صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / سکس بین المللی و محلی . LOCAL & INTERNATIONAL SEX
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 32 . 33 . >>
نویسنده پیام
# : 10 May 2008 10:31 | ویرایش بوسیله: hardcore2007


سلام دوستان . از این تاپیک منظوری داشتم که بمرور متوجه میشید . من بواسطه تحصیلات اجباری خارج از کشور و در نهایت ان هم بدلیل سفرهای متعدد به خارج کشور و در داخل و شهرهای مختلف مواجه با تجربه های سکسی مختلفی شدم که فکر میکنم دانستن برخی برای دوستانم و هموطنانم لازم و ضروریه !! چرا که معتقدم ما ایرانیها میتونیم سکس داشته باشیم همانطور که همه ملل دنیا دارند و که بعضا بسیار خشنتر و بی ابروتر هم هست . پس چرا سکس و فرهنگ سکس ما ایرانیها اینقدر در دنیا زیر ذره بین رفته و روش مانور میکنن . همه دنیا فاحشه دارند و ما هم داریم . ولی چرا فاحشه ایرانی باید اینقدر بی ابرو بشه !! اگر شما با فواحش دنیا کوچکترین رابطه و تماسی هم داشته باشید میبینید که فاحشه ایرانی سگش میارزه به صد تا خارجیش که اقلا هم زبون و هم فرهنگ خودته واز طرفی دردی که تو دلش هست . درد خانواده و بچه هاشه و کم هستند که بواسطه بیماری سکسی و حس شهوت بی کنترل تن به فاحشگی داده باشند . من برخی از این خاطراتم را مینویسم ( میتونید فرض کنید که تخیلی و یا واقعی است ) و از شما هم میخوام که شما هم بنویسید و از طرفی دستبوس و مخاص همه هستم اگر لطف کنید این شرایط را رعایت کنید :
1- حرمت هم را نگه داریم .
2- رکیک نباشید که باور کنید من سکس اوباش هندی و پاکستانی و افغانی را هم دیدم که مثل سگ به هم میپرند و مثل ریگ فحش میدند ولی اینهمه مثل ما ایرانیها تو سکس بدنام نشدند !!
hamid2007c@yahoo.com

# : 10 May 2008 14:49 | ویرایش بوسیله: hardcore2007


خاطره اول : فریبا شیملی در دبی . قسمت اول
تابستان 1385 بود و من هم بواسطه کار در دبي بودم. هواي شرجي و گند دبي واقعا کلافه کننده بود و ترافيک وحشتناک خيابانها هم مزيد بر علت . در واقع از هتل محل اقامتم براي انجام کاري عازم ميدان جمال عبدالناصر بودم که بواسطه ترافيک و دير رسيدن به قرار مجبور شدم از تاکسي پياده و بقيه مسير را پياده بروم ضمنا از شر و ور راننده پاکستاني هم خلاص ميشدم که فکر ميکرد من لبناني هستم و مرتب از وقايع انجا و زنهاي انجا ميپرسيد . در مسير نرسيده به ميدان به جلوي فروشگاه دي تو دي رسيدم . فروشگاهي با مزخرفترين اجناس و پاتوق ايرانيها براي خريد. جلوي فروشگاه مقداري شلوغ بود و کنجکاو شدم . دو توله عرب پر مدعا با يک زن ايراني بحث ميکردند و ظاهرا ميخواستند انرا به ماشين پورشه خودشون ببرند . . هموطنان غيرتي که بعضا هم ناراحت بودند با نگاهي نگران به صحنه نگاه ميکردند و ناگفته نمانند برخي هم تو کف زن ايراني بودند که لباسي تاپ و نيمه عريان پوشيده بود و سينه هاي گوشتالو و بهم فشرده او دل همه را برده بود . عصبانيت زن حد نداشت که ميگفت ک... کشهاي نامرد چرا طلبمو نميديد و..... و فحش ميداد و کلي ناراحت بود . بي تفاوتي جماعت باعث جري شدن دو سوسمارخور و عصبانيت زن شده بود . مودبانه از دو عرب به زبان انگليسي خواستم که بهتره صبر کنند تا پليس بياد و از طرفي منهم الان زنگ ميزنم سفارت ايران تا يکي از انها همراه اين خانم بياد پاسگاه . که زنه با فحش و پرخاش بمن گفت چرا پاي پليسو وسط ميکشي . ارام گفتم ناراحت نشو اين دو تا بچه کوني کونشون گوهيه و حاضر نميشند پاي سفارت و پليس وسط بياد و بذار من کارم را بکنم و وقتي ديد من در موضع حمايتش هستم ارام گرفت و برق يک نگاه پر محبت را پشت چشمهاي نيمه تر ش ديدم . يکي از توله عربها که نيمه مست بود با گلمه فاک يو( fuck you ) بمن گفت دخالت نکنم . که گفتم فحش تو بمن را همه شنيدند و در اين صورت منم از توشکايت دارم و نهايت درد سرتون ندم اندو نکبت تصميم گرفتن فعلا از اين تيکه صرف نظر کنند و به نوعي پولشم فعلا بالا بکشن . که بقول خودشون از اين ها زياد پيدا ميشه!! جمعيت کم کم متفرق شدن و منهم که حالا بيشتر متوجه جذابيت خانم شده بودم بهش گفتم بهتره بري جائي بايستي که مشتريهاي هم با کلاس تري بيان دنبالت و جلوي چشم هموطنانت هم نباشي . ازم برنامه امشبم را پرسيد که گفتم قرار دارم و معذورم ولي قرار اخر شب را براي يک قهوه عربي تو هتل گذاشتم و ادرس هتل را بهش دادم که ظاهرا با شنيدن نام هتل کف کرده بود که يک پولدار تور زده که گفتم خيال باطل نکنه هتل از جيبم نيست و هزينه اش با حسابداري شرکته و الا من غلط ميکنم پول يک چنين هتلي را بدم . . حدود ساعت 9 شب به هتل رسيدم و او ظاهرا 10 دقيقه اي زودتر امده بود و محو لابي هتل بود و منرا نديد و لذا از اسانسور پشتي بالا رفتم و خودم را به اطاق رساندم و يک دوش سريع و تغيير لباس مناسب و به لابي برگشتم و او را از پشت سر که محو تماشاي دو عروسک در لابي بود و با گفتن سلام فريبا غافلگيرش کردم . سريع برگشت و گفت سلام ولي من فريبا نيستم . گفتم از اين لحظه به بعد براي من فريبا هستي . خواستم بهت بگم دلربا ديدم هم زوده و هم صلاح نيست !! خنديد گفت چرا زود و چرا صلاح نيست گفتم حالا بماند و از اين حرفهاي صدتا يک غاز رد و بدل کرديم .ازش خواهش کردم جاي محوطه سرد لابي به محوطه استخر هتل بريم و هرچند شرجيه ولي يک نوشيدني انجا بخوريم .. قبول کرد . در انجا او سفارش يک ابجو و من هم يک اب پرتقال دادم و وقتي فهميد اهل دود و مشروب نيستم کلي تيز شد . بهش گفتم مردها معمولا به دود و الکل و زن معتادند ولي من از هر دوش کم کردم و صرفا عاشق سوميش هستم و کلي خنديد . واي که چه لباي قشنگي داشت و با خنده عميق سرش به عقب برميگشت و با کشيده شدن گردنش سينه هاي خوشفرمش که من فکر ميکنم کار جراحي پلاستيک بود بالاتر ميرفت . از غفلتش استفاده کردم و با بالا رفتن تاپش نگاهم به شکمش افتاد که در نافش يک نگين کريستال گذاشته بود و يک خال کوبي ماهرانه در سمت راست ناف با يک فلش به بيننده ميگفت تو نگين گير نکنه و بهترش چند سانت پائينتر از نافه . او خیلی سوال داشت و بعضا هم میپیچوندمش چون بواقع زندگی خارج ایران یادم داده بود که نه بگم و نه بپرسم ولی ابتداي قضيه در مورد او راز عجيبي را فهميدم که شهوت حاصل از چشم چرانيم روي هيکلش از سرم پريد.بقيه ماجراي شب را براتون تعريف ميکنم . الان هم دارم با لپ تاپ مينويسم و تو سالن انتظار پرواز رشت هستم که ظاهرا تاخير داره . .قربان همه بچه ايرانيهاي با مرام و با معرفت !!

# : 10 May 2008 16:31


اولین نفر خودمم

تبریک بابت تاپیکت

هنگامي که يک نفر دچار توهم مي شود، ديوانه اش مي گويند. هنگامي که افراد بسياري دچار يک توهم مي شوند، مؤمن شان مي خوانند.
# : 10 May 2008 19:42




ساده بیا دست منو بگیرو ....ساده نگیر این همه سادگیمو ......ساده نگیر اگه هنوز میتونی ......پای همه سادگیات بمونی ....
# : 10 May 2008 22:15


خوب بود ادامه بده

# : 10 May 2008 22:25


تورج و رشید عزیز از ابراز لطف شما ممنونم !!

# : 11 May 2008 00:09


hardcore2007


نکته های کوچک زندگی http://avizoon.com/forum/1_53112_0.html
# : 11 May 2008 00:09 | ویرایش بوسیله: hardcore2007


با پوزش از دوستان :
خاطره اول : فریبا شیملی در دبی . قسمت دوم
- انشب صحبت ما در مورد مسائل متفرقه و غيره تا دير وقت طول کشيد . و چند بار فريبا به بهانه هاي مختلف سعي داشت ادامه صحبت را به داخل اطاق بکشه ولي از شما چه پنهان برايم اصلا جذاب نبود و گفته بودم فهميدن راز او حسم را از سرم پرانده بود . در واقع فريبا شيمل بود و براي عمل جراحي به دبي امده بود و پس از عمل به واسطه کمبود پول و عدم حمايت مالي از طرف دوستان و هموطنانش تنها راه ماندگاري و ارتزاق و تامين بقيه هزينه درمان را بقول خودش سرجهازي شدن ديده بود و از طرفي حس اينکه فريبا با عربها ي بي فرهنگ خوابيده بود باعث شده بود اصلا تمايلي به او نداشته باشم ولذا در مقابل ترفند هايش براي رفتن به اطاقم مقاومت ميکردم . حس غريبي داشتم از طرفي دلم برايش بشدت ميسوخت و از طرفي طبعم هم ميل به او نداشت ولي در مقابل عملي انجام شده قرار گرفتم و ان اين بود که در ساعت 12 شب فهميدم او شام نخورده و با بسته بودن رستوران تنها راه در امدن از خجالت ان بانوي تغيير ماهيت داده رفتن به اطاق و تهيه شام از روم سرويس اطاق بود . با هم به اطاق رفتيم و او بي ميليم را از رفتارم فهميده بود و هيچ نگفت . در اطاق هم خيلي گفتگويمان طول نکشيد و شام را اوردند و در انجا من يک سوتي دادم که شام را يکنفره سفارش داده بودم و او ناراحت شد و برايش بسختي توضيح دادم که من شام را امشب با رفقا در رستوران صرف کرده بوديم ولذا با او همراهي مختصري کردم . بمن گفت تو مذهبي هستي و گفتم نه و علت سوالش را پرسيدم و گفت بخاطر اينکه تنها کسي بودي که تو خيابون طرفداري کردي و حالا هم زياد تحويل نميگيري و ظاهرا خوشت نيامده ... ناچار شدم حس درونيم را بهش بگم و مسئله شيمل و عربها را و او هم هيچ چيز نگفت و به تنهائي شامش را صرف کرد و در انتها گفت اگر دوست ندارم ميتونه بره . چيزي نگفتم . ميدانيد از زمان دانشجوئيم من از اعراب بدم ميامد و انها را جماعتي مفت خور و بي فرهنگ ميدانستم که غير از شکم و زير شکم به هيچ چيز فکر نميکنند و در اين رابطعه بعدا برايتان دو خاطره از انها هم خواهم گفت و حس همخوابگي هر شب فريبا با انها ازارم ميداد که مگر ايرانيها چه مشگلي داشتند که او ترجيح ميداد زير ان الاغها بخوابه !! و همه اينها را هم بواسطه صراحت ذاتيم به او گفتم و او ساکت بود و هيچ نميگفت . شب خاصي بود من با زني 33 ساله و بواقع زيبا و شبيه هيفا در اطاقم بودم ونه تنها حسي نداشتم که حالا از او بدم هم ميامد .
لوازمم مثل پول و پاسپورت و غيره را داخل گاو صندوق اطاق گذاشتم و از او براي ده دقيقه اي عذر خواهي کردم تا به سوپري در پشت هتل برم و مقداري اب بخرم ميدانيد در هتل بسيار گران بود و او هم گفت اگر اجازه بدم در اطاقم منتظرم ميمانه . بعد از ده دقيقه برگشتم و او درب را باز کرد . از انچه ديدم بزرگترين گافم را دادم که هم اب از دستم افتاد و هم ناخوداگاه گفتم اووووووووووووووووووه !! نميدانم شما هيفا خواننده عرب را ميشناسيد يا نه ... انگاري او دم درب ايستاده بود با تاپي روشن و شلوارکي ساتن که ظاهرا داخل کيفش گذاشته بود و موهائي پريشان و چشماني خمار .. حالا ديگه ميتونستم اندامش را کاملا مشاهده کنم و او هيچ اثري از الت مردانه نداشت و باسن و جلويش کاملا زنانه و شهوت برانگيز بود . دولا شدم اب را برداشتم و بداخل امدم و به شوخي گفتم فريبا رفت ..؟ با عشوه گفت اره خيلي وقته و جاشو داد به من و به من گفت تا ميتوني براي ايرانيها و هموطنانت سنگ تموم بذار . بشوخي گفتم غلط کرد . بلافاصله گفت غلط قبلا داده بود ؟؟!!! خنديدم و خنديد . جلو امد و بوي عطرش داغم کرده بود در اغوشش گرفتم حس عجيبي داشتم ميدونيد اولش انگار يک مرد را بغل کرده باشم ولي فهميد و گفت ببين حميد من يک زنم و اضافاتم را دور ريختم ديدي بعضي زنها ساکشن ميکنند و بعضي دماغ و ... عمل ميکنند خوب منم سينه امو دستکاري کردم و يک اضافه اي را از خودم دور کردم و جاشو عمل پلاستيک کردم .... و شروع شد عجيب بود خيلي هات بود و خيلي وحشي و خيلي حرفه اي و مرتب پيچ و تاب ميخورد نميدانم ظاهرا تمام حرکتهاي منرا ميفهميد و برايش يک ترفند داشت . بدنش بي نظير بود و چنان خالکوبي کرده بود که من تو تايلند و هند هم نديده بودم سبک سکس و خوابید نش بيشتر شبيه زنهاي ايتاليائي بود که خيلي علاقه دارند بخشهاي اپيلاسيون شده خودشونو نشون بدن و اعتراف ميکنم در مقابلش کم اورده بودم . هنگام امدن اب و انزال را ميفهميد و ماهرانه خودش را کنار ميکشد و با حرف زدن امدنش را به تاخير ميانداخت و عجيب بود و باز هم عجيب .او را انگار فقط براي سکس خلق کرده بودند و انگار هيچ هنري غير از سکس نداشت . ميدانيد در مقابلش کاملا کم اورده بودم و ابتکار عمل از دستم در رفته بود و اينرا خودش ميفهميد و براي خودش يک موفقيت حساب ميکرد .وقتي همه چيز به پايان رسيد .خودش را از تخت پائين انداخت و گفت حميد جان . با حالتي شکست خورده گفتم چيه .. گفت نه ! حميدجان دوست دارم وقتي صدات ميکنم بهم بگي جانم . گفتم جونم بگو فريبا چي ميخواي گفت جون من .. چطور بود بهت مزه داد .. جون من حس درونيت را بگو . هيچي نگفتم .. و ساکت شدم و ناراحت شد و گفت بي انصاف اقلا چيزي بگو .. حتي ميتوني دروغ بگو ... گفتم نياز به دروغ نيست تو يک حرفه اي هستي و من تابحال اينقدر در بين دستهاي يک زن يا ...! بلافاصله گفت خوب چي .. بله من يک زنم پس چي مگه غير از اين بودم گفتم نه همين بود ولي .... گفت ولي چي ا انترها را ميگي بله تو راست ميگي هيچ کس ميل بودن با انها را نداره . تحقيرت ميکنن و باهات بازي ميکنند و هنگاه سکس جوري رفتار ميکنن که ميفهمي انگار دارند با يک شتر ماده حال ميکنن .ولي من ناچار بودم .کي از من حمايت ميکرد غير از خودم چه راهي داشتم و گريه کرد . او را نميديدم چون پائين تخت خوابيده بود .و در حال گريه گفت بعد از مدتها امشب معني يک سکس واقعي را خودم فهميدم و منتظر بودم تو از من بپرسي چطور بود که بهت بگم امشب از روي ميلم و حس زنانه ام سکس داشتم و نه به حساب .... و ساکت شد . و ادامه داد که : من از تمام ان انترها ميخواستم کاندم بکشن تا من الوده نشم ولي خودم براي تو کاندوم کشيدم تا اگر من الوده هستم يکوقت تو الوده نشي . ميدونيد حرفاش مثل پتک تو سرم ميخورد . بلند شدم به حمام رفتم خودم راشستم و وقتي تميز شدم صداش کردم و گفتم فريبا دوستداري به حمام بيائي . . با صداي خفه اي گفت شما ظاهرا کارتون تموم شده پس بيرون بيا تا من برم . گفتم کاري داشتم که تموم شد و حالا بيا . خودتو لوس نکن. درب حموم اهسته باز شد و بدنش را با رو تختي پوشانده بود . و بداخل امد و نگاهم نميکرد و منهم رو تختي را از تنش باز کردم و او را به داخل وان فرستادم و دوش را دستم گرفتم و حسابي او راشستم و با ليف و روغن نارگيل شستشو دادم و در انتها با حوله حسابي خشگش کردم و حوله بدورش پيچيدم . ساکت بود و هيچ نميگفت و نميفهميد يعني چه و چرا من اينکار را کردم . بهش گفتم اگر تو منرا متفاوت از بقيه ديدي میخوام بدونی که تو هم الان اولين زني بودي که من برايش دلاکی کردم و فريبا جون باور کن هيچ چيز ايران و ايراني خودمون نميشه . حتي اگر نفهمند و بلد نباشند و در سکس اوباشيگري در بيارن . خنديد و گفت حميد ديگه منبر بازي بسه . موافقي بريم استخر هتل .. گفتم نه داداش فريبا استخر شب تعطيله بايد شما روي تخت و منم زير تخت تا صبح چاقو دسته کنيم و خندیدیم .
تا صبح حرفهاي زيادي از خاطراتش زد و مشگلاتش و دوستاي ايراني و خارجيش و خاطراتي که برخي واقعا تهوع اور بود . فکر کنم اين خاطره را خاتمه بدم که بقيه اش حال گيره و اگر دوست داشتيد بعدا براتون ميتونم حرفاشو بگم و الا خاطره دوم را چيز جديدي برايتان خواهم گفت. .
ارادتمند تمام بچه هاي خوب و با مرام ايراني .

# : 11 May 2008 09:23


افرين خيلي عالي بود.

# : 11 May 2008 11:35




نکته های کوچک زندگی http://avizoon.com/forum/1_53112_0.html
. 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 32 . 33 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB