| نویسنده |
پیام |
|
|
Quoting: n1m4 چشم حتما می خونم چشمتان پر نور...................مرسی
وفادار تو بودم تا نفس بود دریغا همنشینت خارو خس بود
|
|
|
hamekare
قلمت خوبه میتی جان .
به قول نیما جان هنوز زوده که نظر بدیم چون هنوز شخصیتها کامل نشده .

یا رب دل دوستان پر از غم نکنی , با تیز قضا ما خم نکنی , ای چرخ تو را به حق قرآن سوگند بعد از من یک مو ز تن رفیق ما کم نکنی .
|
|
|
فعلا یه توضیح خیلی کوچیک بدم بعد میام جواب تک تک پستا رو میدم از زمانی که یادم میاد و اوایل داستان نویسی سکسی و غیر سکسی تو اینترنت من هم همراهشون بودم و میخوندم ولی این دلیل نمیشه که بخوام خودمم داستان بنویسم و قلم من به خوبی بقیه دوستان باشه داستانهایی که فقط به سکس میپردازن که وضعیتشون مشخصه که البته بین این نوع داستانها هم خوب و بد داریم ولی داستانهایی که از زندگی یه فرد رو به تصویر کشیدن و حالا خاطره یا داستان بودنشو نمیدونم ولی دو نوع پردازش دارن یکی اینکه تو داستان گره ایجاد میکنن و هر قسمت با باز کردن گره ها داستان رو جذاب میکنن که جذابیت این نوع داستانها به اینه که همیشه منتظر قسمت بعدی اون هستیم ولی نوع دیگه داستان اینه که گره ها تمام باز شده است و داستان من هم از این نوعه و میخوام بدون داشتم هیچ گره ای داستان رو ادامه بدم و منظور خاصی که از این داستان رو داشتم برسونم فلاش بک زیاد استفاده کردم و مطمئنا توی این قسمت خیلی مشکل دارم و از هر زمانی به یه زمانی دیگه بر میگردم که صرفا همون زمان فلاش بک قبلی نیست امیدوارم بتونم این نوع نوشتار که گره تو داستان وجود نداره و فقط شخص رو به خاطر اینکه متوجه بشه که این وضع موجود برای چی به وجود اومده رو همراه خودم کنم در ضمن این برداشت خود من هست در مورد روشهای نوشتن داستان و صد در صد دوستان هم نظر هایی دارن که قابل احترامه و اینکه وقتی اومدم انتقادها رو خوندم واقعا خوشحال شدم چون برای بار اول هست که نوشته هام رو افراد دیگه هم میخونن و مطمئنا اگر بدترین شکل انتقاد هم باشه به جون دل خریدارم 
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
|
|
|
|
|
# : 22 Aug 2008 21:56 | ویرایش بوسیله: omid_a
Quoting: hamekare دیگه نمیخواستم ایران بمونم اصلا نمیتونستم ایران رو تحمل کنم . من عاشق ایران بودم و هستم ولی مردمش رو دیگه نمیتونم تحمل کنم تا کی میخوایم اینجوری باشیم کی میخوایم عوض بشیم چه اتفاقی باید بیافته نمیدونم نمیدونم فکرشم باعث سر دردم میشه تنها چیزی که الان تو مردم کشوره عزیزم میبینم اینه که باید باعث ناراحتی اعصاب دیگران بشن تا خودشون کمی سرگرم باشن از همون قشر جوونش تا پیرمرد پیرزنای هفتاد هشتاد ساله هرکدوم به یک شکل هر کدوم با یک دلیل ولی به هرحال باعث عذاب روحی همدیگه میشن و به قول خودشون هم دارن زندگی میکنن برای فرار از مشکلات زندگی برای سرگرم شدن برای حفظ دین برای حفظ سنتها برای حفظ اطرافیانشون از هرزگی اینا همشون دلایلی هستند که مردم ما دارن. از توی هواپیما داشتم آسمون تهرون رو میدیدم برای آخرین بار ازش خداحافظی
مهدی جان ممنون از اینکه داستانتو اینجا می ذاری . من سریع چندتا نکته رو بگم : 1 - این شروع داستانت یه مشکل داشت . اول گفته بودی دیگه نمی خواستم ایران بمونم بعد شد زمان حال و سر درد دل و نصیحتت باز شد و کلی غر زدن . بعد گفتی از تو هوابیما داشتم آسمون تهرون رو می دیدم . شاید اگه اینجوری می شد بهتر می شد : از توی هواپیما داشتم آسمون تهرون رو میدیدم ( البته معمولا وقتی می خوان دور شدن رو توصیف کنن از توی هوابیما خود تهرون رو می بینن , مثلا از توی هوابیما داشتم خونه های تهران رو که کوچیک و کوچیکتر می شدن می دیدم دیگه نمیخواستم ایران بمونم اصلا نمیتونستم ایران رو تحمل کنم . من عاشق ایران بودم و هستم ولی مردمش رو دیگه نمیتونستم تحمل کنم . تنها چیزی که دیگه تو مردم کشور عزیزم می دیدم این بود که باید باعث ناراحتی اعصاب دیگران بشن تا خودشون کمی سرگرم باشن از همون قشر جوونش تا پیرمرد پیرزنای هفتاد هشتاد ساله هرکدوم به یک شکل هر کدوم با یک دلیل .
Quoting: hamekare مامانم یک پس گردنی زد و گفت بشین گریه کن تا جونت در آد اینقدر گریه کردم همونجا که دیگه جون نداشتم بلند شم دراز کشیدم و چشامو بستم نفهمیدم کی خوابم برد اینجا انتظار دیالوگهای خیلی بیشتری می رفت
Quoting: hamekare ولی به هر حال من عزممو جزم کرده بودم باید میرفتم دانشگاه والا هر کاری از من بر میومد چون کسی که اینجوری عزمشو جزم کرده با یه جمله باباش نمی شینه اینقدر گریه کنه که خوابش ببره . باهاش یک و دو می کنه
به هر حال اینا نظرات شخصی منه ببخشید . ادامه بده ببینیم چی می شه
عاقبت از غصه تو ، نقش تو قصه ها مي شم . مي رم و پيدام نمي شه ، تنها مثل خدا مي شم
|
|
|
hamekare به ....مهدی رو عشقه  خوبه مهدی ....به مرور بهتر هم میشه 
|
|
|
Quoting: ghazal_masti سلام سلام عزیزم خوش اومدی
Quoting: ghazal_masti من اولین بار هست که نوشته های یک مدیر رو میخونم....از این نظر جالب هست برام و جالب تر اینکه گفتید از سکس درش خبری نیست...از این بابت خوشحالم...........
 Quoting: ghazal_masti نوشته تون خوب بود ولی اولش رو کلی گویی کردید اگر از محاوره ی سیما و خانواده ش شروع میکردید و اون قسمت اول رو لابلای داستان می گنجوندید بهتر بود....و به عقیده ی من نباید اطلاعات رو و شخصیتها رو در همون دو یا سه خط اول به خواننده شناسوند باید بذارید در طول داستان ........ این عقیده ی منه که ممکنه غلط باشه ...نذارید به حساب انتقاد چون خودتون گفته بودید از شنیدنش خوشحال میشید گفتم........ مرسی عزیزم واقعا خوشحال شدم که نظرتو گفتی خوشجال میشم دفعات بعد هم ایراد هامو بگی 
Quoting: ghazal_masti موفق باشید همچنین 
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
|
|
|
Quoting: rasa_khole سلام آقا مدیر میبینم که داستانت رو خیلی زود شروع کردی گفته بودی تا چند وقت دیگه ولی ... ذوق مرگمون کردی سلام رامین جان دیگه داشت مدرسه باز میشد منم کلاس اولی باید اول مهر سر کلاسم حاضر باشم برای همین الان گذاشتم که بتونم به جایی برسونمش Quoting: rasa_khole مثلا اومدی اینجا به حشو فعل ِ میزد رو حذف کردی که هیچ ربطی به فعل ِ میخندید نداره این میشه دلیلی که برم یه ویراستار استخدام کنم 
Quoting: rasa_khole دو سه جا دیگه هم این طوری بود، و اینکه یه وقت برای علامت های اختصاری بذاری خیلی خوب میشه ها، راحت تر خونده میشه ببخشید اگه اینا رو گفتم، چیزایی که به چشمم اومد اگر عمری باقی بود منتظر ِ ادامه اش میمون مرسی عزیزم سعی میکنم رعایت کنم
Quoting: rasa_khole اولش رو کلی با پند و اندرز شروع کردی که میخوره تو ذوق ِ خواننده ات، این حرف ها رو باید لا به لا ی داستانت به خورد مشکل خودمم همینه 
Quoting: rasa_khole بعدش تاکیدت بود رو اینکه هی بر میگردی به گذشته، نفهمیدم چرا این همه دوست داشتی بگی که سیما هی به گذشته اش فکر میکنه، قافیه رو زود لو دادی، هنوز داستان شروع نشده میفهمیم که یه شکست ِ عشقی خورده که طرف هم اسمش علی ِ و ... از اینجا به بعد هر چقدر هم که بخوایی روابط علی و سیما رو خوب نشون بدی من یکی نمیتونم قبول کنم چون میدونم تمام ِ روابطشون بالاخره از بین میره و یکی شون گاف بدی میده که از هم جدا میشن ولی اگه نمیگفتی یه امیدی برای ادامه باقی میموند امیدوارم بتونم تو خود داستان دلیل برگشت سیما به گذشته هاش رو عنوان کنم 
Quoting: rasa_khole و اینکه به نظرم توی فضاسازی و توصیف ِ شخصیت ها یه خورده مشکل وجود داشت، اون جوری که تو از باباهه تعریف کردی و اون بابایی که به تصویر کشیدی به هم نمیخورد (البته به نظر ِ من) و با اینکه عمده ی این قسمت توی خونه بود ولی هیچ توضیحی در مورد ِ خونه و دکوراسیون و غیره اش ندیدم و اینکه تا یادم نرفته داستانت رو با حرف ربط شروع کردی قبول دارم این قسمتش شدیدا ضعیفه ولی در مورد پدر داستان هم باید بگم من این پدر رو کاملا از یه نمونه زنده کپی برداری کردم فردی که تو اشناهای خودمون هست 
Quoting: rasa_khole چون من خودم خوشم میاد که یکی بیاد این جوری داستانم رو بالا و پایین کنه (ولی کسی نیست) اینجا هم گفتم شاید خوشت بیاد اگر ناراحت میشی بگو دیگه اینجوری به توصیفاتم عمل نکنم رامین باور کن کلی هم خوشحال شدم و باعث شد که سعی کنم قسمتهای بعدی این مشکلات رو رفع کنم 
Quoting: rasa_khole چاکریم......................................................................... مخلصم 
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
|
|
|
Quoting: hamekare و اینکه این داستان ممکنه مذاق خیلی ها خوش نیاد چون به هیچ وجه سکسی نیست خوب جناب مدیر منم همینومیگم. وقتی ادم نمیخواد داستانش سکسی باشه چرا باید مجبور باشه تو انجمن داستانهای سکسی بنویسدش؟ تو اون انجمن فرهنگ و ادبیاتم که خوب کسی سر نمیزنه ببینه چه خبره. نمیشه یه کاری کنین؟ یه جای خوب و قشنگ یه جائی واسه اینجور داستانا باز کنین؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ 
این منم.. این منم... این منم..... بغضمو تو گلو میشکنم◄ خدایا سپاس... ►
|
|
|
|
|
Quoting: Spade_Ace این اسم براش گذاشتی فکر کردم بازم اهنگ رفتن گرفتی نه بابا کجا برم فعلا دارم داستان مینویسم شروع جدید زندگی در تالار خاطرات 
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
|
|
|
Quoting: hamekare امیدوارم بتونم این نوع نوشتار که گره تو داستان وجود نداره و فقط شخص رو به خاطر اینکه متوجه بشه که این وضع موجود برای چی به وجود اومده رو همراه خودم کنم به نظر منم نباید تو داستان فقط گره باشه و این گره خواننده رو دنبال خودش بکشه. میشه با جذابیتهائی که در بیان ایجاد میشه خواننده رو تا اخر نگه داشت.گاهی خودم داستانهائی رو خوندم که از همون اول اخرش معلوم بوده. اما انقدر جذاب و زیبا توصیف شده که فقط دلم میخواسته بخونم و لذت ببرم. اینکه شخصیتها کجا و چطوری میان تو و معرفی میشن خیلی مهمه. و البته من فکر میکنم وقتی ولرد حیطه داستان شدن باید به مرور معرفی بشن و خصوصیتشون مشخص بشه. نه اینکه اولش بیوگرافی بدیم دست خواننده. hamekare شرمنده که پریدم وسط و ...... به هر حال خودتون اوستائین . 
این منم.. این منم... این منم..... بغضمو تو گلو میشکنم◄ خدایا سپاس... ►
|