالا. خودم مرض داشتم، دلم ميخواست با مرور خاطره لاس بزنم. تيكه تيكه مرورش مى كردم و به شور و هیجان اون لحظات فكر مى كردمو مزشونو زيرِ زبونم حس ميكردم.
توی سالن کوچیک پذیرایی نشسته بودم و الكى به صحبتهاى بقيه گوش ميدادم. اصلاً حواسم بهشون نبود، حوصلشونم نداشتم. تو همین حين فهميدم كه خانواده ما با يكى از فاميلهادارن قراره يه مسافرت رو ميذارن اونم براى پس فردا كه برن شمال. یکم که گذشت ديدم حضورم اونجا فقط يه صندلی رو الکی اشغال كرده، پاشدم به هوای خوابيدن از همه خداحافظى كردم رفتم تو تخت.
** سر ساعتی كه مشخص كرده بود توی پارك منتظر اومدنش بودم، از دور ديدمش كه داره میاد، از روی نیمکت پاشدم راه افتادم طرفش. سرش پائين بود و داشت مييومد طرف من. لعنت بدجور نگرانم كرده بود. وقتی بهم رسيد هنوز سرش نسبتأ پائين بودو نمیشد صورتش رو دید.
من_ سلام
پرستو_ سلام
با خودم گفتم، پس اين چرا سرشو نمى ياره بالا! چيزش نشده باشه يه وقت؟ از نگرانى خودم دستمو گذاشتم زيرِ چونش، سرشو آوردم بالا. ديدم عين بُز داره لبخند ميزنه. من كه كلاً کپ زده بودم اصلاً نمیفهمیدم قضیه چى به چيه
پرستو_ چيه نگران شدى نه؟
ديد هنوز همين جورى هاج و واج دارم نگاش ميكنم ادامه داد
پرستو_ تا تو باشى انجورى منو نگران نكنى.
بعدم رفت نشست رو يه نيمكت منم پشت سرش رفتم نشستم كنارش. يكم نگاش كردم دوباره گفت
پرستو_ اين نگرانى امروز حقّت بود، چون ديروز منم كلى نگران بودم. پس اين به اون در
من_ ديوونه
پرستو_ خودتى
ساكت شدمو نگاهمو به رو به روم خیره كردم. باز خدا رو شكر سالم بود و طوریش نشده بود. از كيف مدرسش همون کادویی كه ديروز بهش داده بودمو سالم آورد بيرون. با تعجب نگاش كردم گفتم
من_ از ديروز بازش نكردى؟
پرستو_ چرا اتفاقاً توش رو هم ديدم اما ميخوام یه بار دیگه پيش خودت باز كنم، چون مزش فرق داره.
شونه هامو انداختم بالا از كارش خندم گرفته بود، شروع كرد باز كردن كادو.
پرستو_ دست شــــمــــا درد نكنه، خيلى زحمت كشيدى اما يه كمى كم كشيدى!
هى حرف میزدو آروم آروم چسبایی كه به كادو زده بودم رو با حوصله باز ميكرد. اينقدر لفطش ميداد كه ميخواستم كادو رو بگيرم تو يه حركت تيكه تيكه کنم. همینجوری از حرصم نفسای عمیق میکشیدم كه بالاخره كامل بازش كردو کیف زنونه مشکی زنگی كه همون شب خوشش اومده بود رو از تو كاغذ كادو کشید بيرون. يكم با ذوق زدگی نگاش كرد، بعدش صاف چشم دوخت به چشماى من
پرستو_ مرســـــــــــــی، مرسى، مرسى
من_ با خنده سرمو تكون دادم گفتم روی كارت رو هم خوندى؟
پرستو_ واای آره. ديروز يک حالى شدم وقتى اونو خوندمو اين کیفو ديدم که نگو. واقعاً یه جورایی غافل گير شدم. حتی بغضم گرفته بود. واقعاً ممنونم ازت، میدونی قشنگیه خود كيف يه طرف، اما حسى كه بهم ميداد از اينكه تو چقدر به فکرمی يه طرف ديگه.
من_ با لبخند گفتم قابلتو نداره عزيزم. تو بخند من دیگه چیزی نمیخوام.
كيف رو گذاشت توی كيف مدرسشو اومد نزديكتر تا اینکه شونه هامون بهم چسبيد. دستش توی دستم بودو توی سكوت عميق خودم جلو رو نگاه ميكردم. يكم كه گذشت آروم گونۀ منو بوسيد. دستشو بيشتر تو دستم فشار دادمو باز هم احساس کردم که هر چى میگذره بيشتر از انتخاب خودم خوشحال میشم. **
ادامه دارد ...
نویسنده : فــرهــاد
Posted by Mandana at May 8, 2008

