صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / دختر خوب! (مجموعه خاطرات و داستانهای کوتاه)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 211 . 212 . >>
نویسنده پیام
# : 14 Jan 2008 21:29


منتظریم

همه چيز عجيبه
# : 14 Jan 2008 21:30


سکس پارتی!

درست مثل اسمت باحالی. به زودی میفهمی علت اسم تاپیک رو

عمو بده!

همین دیگه.

یوهان!

هر وقت فرصت کردی بخون و نظرتو بگو. ممنون میشم.

پسر تنها!

چرا تنها؟ ممنون از نظرت. در اولین فرصت میخونمت.

همایون!

خیلی از ابراز لطفت خوشحال شدم.
راستش این اتفاق افتاده. اما نه اینجور که من نوشتم. اما تو قسمتهای بعد مطالبی هست که بیشتر به واقعیت نزدیکه.
بازم ممنون.

جرجیس!

از بین پیغمبرا جرجیس و انتخاب کردیو از بین تاپیکها مال منو؟
خیلی ازت متشکرم.
حتما ادامه میدم با این همه جوون مثبتی که اینجا هستن و انرژی میدن.


از همه ممنون.
فردا امتحان دارم. برام آرزوی موفقیت کنین.


Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
# : 14 Jan 2008 21:42


من برات 2A میکنم ولی آدم که همچین مامانی داره که کلی بدهی باباتو بی حصاب کرده دیگه از امتحان که نباید بترسه......
زودتر بنویس

