صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / سکس بین المللی و محلی . LOCAL & INTERNATIONAL SEX
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 33 . 34 . >>
نویسنده پیام
# : 11 May 2008 13:07


ارادت دارم دلواز و فرهاد عزیز و مخلص همه بچه های خوب ایران عزیز ... !!!

# : 11 May 2008 13:27


hardcore2007
دروغ چرا اول فکر کردم اصلا جالب نیس اما الان که خوندم فهمیدم اشتباه کردم.خوب مینویسیا.جالب بود.
خسته نباشی.
ادامه

به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
# : 11 May 2008 13:53


میگم احتمالا تو توی ممیزی وزارت فرهنگ نیستی؟


چقدر سانسور؟

هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
# : 11 May 2008 14:24 | ویرایش بوسیله: hardcore2007


سلام مجدد :
خاطره دوم : هیلا دختر عرب . قسمت اول
هميشه تو ذهنم وقتي خاطراتم را مرور ميکنم از اين خاطره لذت ميبرم و گاهي با دوستان نزديکم که دور هم جمع ميشيم اگر بنا به تعريف باشه ترجيح ميدم از اين خاطره ياد کنم . در فرودگاه امام منتظررسيدن جامه دانم بودم که ديدم خانمي عرب با روپوش و حجاب کامل عربي قصد بيرون کشيدن جامه دانش را از روي تسمه نقاله داره ولي جامه دانش لابلا گير کرده بود .از شانس بدش تمام جامه دانها هم در ان موقعيت براي خانمهاي ايراني بود که انها هم بي ملاحظه مشغول برداشتن جامه دان خودشان بودند تا زودتر به صف گمرک برسند . او هم که سعي کرد چمدان را برداره ناچار شد پايش را لبه تسمه بگذاره که پاش رفت روي تسمه و ناگهان زير پاش خالي شد و کم مانده بود که روي يک چرخ فلزي معلق شه که خودم را بهش رساندم و بواقع نزديک چرخ گرفتمش و خودم روي چرخ زمين خوردم .هر دو بلند شديم و چند نفري کمک کردند و نهايت قائله خاتمه يافت و من هم چمدانم را که رسيده بود برداشتم و خواستم عازم شم که ديدم او هنوز ايستاده به فارسي گفتم مشگلي هست و به انگليسي گفت چمدان ديگش هنوز نرسيده .حالا از صداش حدس زدم خانمي بايد حدود 25 ساله باشه و لذا گفتم نيازي به کمک من داريد که با لحني خاص گفت شما زحمتتان را کشيديد و من خجالت کشيدم . مزاحمتان نميشم به کارگرها ميگم کمکم کنند فقط بگيد کجا ميتونم پولم را چنج کنم . بواقع فرودگاه هنوز کامل راه نيفتاده بود و من هم نميدونستم که صرافي کجاست ولي ميدانستم بايد به بانک ملي بره و لذا بهش گفتم . ايستادم و چمدانش را از روي تسمه به پائين انتقال دادم و کارگري را صدا زدم و نهايت با خداحافظي و تشکر هاي مکررش به سمت گمرگ راه افتادم . واقعيت نميخواستم زياد همراهيش کنم من انها را يک مقدار دماغ کنده ميدانستم و فقط محبت و نشان دادن حس تعاون ايراني را برايش کافي ميدانستم . يک تاکسي گرفتم خواستم چمدانم را در صندوق عقب بگذارم که ديدم که يکي از کارگران فرودگاه خودش را بمن رساند و گفت ان خانم شما را کار داره و ديدم همان خانم عرب کنار چرخش ايستاده و منتظر من است . به سمتش رفتم و گفت متاسفانه نتونسته پولش را چنج کنه و با اطلاعاتي که بهش داده بودند از ارائه پول به مردم هم واهمه داشت ولذا از من کمک خواست . . گفتم ميتونم مقداري پول به حد نياز را به شما بدهم ولي از چنج پولش شانه خالي کردم ولي او اصرار کرد و از کيفش يک کيف چرمي کوچک بيرون اورد ويک اسکناس 50 دلاري را بمن داد . بوضوح ديدم که کارگر ايراني از ديدن داخل کيف و پولهاي خارجي او ذوق زده شده بود .ديدم راهي نداره و گفتم راه قضيه \" قرض الحسنه \" است ولذا سريع به تاکسي سرويس فرودگاه رفتم و يک تاکسي به مقصد پاسداران برايش گرفتم و انعام کارگر ايراني را هم دادم که با لحني کارگري گفت اقاي مهندس بذار ما يک پولي از اين خانم عرب کاسب شيم که با اخم و تلخ روئي من ادامه نداد و رفت . . هنگام جدا شدن او از من خواست پول را بگيرم ولي من امتناع کردم و کل هزينه پرداختي یعنی در اصل میزان بدهیش را بهش گفتم و لذا شماره تلفنم را گرفت و گفت تماس ميگيره و مجددا تشکر کرد و با حالتي خاص گفت که شما خيلي مهربانيد و پس از دست دادن به من جلوي چشمان متعجب راننده فرودگاه از هم جدا شديم و من هم به سمت منزل راه افتادم . از اينکه تماس ميگيره مطمئن بودم بلاخره خودشو مديون ميدونست . ساعت 11 صبح روز بعد تماس گرفت و در ابتدا به عربي صحبت کرد و به فارسي گفتم که من عربي بلد نيستم و او با فارسي شکسته و توامان با عربي گفت خوب منم فارسي خوب بلد نيستم و لذا به انگليسي وقايع شب گذشته را ياداورري کرد و مجدد تشکر کرد و گفت توقع چنين برخوردي را در ايران نداشته و لذا برايش بسيار با خاطره ماندگاري همراه شده . از اين جمله خوشم امد و نهايت کلي تعارف بينمان رد و بدل شد . گفت تمايل داره پول را پس بفرسته و خواست قراري را تنظيم کنه که عذر خواستم . بواقع کاري هم نداشتم ولي برايم مهم بود که يک مقدار تنظيم و تريمش کنم و فکر نکنه دست و پایم را جلوش گم کردم بالاخره انها چند سالی است که از سوسمار خوری به مکدونالد رو اورده اند . پرسيد کي ميتونيد که گفتم شايد هفته اينده ( يعني حدود 5 روز ديگه ) . با تعجب گفت يعني بواقع نميرسيد و يا .... گفتم نه کار دارم و در گيرم . گفت حتما با دوستانتان و .. / گفتم بله هر سه يعني دوست و کار و مهمتر از همه خانواده !! بسيار بذله گو بود و گفت خوب منهم يکي از ان دوستان که ضمنا بدهکار هم هستم . برا م جالب بود که ان خانم با کلاس عربي اينطور زبون ميريزه ولي بواقع غير از خانواده کاري نداشتم ولي چه کنم ديگه حرف را زده بودم و نميتونستم کوتاه بيام . دوباره پرسيد مطوئني تا 5 روز ديگه نميتوني بيائيد يک قرار ملاقات داشته باشيم و شما حداقل نقاط ديدني تهران را نشون بديد . گفتم متاسفم . بلافاصله گفت اوکي واقعيت منهم فقط تا پس فردا تهران هستم و دوباره به دبي برميگردم . براي يک کاري امدم که حالا بايد برگردم پس قرار ما تا امدن شما به دبي و لذا شماره دبي را داد و قول دادم به محض رسيدن به دبي با او تماس بگيرم .و احتمال امدنم را به دبي را حدود 20 روز بعد اعلام کردم ولي گفت منتظر ميمونه و ميخواد بمن نشون بده که انها هم براي ميهمان ارزش قائلند . يک چند باري از او مسج داشتم و منهم متقابلا جواب دادم برام جالب بود که برام يک جوک اصفهاني را فرستاد و معلوم بود که با ايرانيها ارتباط هم داره و البته جوک را به زبان انگليسي فرستاده بود . تا اينکه طي يک مسج براش فرستادم که درفلان تاريخ عازم دبي هستم و لي پاسخي نيامد . اخر شب مسجي امد و از دير کرد پاسخ عذر خواهي کرده بود و گفت از ديدن من خوشحال ميشه و لذا پرسيد که ايا من تمايل دارم ايشانرا در فرودگاه ملاقات کنم که براش فرستادم که اين ميتونه نهايت لطفش باشه ولي مزاحمش نميشم و به محض رسيدن به دبي سعي ميکنم از هتل تماس بگيرم .
با اجازه دوستان قسمت دوم اين خاطره را بعدا براتان مينويسم .

# : 11 May 2008 14:30


تورج جان سلام . باز هم ارادت داریم ولی چشم بهت قول میدم که از این به بعد سانسور بی سانسور . خیالت جمع و فکرت هم تخت باشه ! بخون و نظر بده .
اگر فکر میکنی که قصه است حالشو ببر و اگر هم فکر میکنی خاطره واقعی هست باز هم حالشو ببر . ولی مدتی است که دوست دارم جسارتا اشغالهای داخل ذهنمو بریزم بیرون و هر چند اشغال و مزخرفه ولی شاید توش یک نکته پیدا بشه که بدرد دوستان بخوره .. برام خیلی مهمه !! باور کن . باز هم ارادت داریم خدمت بچه های گل ایران عزیز .

# : 12 May 2008 09:52


قربون تو


حالاشو بردی . واسه ما هم بنویس

هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
# : 12 May 2008 17:25


دوست عزیز سلام
طرز تفکرت و قلمت عالیه
فقط زودتر بنویسی بهتره
مرسی

کلاس کار ما در بیکلاسی است دمی خوش دار که بیکلاسی هم عالمی است biklass
# : 12 May 2008 23:31


با کلاس عزیز . سلام . لطف داری و چشم . خیلی در گیر کار هستم و در اولین فرصت قسمت دوم را برایتان درج میکنم . ارادتمند همه حمید .

# : 13 May 2008 17:19 | ویرایش بوسیله: hardcore2007


با سلام مجدد و پوزش از تاخیر پیش امده و ادامه داستان :
خاطره دوم : هیلا دختر عرب . قسمت دوم :
- در فرودگاه امام موقعیت خودم و شماره پرواز 659 هما به مقصد دبی را برایش فرستادم و خواهش کردم تلفنش باز باشه تا از هتل بهش زنگ بزنم . در پرواز از مهماندار خواهش کردم بیدارم نکنه و لدا تا دبی را فقط خوابیدم .( تصور کنید پرواز ساعت 5 صبح باشه و لذا ناچاری ساعت 12 شب خودتو برای پرواز از منزل اماده کنی ) لذا با تکان مختصر مهماندار هواپیما که مودبانه خواست پشتی صندلی را به حالت اولیه برگردانم از خواب بیدار شدم و دقایقی بعد در دبی بودم . از شانس بد من ایامی بود که بیماری سارس در اسیا بیداد میکرد و و انها هم در صف مراجعین به سمت چک پاسپورت دوربینی مخصوص را گذاشته بودند که حرارت تن انسانها را با اشعه اندازه میگرفت و لذا بمن و چند نفر دیگر گیر دادند و از صف بیرونم کشیدند و برای معاینه بردند و دردسرتان ندم که پس از یکساعتی معطلی و بحث و جدل تونستم به سمت پاسپورت چک بیام .چمدان منرا کارگران از روی تسمه نقاله برداشته و روی زمین گذاشته بودند و و لذا با عصبانیتی که از برخورد انها داشتم بند چمدانم را کشیده و به سمت چک پلیس رفتم و با حالتی بی اعتنا و توام با خشم چمدان را روی دستگاه اشعه گذاشتم و خودم هم از درون ایکس ری رد شدم . یادتان باشد استامینوفن و مشتقاتش در ان خرابشده حکم مواد مخدر را دارد و لذا به چند قرص استامینوفن من مشکوک شدند و گیر بازار شروع شد که با فریاد وپرخاش به انها گفتم که بعلت سرماخوردگی باید این سه عدد را مصرف کنم و علت حرارت بالای تنم که واحد قبلی نیز گیر داده بود همین سرماخوردگی است و قرصها را باید مصرف کنم و بدون قرص از اینجا نمیروم و یا با قرص به وطنم برمیگردم . پلیس بد شکلی اهسته به فارسی لاری بمن گفت ببین همین که به حکم مواد مخدر نمیگیرمت برو خدار ا شکر کن و تو چون اقامت داری و پر تردد هستی و گفتند مریضی صرفا داروهات را معدوم میکنیم ( منظورش ان 3 عدد قرص بود ) و برو به سلامت . خوب دیگه مثل سگ بودم فقط میخواستم پاچه بگیرم از درب کشوئی بیرون امدم و وارد محوطه عمومی شدم و هنگام رد شدن از کنار نرده های مستقبلین جوانی پاکستانی با صدای بلند گفت مستر حمید به چپ نگاه کردم و گفتم بله و گفت بیرون منتظرتان هستم تعجب کردم چون کسی منتظر من نبود . از درب سالن وارد محوطه خیابان جلوی فرودگاه شدم که گوئی وارد اشپزخانه شده باشم که حرارت و دم هوا تو صورتم خورد و من گند دماغ از حوادث روز را گندتر کرد . بلافاصله جوان پاکستانی جلو امد و چمدانم را گرفت و از من خواهش کرد تا همراهش بیایم و دقایقی بعد در کنار یک رنجرور انگلیسی بودم که بینهایت زیبا بود . ضمنا اینرا هم برایتان بگم که از قدیم عشق رالی بودم و لذا این ماشین خوش دست را خوب میشناختم . در کف ماشین بودم که خانمی سلام کرد . خانمی بین 25 تا 27 سال . لاغر توپر و خوش اندام با روسری عربی و شلوار جین با گلهای صورتی و پیراهنی استین بلند که با برداشتن عینکش چشمهای خمار و با ریمل و خط ابروئی کشیده به سمت بالا یواش یواش از شدت و حدت عصبانیت من کم کرد . بله خودش بود که بمن اجازه بدید از این لحظه برای شما او را با نام مستعار هیلا صدا کنم .خوشگل نبود ولی جذاب و گیرا بود و هیکلی سکسی و خوش تراش داشت . پرسیدم ایشان یعنی جوان پاکستانی منرا از کجا میشناخت و با همان خریت و حماقت عربیش گفت من همراهش بودم و وقتی تو را نشانش دادم خودم به داخل ماشین برگشتم . ( خرتر از این را میتونید تصور کنید ؟! ) دیدم باید حقش را با جبران محبتش و جبران خریتش کف دستش بذارم . به جوانک گفت خودش برود و میخواد خودش رانندگی کنه و لذا او از ما جدا شد . پشت رل نشست و گفت برم روتانا ( هتل روتانا ) . گفتم نه متشکرم منرا به سیتی سنتر برسان . با تعجب کن الان و با چمدان گفتم بله کار ضروری دارم . در مسیر گفت خیلی معطل شده و چند بار با همراهم تماس گرفته و خاموش بوده که ماجرای سارس و قرص استامینوفن را براش با مخلفات حماقتهای هموطنانش تعریف کردم . در صف ورودی سیتی سنتر گفت در پارکینگ میمانه تا من برگردم ولی عذر خواهی کردم و گفتم ترجیح میدم با تاکسی به هتل برم . خیلی جا خورد و گفت منظور منرا نمیفهمه . بهش توضیح دادم که امدنش به فرودگاه برای من یک لطف محسوب میشه و لذا تا اینجا همراهیتان کردم در عوض لطفتان . ولی بازگشت شما به ماشین و همرا ه شدنم با جوان پاکستانی برای من نوعی نشان تفاخر و فخر فروشی از طرف شما محسوب میشه و به نوعی نوعی اهانت و من این اخلاق را اخلاق بدوی و چادر نشینی میدانم . امد توضیح بده که از ماشین پیاده شده بودم و او هم پیاده شد و با لحنی خاص گفت تو با تجربه سفرهایت که گفتی باید با فرهنگ ملل اشنا باشی . که گفتم همینطوره و میتونم فرهنگ را از بی فرهنگی تشخیص بدم . با حالتی
خاص گفت باشه اصرار نمیکنم الان دیگه به هتل برو و استراحت کن و با برای عصر یک گردش در شهر و نهایت شام و یک دیسکو موافقی ( یک لحظه تو دلم قیری ویری رفت ) ولی گفتم ممنونم و لطف داری ولی به حالت شرینگ منظورته دیگه ( دانگی ) . لبخندی مدیرانه و با تفاخر زد و گفت حالا توافق میکنیم و قرارمون شد ساعت 6 عصر در هتل . خوب حالم را درک کنید خوشحال از اینکه حالشو کردم تو قوطی و عصبانی از اینکه باید با این چمدان گز کنم و برم انطرف سیتی سنتر . نهایت با تاکسی و 15 درهم به هتل که نزدیک فرودگاه بود رفتم و در اطاقی ولو شدم . و خوابی عمیق با فکر ساعت 6 عصر که کشمکش پارسی و عربی ما دو موجود لجباز شروع میشه . منرا گرفت . از صبرتان ممنونم . ادامه اش را دارم مینویسم و برایتان درج میکنم . منتظر باشید جذاب و شنیدنی است . مخلص و کوچک تمام ایرانیها .

# : 13 May 2008 18:02


حمید جان مرسی از ادامه
منتظر ادامه و حال گیری از این سوسمارخور عزیز هستم

کلاس کار ما در بیکلاسی است دمی خوش دار که بیکلاسی هم عالمی است biklass
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 33 . 34 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB