صبح از خواب بلند شدم و یه صبحونه مقوی خوردم بعدش از خونه زدم بیرون . ماشین رو برداشتم و رفتم سمت یه تعویض رو غنی که با مسیرم هم جور در بیاد . ماشین رو گذاشتم تو تعویض روغنی و سفارشهای لازم رو کردم . خودم هم رفتم سمت کوچه مروی تا هم شامپو بخرم و هم یه مقدار قابل توجهی کاندوم و لیدوکایین و از این جور چیزا و البته مقداری هم کاکا ئو و شکلات برای تجدید قوا . بعد از خرید هم یه زنگ به ص زدم میدونستم که جفتشون با هم رفتن برای اپیلاسیون ....
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و هشتم"
Posted by Ema87 at September 30, 2008 - 10:43 AM
دو روي عشق – قسمت چهل و هفتم
از خواب که بیدار شدم ص رو هم بیدار کردم و در کنار هم یه چایی خوردیم . ص : کامی ؟ ک : بله ؟ ص : منو کاملا بخشیدی ؟ ک : بخشیدمت , ولی نه کامل . به زمان احتیاج دارم . ص : باشه عزیز ولی سعی کن همه چیز رو فراموش کنی . ک : سعیم بر همینه . ص : مرسی . ک : خواهش , فقط حواست باشه دیگه اینجوری نشه . چون دفعه بعد معلوم نیست مثل ایندفعه به خیر بگذره . ص : نه , قول میدم که دیگه تکرار نشه...
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و هفتم"
Posted by Ema87 at September 30, 2008 - 10:40 AM
دو روي عشق – قسمت چهل و ششم
از خواب مرگ بیدار شدم . چشمام رو که باز کردم چهره زیبا و دوست داشتنی مریم رو دوباره دیدم . ساعت رو نگاه کردم . 9.15 بود تقریبا . اتفاقات شب قبل دوباره به یادم اومد . کاش همش فقط یه کابوس بود . کاش خواب بود که با بیدار شدن من همه چیز به حال عادی بر میگشت . از رختخواب بلند شدم و رفتم سمت حمام . یه دوش گرفتم تا سر حال بیام . اومدم بیرون دیدم مریم هم بیدار شده . ک : سلام قند عسل من . چطوری ؟ م : سلام عزیز ....
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و ششم"
Posted by Ema87 at September 30, 2008 - 10:34 AM
دو روي عشق – قسمت چهل و پنجم
بعد از اون لب ص دستاش رو گذاشت دو طرف صورتم و تو چشام زل زد . ص : کامران . منو ببخش . خواهش میکنم . قول میدم جبران کنم . ک : اگر این هفته بهت گفتم که بریم شمال بدون بخشیدمت . اگر هم که نگفتم بدون نبخشیدم . فعلا خدانگهدار . تو هم دیگه دیر وقته برو خونه . خوب نیست یه دختر این وقت شب تنها تو خیابون باشه . ص : من که تنها نیستم . با عشقم هستم . ک : نیم ساعت پیشت یادت بیاد دیگه این حرف رو نمیزنی . (...
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و پنجم"
Posted by Ema87 at September 29, 2008 - 10:46 AM
دو روي عشق – قسمت چهل و چهارم
مرتضی اینجا چیکار میکنه . ؟ اینا همدیگرو کجا دیدن ؟ خدایا چی میدیدم . مرتضی راننده بود و ص بغل دستش نشسته بود . فرزانه هم با یه پسر که نمیشناختمش عقب نشسته بودن . هر چهار تاشون نیششون باز بود و داشتن با هم میگفتن و میخندیدن . ص با مرتضی دست داد و مرتضی اون رو کشید سمت خودش و یه لب جانانه از همدیگه گرفتن . دیگه قاط زدم . دست خودم نبود . از تو مخفیگاهم اومدم بیرون . خیلی محکم ولی آهسته رفتم سمت ماشین . رسیدم جلوی ماشین و با دوتا دستم محکم...
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و چهارم"
Posted by Ema87 at September 29, 2008 - 10:44 AM
دو روي عشق – قسمت چهل و سوم
م : کامی ؟ ک : جانم ؟ م : چیزی شده ؟ ک : نه عزیز . چیزی نیست . م : اگر فکر میکنی که به من بگی سبک میشی بگو . چرا یه دفعه اینجوری به هم ریختی ؟ ک : گفتم که چیزی نیست . خیالت راحت . م : باشه . ولی من باور نمیکنم . رفت پی کارش . من هم دوباره رفتم تو فکر . باید بیشتر به ص توجه میکردم خیلی بیشتر از الان . تو همین فکرا بودم که تلفن زنگ زد . ک : جانم ؟ ا : سلام ....
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و سوم"
Posted by Ema87 at September 29, 2008 - 10:42 AM
دو روي عشق – قسمت چهل و دوم
ک : خوب آزیتا خانوم گوش بده و خودت قضاوت کن . امروز اینجایی چون که من و مریم ازت یه کمکی میخوایم . کمکی که فقط از دست تو بر میاد انجام بشه . آ : من اگر کاری از دستم بر بیاد حتما انجام میدم . شروع کردم به تعریف کردن قضیه ای که بین مریم و افشین پیش اومده بود . آزیتا هم با نگرانی داشت گوش میداد و هیچ حرفی نمیزد . مریم برخلاف دستوری که بهش داده بودم خیلی آروم اشک میریخت و دل من و بیشتر خون میکرد . بعد از تمام شدن صحبتهام...
ادامه داستان "دو روي عشق – قسمت چهل و دوم"
Posted by Ema87 at September 29, 2008 - 10:40 AM
آرشیو