# : 14 Jan 2008 22:52 | ویرایش بوسیله: KORN_JD


قسمت دوم

جريان خريدن اين خونه مال دو سال پيش ميشه حدودا. وقتی ميخواستيمن بخريمش و کاراش ديگه نهايی شده بود يه دفعه عادت چونه زدن بابا خان شروع شد. ديديد که بعضی مردا اصلا چونه زدنو از اصل معامله جدی تر ميدونن. از بابای ما چونه زدنو از اونم زير بار نرفتن. وقتی پيش خودم حساب ميکردم ميديدم مثلا مبلغ چونه حدود يک ديويستم کل معامله هستا. اما امان از لجبازی.
خلاصه خونه که به دل هممون مخصوصا من و مامان خوب نشسته بود داشت الکی مفت و مسلم ميپريد که يه دفعه طرف راه اومد و بابام با افتخار اعلام کرد که نذاشته سرش کلاه بره و حرفشو بالاخره به کرسی نشونده. غافل از اينکه...
منم مثل بابا فکر ميکردم و حتی داشتم نقشه ميکشيدم که برم خودمو براش لوس کنم و مبلغيو که به قول خودش سود کرده بود يه جوری بيارمش تو آب باريکه خودم تا اينکه...
من پيش دانشگاهی بودم و تابستون بود. کلاس ميرفتم واسه کنکور. کلاس هم به شدت تق و لق بود و يه خط درميون تشکيل ميشد ولی چه تشکيل ميشد و چه نميشد من ديگه خونه نميومدم. يا ميرفتم کلاس يا به هر حال ديگه... اما اون روز فرداش تولد يکی از دوستام بود و ميخواستم سورپريزش کنم، اينطوری که يه کادو بهش بدم که کار خودم باشه، آخه يه پا هنرمندم، واسه همينم اومدم خونه که يعنی واسه اون وقت بذارم. خلاصه اومدمو ماشينو پارک کردم تو پارکينگ و از حياط وارد اتاقم شدم، آخه اتاق من يه در شيشهه اي تو حياط داره که مخصوص تردد دزدها و من هستش. البته با نرده های آهنی يه مقدار کار دزدها سخت شده ولی من عادت دارم با کليد درو باز ميکنم.
اومدم تو لباسها رو کندم و ميخواستم برم آشپزخونه يه ليوان آب بخورم. اما يه دفعه به خودم گفتم صدای تلويزيون واسه چی داره ميآد؟ چون از اول که خونه اومدم ميشنيدم اتفاقا داشتم گوش هم ميدادم، يه کليپی چيزی بود، چون هميشه مامان خانوم پای تلوزيونه تعجب نکردم، ولی يه هو يادم اومد که من خونه تنهام!
خيلی ترسيدم.
يعنی همين الانم که يادم ميآد که چقدر ترسيدم حالم خراب ميشه. با خودم گفتم تلفون بزنم به بابام يا پليسی چيزی. رفتم سمت تلفن اما گوشيم تو اتاقم نبود. حتما بازم تو حال يه جا ولش کرده بودم. اه. گفتم در رم برم سوار ماشينم شم فرار کنم. هی مونده بودم که چيکار کنم. اصلا هنگ کرده بودم. سرد شده بودم، فشارم افتاده بود که صدايی شنيدم. صدای دزدا بود. گفتم چه شانسی، هنوز نيمده تو خونه جديد دزدا اومدن.
گيج بودم. گفتم به حرفاشون گوش بدم ببينم چی به هم ميگن که تازه فهميدم ممکنه هوس کنن و به اين اتاق هم سری بزنن.ترس اوليم در برابر ترسی که ايندفعه برم داشت در حد شوخی بود. مغز آدميزاده ديگه. بعضی مواقع به صورت قطره چکونی کار ميکنه.
تو فکر فرار بودم که يهو به نظرم رسيد يکی از دزدا زنه و زياديم لطيف داره حرف ميزنه. جا خوردم. نه از اينکه دزده زن بود يا حتی از اينکه داشت لطيف صحبت ميکرد، بلکه از اين جا خوردم که دزده مامانم بود.
داغ کرده بودم. جريان چيه؟ مامانم اومده دزدی؟
به همين مسخرگی داشتم فکر ميکردم که يواش يواش عقل و شعورمو جمع کردم فهميدم قضيه ساده است! مامانم خونه است. داره تلوزيون ميبينه. و حرف ميزنه.
خوب به اون سادگی هم نبود. اين آخرش جای کار داشت.
حرسم گرفته بود. اين بار کيه؟ اين بار چرا؟ چطوری؟ اه مامان. چرا همش اينجوری سورپريزم ميکنی؟ خدايا...
اون روزا هنوز خيلی از دستش عصبانی بودم. خيلی زياد. اصلا يه جورايی ازش متنفر بودم. تا اينکه دو سه ماه بعد اتفاقی افتاد که ميونمون يه کم بهتر شد. علت اينکه خيلی اون روزا باهاش بد بودم جريان مفصليه که اتفاقاً همين الان ميخوام تعريف کنم.
تقريبا ميتونم بگم از وقتی يادم ميآد، مامانم رو در حال شيطنت ديده بودم. الان که فکر ميکنم ميبينم اونقدرهام که يه موقع فکر ميکردم براش مهم نبوده که من به هيچ وجه نفهمم. واسه همينم از بچگی به انحاء مختلف اينور و اونور ديده بودمش. اوايل که حاليم نبود، بعداً هم که ظاهراً حاليم شد ديگه چی کار ميتونستم بکنم؟ فقط ناراحت بودم و هميشه بابامو بيشتر دوست داشتم. مدتها فکر کردن به اينکه من بابامو بيشتر دوست دارم باعث ميشد حس کنم از مامانم انتقام گرفتم. شايد مسخره باشه، ولی کار ميکرد.
به هر حال کاری به کارش نداشتم تا وقتی که اون شروع کرد. بذارين همين اول جريانو بگم.
مادرم، يه پسر خوب رو از چنگم در آورد.
اينو ميگن رابطه مادر و دختر.
البته الان ديگه کامل حالم خوبه، سه سالی گذشته، پسره هم خيلی مهم نبود بيشعور.
با بهمن تو کلاس زبان آشنا شده بودم، قد بلند بود و با کلاس و از اين حرفا. از اينش خوشم ميومد که خيلی متين و پيگير رابطشو با من شروع و دنبال کرد. به نظرم پسر باکلاسی بود و خونواده درس حسابی داشت. اينا هم واسه من مهمه، عشقه کلاس.
عجيبه که به نظرم سنگين رنگين و با وقار ميومد، همچين مرد. بعداً فهميدم که آدم شناسيم خرابه. دو سه ماهی با هم بوديمو راستش تو دلم نقش ريخته بودم که باهاش نزديکترم بشم. 4،5 سالی بزرگتر از من بود و منم ميشه گفت اين اولين پسری بود که جدی اومده بود تو کارم. احساس خوبی داشتم و داشتم حتی آماده عشق و عاشقی ميشدم و هر روز پيش دوستا حرفشو ميزدم. از اين خيلی لجم ميگيره که بعدا چجوری مجبور شدم پيش دوستام داستان بگم که چرا به هم زديم! اما دليلش چيز ديگه اي بود.
يه روز جمعه صبح زود قرار داشتيم بريم کوه با هم. قرار بود صبح بياد دنبالمو با هم بريم. خونشونم نسبتا نزديک بود. منم اتفاقا شبش تا نزديک صبح داشتم چت مت ميکردم و خيلی دير خوابيدم. ولی ساعت گذاهته بودم که زود پا شمو آماده شم که بهمن الاف نشه. البته يه کم منتظر بمونه که خوبه ولی نه زياد. اما وقتی از خواب پا شدم ديدم ساعت 7 شده. قرارمونم سر هفت بود. من تا بيام آماده شم يه ساعتی طول ميکشه. گفتم چی کنم چيکار نکنم جنگی رفتم تو دستشويی که حد اقل صورتمو بشورم کارو سريعتر شروع کنم. تو دستشويی بودم که زنگ درو شنيدم. بابام رفته بود با دوستاش اسکی، معمولا منم باش ميرفتم ولی ديشب بهش گفته بودم که فردا نميام، صبح خيلی زود ميرفت و مامانم هم که خوابش سبک بود لابد ميرفت درو براش باز ميکرد. ميشناخت بهمنو چن باری ديده بودش. سرک کشيدم ببينم داره ميره يا نه که ديدم داره با لباس خواب لک و لک کنان ميره و زيره لب ميگفت کيه يعنی اين وقت صبحی؟ از تو آيفون ديدش و گفت بيا بالا. بعد رفت سمت در، منم دويدم بيام بهش بگم که به بهمن بگه تو ماشين صبر کنه نياد تو، تا اومدم صورتمو خشک کنم و رسيدم پشت در ديدم لای درو باز کرده و داره سلام عليک ميکنه. دويدم يه گوشه قايم شدم که يه وقت بهمن با اون قيافه نبينتم.
-جدی؟ قرار داشتين برين کوه با هم؟ چيزی به من نگفت که؟ فکر کنم يادش رفته. آخه صبح با باباش رفتن ديزين گمونم.
-نه ليدا خانوم. مطمئنين؟ بعيد ميدونم يادش رفته باشه ها؟ ميشه يه سر برين اتاقش صداش کنين. موبايلشو جواب نميده.
-باشه همين الان. شما بفرماييد داخل خواهش ميکنم تا صداش کنم. اگر اينجوری ميگين حتما هستش ديگه.
-خيلی ممنون.
رفت سمت اتاقم. دهنم وا مونده بود. چه الکی الکی قضيه داشت سخت ميشد. من الان چطوری بايد يه دفعه از زير ميز ناهار خوری ميومدم بيرون با تاپو شلوارک ضايع و هيافه داغون به بهمن سلام عليک ميکردم؟ سکته ميکرد. مامانم هم الان ميرفت ميديد نيستم. چه خاکی بايد تو سرم ميکردم بزرگترين سؤال زندگيم بود تو اون لحظه.
ولی عجب تيپی زده بود. به به. اسپرتی و مردونه. جالب که اولين بار سر بحثمون رو مارک کيف من که camel activeبود شروع شد.
-چه کيف قشنگيه سارا خانوم.
-خيلی ممنونم. تازه خريدمش. خودمم خيلی دوسش دارم.
انقدر دوس دارم مردم از وسايلم تعريف کنن. قدم اول رو عالی برداشت.
-منم خيلی از اين مارک خوشم مياد. اتفاقا الان شلوارم کمله.
-ا! چه جالب. منم اتفاقا هميشه به فروشگاهش (که الان ديگه جمع شده البته) سر ميزنم. چيزاش هميشه تکه.
خلاصه يکی از اولين بارايی بود که حرف ميزديم با هم. بگذريم. آخه اون موقع هم يه شلوار کتون کمل با يه کاپشن که با هم رفته بوديم خريده بود پوشيده بود.
مامانم برگشت. تازه متوجه شدم که لباس مامانم حقيقتاً برای اون موقعيت افتضاح بود افتضاح! يه لباس خواب کوتاه تا وسط رون که يه رب دوشام هم روش ول بود. خدا رحم کنه. مامان خوبی؟ آبروم رفت که!
-عجيبه. شايد يادش رفته؟ تازگی قرار گذاشتين؟ مبايلشم ديدم. جا گذاشته.
-آره. ديروزم راجع بهش صحبت کرديم. اصلا نميهمم. امکان نداره يادش رفته باشه.
-چی بگم؟ برنامه شما هم خراب شد.
-سر در نميارم.


بچه ها خوابم ميآد. فردا هم امتحان دارم. پس با اجازه بقيش بعدن.
همتون خوبين.
فعلا.

Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
# : 14 Jan 2008 23:05


خانومی گل سلام. قسمت دوم هم مثل قسمت اول قشنگ بود. برایت ارزوی موفقیت میکنم.منتظر ادامه داستان قسنگت هستم. شاد یاشی.

نه از رومم نه از زنگم همان بیرنگ یبرنگم
# : 14 Jan 2008 23:13


KORN_JD

سلام دوست عزيز
خوش به حالت اين مامان نيست كه تو دارى گنج دارى
موفق و پیروز باشى

اباد باش اى ايران ازاد باش اى ايران از ما فرزندان خود دلشاد باش اى ايران
# : 15 Jan 2008 00:07


پس برا اینه آرزوی مرگ مامانت رو داری آره خوب کاری نداره که تو هم دختر همون مادری دیگه مثل خودش بنداز تو کار ............ همه دوستاشو قاپ بزن

# : 15 Jan 2008 00:37


Quoting: KORN_JD
هر وقت فرصت کردی بخون و نظرتو بگو. ممنون میشم.

فانتزی های بدی نیست ..
راستی قراره همش در مورد مامانت باشه؟

دانلود بهترين آنتي ويروس دنيا به همراه آپديت ديتابيس اون ... صفحه 467 ........
# : 15 Jan 2008 02:24


سلام من تازه داستانتو خوندم خیلی باحاله بابا عجب مامانی داری منتظر بقیه داستانت هستم

# : 15 Jan 2008 02:34


KORN_JD

سلام داستان قشنگی بود عزیزم راستی نظرت راجبه lp چیه؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 211 . 212 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB