صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
خاطرات سکسی
/
%%%% مرگ قو %%%% فهرست در صفحه اول %%%%
<<
1
...
81
.
82
.
83
.
84
.
85
.
86
.
87
.
88
.
89
.
90
.
91
...
137
.
138
.
>>
نویسنده
پیام
PiNkSh
اعضا
#
: 30 Sep 2008 17:34
Quoting: ANTIGONE
سلام دخمل ناز نظرتو نگفتیا
سلام عزیزم...راستش منتظر ادامش بودم.....
بیشتر قسمتاش غیر منتظرست! صحنه سازیتم واقعا خوبه.
خیلی خوب میشه حس کرد لحظه های داستانو...یا خود شخصیت هارو......
منتظرم ببینم بقیه حدسام کی غلط از آب درمیاد!
شاد باشی سحر گل.
هیچ زمستانی ماندنی نیست. حتی اگر تمام شبهایش یلدا باشد.......
Ho30
اعضا
#
: 30 Sep 2008 23:14
Quoting: ANTIGONE
خدا نکنه بابایی
گر چه یاران فارغند از یاد من...! از من ایشان را هزاران یاد باد...!
saedb
اعضا
#
: 1 Oct 2008 01:45
عیداتون مبارک
و خداوند زمين را آفريد و گفت : اي بنده .. برو حالشو ببر
ANTIGONE
اعضا
#
: 1 Oct 2008 02:48
Quoting: mohsen_m275
دیگه گفتیم سال شکوفائی و نو آوری ... مام یه قدمی برداریم
SACRIFICE
Quoting: SACRIFICE
ممنون سحر جون
خواهش میکنم عزیزم سعی میکنم قسمت بعد بیشتر باشه
Azarin_Bal
Quoting: Azarin_Bal
خانم سلام عرض شد ...
میخونم داستانتون رو .. نظرم رو میگم
سلام دوست خوبم خوش اومدی
خوشحال میشم نظرتو بگی ممنونم
rah_gozar
Quoting: rah_gozar
ممنون عالی بود
ممنون
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
ANTIGONE
اعضا
#
: 1 Oct 2008 02:50
PiNkSh
ممنون از نظرت گلم
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
ANTIGONE
اعضا
#
: 1 Oct 2008 03:14
Ho30
اینا مال تو :
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
ANTIGONE
اعضا
#
: 1 Oct 2008 03:16
saedb
Quoting: saedb
عیداتون مبارک
عید تو هم مبارک
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
ANTIGONE
اعضا
#
: 1 Oct 2008 03:31
قسمت بیست و دوم :
نگاهی به ساعت انداختم از دو هم گذشته بود ولی من هنوز بیدار بودم دلم میخواست یک شب فقط یک شب بدون قرصهای آرامبخش بخوابم . هر شب دلم میخواست دیگه صبح رو با چشمهایم نبینم ولی نمیشد . از رختخواب جدا شدم و به سراغ قرصهای آرامبخشم رفتم ولی دوباره پشیمون شدم و اونا رو سر جایش گذاشتم
دوباره به اتاق خواب برگشتم و روی تخت یکنفرم نشستم . مدتها بود اتاق خواب دیگه ای رو برای خودم آماده کرده بودم و از روزی که در اتاق خواب دو نفریمان رو قفل کرده بودم پایم رو به آنجا نگذاشته بودم .
عکس کیان که روی میز کنار آباژور قرار داده بودم توجهم رو جلب کرد . از روی میز برداشتم و خیره شدم عادت داشتم با عکسش درد و دل کنم عکس کیان همدم شبهای تنهایی ام بود .
_ دلت اومد تنهام بذاری بی معرفت ؟ ........ تو که گفتی زود برمیگردی ....... پس چرا نمیای؟ ..... اینقدر از من متنفری که حتی یه زنگ نمیزنی؟ ......... الان کی جای من تو بغلت آروم گرفته ؟ ....... اون کیه که از منم بیشتر دوستش داری؟ ......... تو که میدونستی طاقت این همه دوری رو ندارم .......
عکسش رو به خودم چسبوندم و میان هق هق گریه هایم به خواب رفتم . صبح که از خواب بیدار شدم عکس کیان هنوز تو بغلم بود از پنجره اتاق نگاهی به بیرون انداختم برف می بارید تصمیم گرفتم پس از مدتها پایم رو از خانه بیرون بگذارم . پالتویم رو پوشیدم رفتم بیرون . برف به شدت میبارید و من زیر برف قدم میزدم حس خوبی داشتم . حتی پرنده هم پرنمیزد جمعه بود و همه جا تعطیل خیابونها خلوت بود . سکوت سختی فضا رو پر کرده بود . به پارکی که در نزدیکی خانه بود رفتم گاهی قار قار کلاغی از دورشنیده میشد و گاهی چشمم به گنجشکهایی می افتاد که از سرما می لرزیدند . پارک هم خلوت بود فقط از دور دختر و پسری رو دیدم که دست در دست هم میان برفها قدم میزدند . دوباره دلم هوای کیان رو کرد ما فقط چند ماه بود که زندگی مشترکمان رو آغاز کرده بودیم ، اون هم به سرعت برق و باد گذشت .
به خانه برگشتم لباسهایم رو که زیر برف خیس شده بود در آوردم و به آشپز خانه رفتم تا یک چایی برای خودم دم کنم . روی مبلهای حال نشسته بودم و چایی میخوردم نگاهم به سمت پله هایی که به طبقه دوم راه داشت جلب شد . خیلی وقت بود از این پله ها بالا نرفته بودم نمیدونم چرا ولی تصمیم گرفتم برم دلم میخواست دوباره خاطراتم رو مرور کنم میخواستم عهدی رو که با خودم بسته بودم بشکنم با خودم قرار گذاشته بودم تا برگشت کیان صبر کنم ولی نمیدونم چرا نتونستم . حس غریبی منو بسوی پله ها میکشید .
چایی نیمه خورده ام رو روی میز قرار دادم و آرام به سمت پله ها حرکت کردم . پشت در اتاق ایستاده بودم توان باز کردن در رو نداشتم چشمهایم رو بستم و نفس عمیقی کشیدم و دستگیره در رو به سمت پایین فشار دادم و در باز شد . وارد اتاق شدم به سمت تخت رفتم و لبه تخت نشستم . نگاهی به دور و برم انداختم اتاق رنگ غم گرفته بود پرده های اتاق کشیده بود یاد اولین باری افتادم که پا به این اتاق گذاشته بودم . بلند شدم و به سمت کمد رفتم و در کمد رو باز کردم . لباسهای کیان مرتب و تمیز در آن قرار داشت یکی از کت شلوارهایش رو برداشتم و با دقت بهش نگاه کردم کاورش رو برداشتم عطر کیان به مشامم خورد هنوز عطر تنش رو میداد لباسش رو به خودم فشار دادم نمیتونستم ازش دل بکنم نمیدونم چه مدت لباسش به من چسبیده بود و به فکر فرو رفته بودم لباسش رو از خودم جدا کردم . روی صندلی کنار میز آرایش نشستم به آیینه نگاهی انداختم لایه ای از غبار روش نشسته بود . با دستم قسمتی از آیینه رو پاک کردم نگاهی به عکس داخل آیینه انداختم باورم نمیشد این من باشم . زیر چشمهایم گود افتاده و کبود بود از لاغری گونه هایم برجسته شده بود و رنگ صورتم به زردی می گرایید . چیزی از چهره ای که کیان عاشقش بود باقی نمونده بود .
چشمم به کشوی میز افتاد لبخند تلخی روی لبهایم نشست . کیان هر وقت بی مناسبت برایم هدیه می خرید اینجا قرار میداد تا خودم ببینمش و بردارم گاهی هفته ها اونو نمی دیدم و خودش مجبور میشد هدیه اش را به من بدهد ولی این اواخر عادت داشتم هفته ای یکبار نگاهی به درون کشو بیندازم . میدونستم هدیه ای تو کشو نیست ولی بی اختیار کشو رو بیرون کشیدم نا امیدانه نگاهی به داخلش انداختم ولی بسته کوچکی که در گوشه کشو قرار داشت توجهم رو جلب کرد. آنچه را که می دیدم باور نمیکردم . بسته رو باز کردم درون بسته انگشتر ظریفی با نگین های ریز قرار داشت یادداشتی کنارش بود سریع شروع به خوندنش کردم :
سلام خوشگلم گفتم قبل از رفتنم یه هدیه کوچولو واسه عزیزترینم بخرم امیدوارم خوشت بیاد اینو داشته باش تا با هدیه های زیادی برگردم . دوستت دارم .... بوس ... بوس
دوباره یادداشت را خواندم در مغزم این کلمه کوتاه تکرار میشد .... برگردم ..... سپیده میگفت کیان برای همیشه رفته اگر تصمیم بازگشت ندارد پس این نوشته برای چیست ؟
کشو را زیر و رو کردم تا شاید چیز دیگری بیابم ولی در میان ناباوری بلیطی رو دیدم که متعلق به کیان بود بلیطش رو جا گذاشته پس اصلا نرفته ...... خدایا اینجا چه خبره؟ ...... چه اتفاقی افتاده ؟ سپیده به من دروغ گفته بود . با سپیده تماس گرفتم چیزی در مورد بلیط و هدیه کیان نگفتم هنوز همون حرفهای همیشگی رو تکرار میکرد . باید خودم دست به کار میشدم کاری رو که مدتها قبل باید انجام میدادم حالا میخواستم انجام بدم به تمام بیمارستانها سر زدم ، پزشکی قانونی و کلانتری خبری ازش نبود . تو کلانتری تمام نشونی های کیان رو دادم و بهم گفتند اگر خبری شد تماس میگیرند . به خانه برگشتم و کنار تلفن نشستم تا خبری شود . انتظار کشنده ای بود صبرم لبریز شده بود طاقت این همه انتظار رو نداشتم فقط امیدوار بودم خبری ازش بشنوم.
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
ANTIGONE
اعضا
#
: 1 Oct 2008 04:24
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
در دلم آرزوی آمدنت می میرد ... رفته ای اینک اما ...آیا باز میگردی؟ .... چه تمنای محالی دارم ... خنده ام می گیرد
Ho30
اعضا
#
: 1 Oct 2008 08:47
Quoting: ANTIGONE
ای دوستان بی وفا
از غم بیاموزید وفا.....
غم با همه بیگانگی
هر شب به من سر میزند
گویند خدا همیشه با ماست ای غم نکند خدا تو باشی
چرا ناراحتی دخترم..!
ممنون از ادامه داستانت...!
عیدت هم مبارک...!
گر چه یاران فارغند از یاد من...! از من ایشان را هزاران یاد باد...!
<<
1
...
81
.
82
.
83
.
84
.
85
.
86
.
87
.
88
.
89
.
90
.
91
...
137
.
138
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB