صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
۞۩۞۩ خداحافظ ۞۩۞۩
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
27
.
28
.
>>
نویسنده
پیام
hamekare
مدیر
#
: 22 Aug 2008 04:47 | ویرایش بوسیله: hamekare
این داستان فقط زاییده تخیلات خودمه
خیلی مشکلات داره که دوست دارم بشنوم اون مشکلات رو
و اینکه این داستان ممکنه مذاق خیلی ها خوش نیاد چون به هیچ وجه سکسی نیست
امیدوارم خوشتون بیاد و منو همراهی کنید و انتقادات خودتون رو بدون تعارف بگین
مرسی
قسمت اول
قسمت دوم
قسمت سوم
قسمت چهارم
قسمت پنجم
قسمت ششم
قسمت هقتم
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
hamekare
مدیر
#
: 22 Aug 2008 05:14 | ویرایش بوسیله: hamekare
قسمت اول
دیگه نمیخواستم ایران بمونم اصلا نمیتونستم ایران رو تحمل کنم . من عاشق ایران بودم و هستم ولی مردمش رو دیگه نمیتونم تحمل کنم تا کی میخوایم اینجوری باشیم کی میخوایم عوض بشیم چه اتفاقی باید بیافته نمیدونم نمیدونم فکرشم باعث سر دردم میشه تنها چیزی که الان تو مردم کشوره عزیزم میبینم اینه که باید باعث ناراحتی اعصاب دیگران بشن تا خودشون کمی سرگرم باشن از همون قشر جوونش تا پیرمرد پیرزنای هفتاد هشتاد ساله هرکدوم به یک شکل هر کدوم با یک دلیل ولی به هرحال باعث عذاب روحی همدیگه میشن و به قول خودشون هم دارن زندگی میکنن
برای فرار از مشکلات زندگی برای سرگرم شدن برای حفظ دین برای حفظ سنتها برای حفظ اطرافیانشون از هرزگی اینا همشون دلایلی هستند که مردم ما دارن.
از توی هواپیما داشتم آسمون تهرون رو میدیدم برای آخرین بار ازش خداحافظی
خداحافظ تهران من
خداحافظ ایران من
خداحافظ عشق من
خداحافظ خاکی که عشق منو در اعماق خودت نگه داری میکنی
خداحافظ .....
نمیخواستم باز به مرور خاطرات وقت بگذرونم میدونستم وقتی جایی باشم که نتونم سر خودمو با کار و مشغولیات دیگه گرم کنم میرم به گذشته به خاطرات تلخ و شیرینم به روزهایی که هر لحظش برام خاطره ساز بود
به مامان و بابا با امیر و فریده خواهر و برادریزرگترم به دوران خوب بچگی که هر چند شادی زیاد توش نبود ولی بازم بی خبریش از دنیا و کثیفیهای دنیا به دوران دانشگاه اونم تو شهری دور به غیر از شهر خودم
به سپیده بهترین دوستم
به رضا دوست پسر سپیده و بعدا هم شوهرش
و
و
و
به عشقم به بهترین فرصت زندگیم علی عزیزم که هنوز هم در تمام لحظات زندگیم حسش میکنم
نمیخواستم به اون زمان برم پس کتابی رو که از قبل آماده کرده بودم اووردم بیرون شروع کردم به خوندن ولی اصلا حواسم بهش نبود و چند صفحه خوندم ولی بازم چیزی نفهمیدم کتابو بستمو سرمو تکیه دادم به صندلی هواپیما و چشام و بستم شاید بتونم کمی بخوابم
دست خودم نبود غرق شدم بازم غرق خاطراتم شدم و رسیدم به روزی که نتایج کنکور رو دادن و من جایی جز مشهد قبول نشده بودم رشته معماری رشته خیلی خوبی بود دانشگاهشم یکی از بهترین دانشگاههای کشور میبایست خوشجال باشم ولی نبودم چون میدونستم برای رفتن باید کلی جر و بحث کنم تا حاج آقا رضایی بزاره دختر کوچیکش بره شهر دیگه درس بخونه اصلا برای حاجی افت داشت که همچین کاری بشه براش سر شکستگی داشت حاجی رضایی بزرگ بازار طلا فروشا و یکی از ادمایی که سرشو میزدی نماز شبش قطع نمیشد جای مهر روپیشونیش افتاده بود همیشه هم تسبیح به دست .
همیشه تو خونه با ماها مهربون بود از گل نازکتر بهمون نمیگفت ولی تو این مورد مطمئن بودم که کار سختی دارم تو بعضی موارد اصلا کوتاه نمیومد منم فکر میکردم ظالم ترین بابای دنیا رو دارم
ولی به هر حال من عزممو جزم کرده بودم باید میرفتم دانشگاه والا هر کاری از من بر میومد
تو حال خودم بودم تو اتاقم نشسته بودم که صدای در خونه اومد فهمیدم حاج رضایی بزرگ به همراه حاج خانم تشریف اووردن
بلند شدم از اتاق اومدم بیرون قبل از اینکه بابام در و باز کنه بیاد تو روزنامه رو انداختم کنار در ورودی خودم سریع انداختم تو آشپزخونه و مشغول شدم به جمع و جور کردن اطراف آشپزخونه هر چند تمیز بود و پری کارگر خونه همه جا رو تمیز کرده بود ولی بازم من برای خود شیرینی داشتم هی میرفتم این ور و اونور
زیر چشمی هم در ورودی میپاییدم که کی حاجی میاد حاجی وارد شد ولی داشت با موبایلش حرف میزد اصلا حواسش به هیچ جا نبود پشت سرشم حاج خانم اومد تو اونم که داشت چادرشو از سرش بر میداشت چیزی ندید
اه اینم از شانس من حالا چه جوری بهش بگم
مادرم بهم گفته بود همیشه بابامو حاج آقا صدا کنم و خودشم حاج خانم ولی خیلی بدم میومد کمتر گوش میکردم بابام اومد تو پذیرایی نشست رو مبل و حرف میزد منم گوشام تیز کردم وقتی تلفنش تموم شد سریع رفتم بیرون ولی با یه دوتا چایی توسینی میدونستم عاشق اینکارمه رفتم بیرون یهش که رسیدم با یه صدای شاد و سر حال گفتم
سلام باباییه گلم خسته نباشی
یه زیر چشمی بهم نگاه کرد و فهمیدم تعجب کرده
بابا : سلام دخترم چی شده باز ؟
من : ای باباجون مگه قراره چیزی شده باشه خب دیدم از صبح بیرون بودین براتون چایی اووردم خستگیتون در بره
بابا : آخ که چقدرم باباتو تحویل میگیری باز یه خبری شده حالا ولش کن بیار اون چاییرو که دارم میمیرم از خستگی
من همیجوری که چایی رو جلوش گرفته بودم گفتم خدا نکنه بابایی الهی من فدای باباجون خودم بشم نبینم بابام خسته باشه
خودم میدونستم خیلی ضایع دارم فیلم بازی میکنم ولی دیدم داره باهام راه میاد منم پررو شدم
بابا : بابا ‘سیما امروزاین مامانت خیلی خستم کرد یه دفعه تو نشی مثل مامانت پدر شوهرتو در بیاری
من : آخ بابایی جونم مامان اذیتت کرد راست میگی ما زنا هیچ کدوممون رعایت مردا رو نمیکنیم خیلی شما ها رو اذیت میکنیم
یه دفعه صدای مامانمو شنیدم میدونستم برای انجام کارم باید هر دوشون رو راضی کنم ولی یه سوتی داده بودم
مامان : به به پدردختر دل دادن قلوه میگیرن پشت سر منم صفحه میزارن سیما خوبه تو دختری باید هوای منو داشته باشی
بابا : اااا خانم حالا یه بار من دارم با دخترم دردودل میکنم میبینی میای چه جوری میزنی تو ذوقمون
مامان : دردودل یه چیزه ولی پشت سر من چرا حرف میزنین
من : مامان من بیخود بکنم پشت سر شما حرف بزنم
مامان : خوبه خوبه نمیخواد منو خر فرض کنی خودم همه حرفاتو شنیدم
پریدم سمت مامان گرفتمش تو بغلم چند ماچ آبدار از صورتش کردم که خودمم بدم اومد مامانمم که همیشه بدش میومد هی منو میزد کنار و خودشو از دست من فراری میداد منم ول کن نبودم بابامم اونطرف نشسته بود و به ما دو تا میخندید از اون خنده هایی که میدونم از ته دلش بود مامان ول کردم دستشو کشیدم سمت مبل و چایی رو گرفتم جلوش مامانی بفرما خسته نباشی
مامان : نه تو یه چیزیت میشه امروز
من : نه به خدا چه چیزیم میشه
دیگه مامان ادامه نداد منم دیدم همه ساکت شدن رفتم سمت روزنامه برش داشتم برگشتم تو آشپزخونه و ظرف شیرینی رو از تو یخچال در اووردم رفتم سمت پذیرایی روزنامه رو دادم به بابا گفتم بابا بیا دهنتو شیرین کن
یه دفعه بابام به خودش اومد گفت : آخخخخخخخخخخ راستی امروز نتایج کنکورتو دادن چکار کردی دخترم
من : بابا حالا دهنتو شیرین کن میگم
مامان : بگو دختر جون به لبمون کردی
من : بابایی مامانی قبول شدم همون رشته ای که دوست داشتم
بابام پاشد اومد سمتم و صورتمو ماچ کردو گفت مبارکه عزیزم بعدش مامان اومد تبریک گفت
داشت بابام میرفت سمت اتاقشون که صداش زدم : بابا نپرسیدی کجا
بابا : خب معلومه تهران مگه جای دیگه قبول شدی
من : بابا تورو خدا ناراحت نشو من مشهد قبول شدم
بابایه قیافه جدی به خودش گرفت گفت خسته نباشی بعد از یه سال خوندن مشهد قبول شدی ؟
من : بابا به خدا دانشگاش خیلی خوبه شهرشم که خودت میدونی چجوریه این همه آشنا و فامیل داریم اونجا اصلا عمو احمد اونجاست
تا اسم عمو احمد رو شنیدم بابام از جاش پرید گفت باز اسم این مردک تو خونه اووردین چند بار بهتون اسم اونو نیارین پیش من
من : بابایی شما باهاش دعوایی هستین به ما ها چه اصلا باشه خونه اونا نمیرم میرم خوابگاه به بقیه آشناهات بگو هوامو داشته باشن
بابا با یه حالت مسخره گفت : خیلی عالیه خوبم باشه حتما میخوای بزارم خودتم هی بری و بیای
من که دیگه اشکم در اومده بود بابا تو رو خدا مگه راهزن میخواد بیاد سراغم که اینجوری میگی
بابا : بیخود حرفشم نزن میخونی سال دیگه تهران قبول میشی البته اگر تا اون موقع دایی ممدت نیاد برای خواستگاری برای علیرضا
دیگه رسما نشسته بودم روی زمین و گریه میکردم بابام سرشو انداخت پایین و رفت تو اتاقش مامانم که تمام این صحنه ها رو دیده بود ولی هیچ حرفی نزده بود پاشد اومد دستامو گرفت که بلندم کنه که داد زدم مامان ولم کن جام خوبه
مامانم یک پس گردنی زد و گفت بشین گریه کن تا جونت در آد
اینقدر گریه کردم همونجا که دیگه جون نداشتم بلند شم دراز کشیدم و چشامو بستم نفهمیدم کی خوابم برد
ولی باصدای امیر داداش بزرگترمو بزرگترین حامیم توزندگی از خواب بیدار شدم
داشت مثل همیشه نازمو میخرید
امیر : آخ آخ بلند این خانم خوشگله چی شده وای وای نکنه عروسکتو گم کردی پاشو پاشو کوچولو وای وای چه صورتشم کثیفه صد تا سگ هم لیس بزنن تمیز نمیشه
همینجوری داشت باهام حرف میزد منم انگار هیچی یادم نمیومد کم کم داشتم بهش میخندیدم
که امیر شروع کرد مثل بچه ها سوت زدن : به به به افتخار سیما خانم همگی کف مرتب
امیر داشت میخندید و باهام حرف که یه دفعه یاد حرفای بابا افتادم بی اختیار اخم کردم هی اخمم بیشتر شد دیگه نفهمیدم امیر چی میگه یه دفعه زدم زیر گریه خودمو تو سینه های امیر قائم کردم
امیر که دیگه حرفی برای گفتن نداشت منو به خودش فشار میداد و دلداریم میداد تا باز آروم شدم
سرمو از تو بغلش در اوورد تو چشام نگاه کرد آروم گفت
سیما به خدا اگر ببینم باز به این چشات خوشگلت اینجوری ظلم کردی دیگه باهات حرف هم نمیزنم برای این کارم راه داره میشه با بابا حرف زد
من : آخه امیر نمیدونی با من چجوری حرف زد بازم چشام پر اشک شد
امیر : اه بازم که اون چشا دارن خیس میشن باور کن نمیتونم طاقت بیارم اشک خواهرمو ببینم بزار به عهده من خودم حلش میکنم
من : امیر ..
نزاشت جرفم تموم شه گفت : بهت قول میدم تا یه هفته دیگه همه چیو تموم کنم خانم خوشگلرو بفرستم مشهد
من : امیر مطمئن باشم
امیر : آره بهت قول میدم
دیگه حرفی نزدم امیرم منو بلند کرد و رفتم آبی به سرو صورتم زدم امیرم به زور بردم تو آشپزخونه تا جایی که میتونست غذا به خورد من داد و منو خندوند جوری که دیگه هیچ مشکلی یادم نمیومد
ادامه دارد .....
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
asgaragha_tt
اعضا
#
: 22 Aug 2008 05:26
خــدا خفت کنه . خیال کردم تو هم میخوای بری ....
چاکر همه دوستان و آشنایان
hamekare
مدیر
#
: 22 Aug 2008 05:28
Quoting: asgaragha_tt
خــدا خفت کنه . خیال کردم تو هم میخوای بری ....
کجا برم بهتر از اینجا
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
dariushagha
مدیر
#
: 22 Aug 2008 05:34
Quoting: hamekare
این داستان فقط زاییده تخیلات خودمه
من قبلا خونده بودم...
اگر بهترین دوستم نیستی لااقل بهترین دشمنم باش اگرغمخوارم نیستی لااقل بزرگترین غمم باش هرچه هستی همیشه بهترین باش چون بهترینه
hamekare
مدیر
#
: 22 Aug 2008 05:36
Quoting: dariushagha
من قبلا خونده بودم...
دمت گرم داریوش جون از کی تا حالا تو فکر هم میخونی
مهدي السروش همه كاره ي سايلنس استورمه آيدي ثانيه طوفان ساكته نايلون كن !!!!!
ghazal_masti
اعضا
#
: 22 Aug 2008 09:20
سلام
من اولین بار هست که نوشته های یک مدیر رو میخونم....از این نظر جالب هست برام و جالب تر اینکه گفتید از سکس درش خبری نیست...از این بابت خوشحالم...........
نوشته تون خوب بود ولی اولش رو کلی گویی کردید اگر از محاوره ی سیما و خانواده ش شروع میکردید و اون قسمت اول رو لابلای داستان می گنجوندید بهتر بود....و به عقیده ی من نباید اطلاعات رو و شخصیتها رو در همون دو یا سه خط اول به خواننده شناسوند باید بذارید در طول داستان ........
این عقیده ی منه که ممکنه غلط باشه ...نذارید به حساب انتقاد چون خودتون گفته بودید از شنیدنش خوشحال میشید گفتم........
موفق باشید
وفادار تو بودم تا نفس بود دریغا همنشینت خارو خس بود
rasa_khole
اعضا
#
: 22 Aug 2008 10:19
hamekare
سلام آقا مدیر
میبینم که داستانت رو خیلی زود شروع کردی
گفته بودی تا چند وقت دیگه ولی ...
ذوق مرگمون کردی
ببین، خوب بود، ولی به نظرم دو سه جا اومدی فعل ها رو حذف کردی که یه خورده باعث گنگی میشه، مثلا:
Quoting: hamekare
امیر داشت میخندید و باهام حرف که یه دفعه یاد حرفای بابا افتادم
مثلا اومدی اینجا به حشو فعل ِ میزد رو حذف کردی که هیچ ربطی به فعل ِ میخندید نداره
دو سه جا دیگه هم این طوری بود، و اینکه یه وقت برای علامت های اختصاری بذاری خیلی خوب میشه ها، راحت تر خونده میشه
ببخشید اگه اینا رو گفتم، چیزایی که به چشمم اومد
اگر عمری باقی بود منتظر ِ ادامه اش میمونم
چاکریم..............................................................
میدونم، دوریم سخته، اما باید تحمل کنید
rasa_khole
اعضا
#
: 22 Aug 2008 10:35 | ویرایش بوسیله: rasa_khole
hamekare
یادم رفت در مورد موضوعش باهات بحث کنم
اولش رو کلی با پند و اندرز شروع کردی که میخوره تو ذوق ِ خواننده ات، این حرف ها رو باید لا به لا ی داستانت به خورد ِ خواننده ات می دادی، بعدش تاکیدت بود رو اینکه هی بر میگردی به گذشته، نفهمیدم چرا این همه دوست داشتی بگی که سیما هی به گذشته اش فکر میکنه، قافیه رو زود لو دادی، هنوز داستان شروع نشده میفهمیم که یه شکست ِ عشقی خورده که طرف هم اسمش علی ِ و ...
از اینجا به بعد هر چقدر هم که بخوایی روابط علی و سیما رو خوب نشون بدی من یکی نمیتونم قبول کنم چون میدونم تمام ِ روابطشون بالاخره از بین میره و یکی شون گاف بدی میده که از هم جدا میشن ولی اگه نمیگفتی یه امیدی برای ادامه باقی میموند
و اینکه به نظرم توی فضاسازی و توصیف ِ شخصیت ها یه خورده مشکل وجود داشت، اون جوری که تو از باباهه تعریف کردی و اون بابایی که به تصویر کشیدی به هم نمیخورد (البته به نظر ِ من) و با اینکه عمده ی این قسمت توی خونه بود ولی هیچ توضیحی در مورد ِ خونه و دکوراسیون و غیره اش ندیدم و اینکه تا یادم نرفته داستانت رو با حرف ربط شروع کردی
------
چون من خودم خوشم میاد که یکی بیاد این جوری داستانم رو بالا و پایین کنه (ولی کسی نیست) اینجا هم گفتم شاید خوشت بیاد
اگر ناراحت میشی بگو دیگه اینجوری به توصیفاتم عمل نکنم
چاکریم.........................................................................
میدونم، دوریم سخته، اما باید تحمل کنید
Spade_Ace
اعضا
#
: 22 Aug 2008 10:41
hamekare
این اسم براش گذاشتی فکر کردم بازم اهنگ رفتن گرفتی
هر کس به طریقی دل ما می شکند/بیگانه جدا دوست جدا می شکند / بیگانه اگر می شکند حرفی نیست/ از دوست بپرس چرا می شکند
.
1
.
2
.
3
.
4
.
5
.
6
.
7
.
8
.
9
.
10
...
27
.
28
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB