| نویسنده |
پیام |
|
|
# : 14 Jan 2008 11:39 | ویرایش بوسیله: KORN_JD
سلام به همه دوستان و بر و بچه های باحال و فعال آويزون. من مدتهای زياديه که به اينجا سر ميزدم و گاهگداری نظراتی هم از خودم در ميکردم، ولی اولين باره که اقدام به نوشتن ميکنم.دليلشم اينه که در کمال ناباواری دارم ميبينم که اين سايت مدتهاست فعاله و بچه های زياديم توش مينويسن و کار ميکنن. همين شد که به خودم اومدم و تصميم گرفتم شانسی به شکوفا شدن استعدادم بدم، اگر چيزی در کار باشه البته. در مورد اسمم هم يه توضيح بدم که اسم يک گروه نو متال هست که من ديوونشم. همين.
ضمنا فهرست بخش های مختلف داستان و لینک دسترسی رو میتونین اینجا ببینین: (البته با کمک آقا کامران )
اصلاحیه اول تاپیک: با توجه به اينکه تاپيک طولانی شده و برای دوستان جدید شاید خوندن کلش سخت باشه، و يه سری دلايل ديگه، تصميم گرفتم دختر خوب رو به شکلی بنويسم که شامل خاطرات متنوع و مستقل باشه و بشه اونها رو به طور جداگانه هم خوند. يعنی اگر کسی خواست فقط قسمتهايی که مورد نظرش هست رو بخونه. اين تصميم از بعد از قسمت بيست و يکم گرفته شده، بنا بر اين قسمتهای قبل مخصوصا چند قسمت اول ممکنه به هم پيوستگی داشته باشند ولی ساير قسمتها رو ميشه مستقلاً هم خوند. علاوه بر اين تصميم گرفتم اينجا به جز خاطرات (که نوشتنشون به دلايل شخصی مشکلاتی رو ميتونه به همراه داشته باشه) اقدام به نوشتن داستانهای سکسی غير واقعی نيز بکنم. اميدوارم با من در اين تاپيک همراه باشيد.
ممنونم، سارا. 11 اسفند 86
قسمت اول.............................................................مامان و آقاي احمدي
قسمت دوم.............................................................خريد خونه! مامان و بهمن.
قسمت سوم............................................................مامان و بهمن -2.
قسمت چهارم..........................................................مامان و بهمن -3.
قسمت پنجم............................................................آخر ماجراي احمدي.
قسمت ششم..........................................................آخر ماجراي خريد خونه!
قسمت هفتم............................................................صحبت با مامان.
قسمت هشتم..........................................................اولين ماجراي من؛ علي دوست پسر سيمين! -1
قسمت نهم ..............................................................اولين ماجراي من؛ علي دوست پسر سيمين! -2
قسمت دهم ............................................................اولين ماجراي من؛ علي دوست پسر سيمين! -3
قسمت یازدهم........................................................من و شيوا و شروين -1
قسمت دوازدهم.....................................................من و شيوا و شروين -2
قسمت بعد...............................................................من و شيوا و شروين -3
انتراکت اول ............................................................عشق اسمانی؟
قسمت چهاردهم.....................................................دومين ماجرا. اين بار كمي تلخ! -1
قسمت پانزدهم......................................................دومين ماجرا. اين بار كمي تلخ! -2
قسمت شانزدهم....................................................دومين ماجرا. اين بار كمي تلخ! -3 (+16)
قسمت هفدهم.......................................................مامان و شهريار عشق قديمي! (قسمت مورد علاقه خودم!)
قسمت هجدهم .....................................................آشنایی با علیرضا
اولین موضوع حاشیه ای رسمی..........................شبیه سازی انسان!
پسرک ولگرد..........................................................اثر velkon_nistam
قسمت نوزدهم ......................................................سینما با علیرضا -1
قسمت بیستم.........................................................سینما با علیرضا -2
قسمت بیست و یکم ..............................................سینما با علیرضا - 3
قسمت بیست و دوم ..............................................داستان بیمارستان عجیب! - 1
دومین موضوع حاشیه ای رسمی.........................چه بر سر ما ایرانیها اومده؟ (به پیشنهاد امیر حسین)
Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
|
|
|
# : 14 Jan 2008 11:40 | ویرایش بوسیله: KORN_JD
اين داستان متاسفانه شمه ای از واقعيت هم دارد ولی خيلی داستانی شده.
قسمت اول
تو اتاقم نشسته بودم و داشتم کتاب ميخوندم واسه خودم که صدای زنگ در رو شنيدم. تعجب کردم، چون بابام رفته بود کرج و مادرم هم اين موقع خونه نبود. به هر حال پا شدم برم در رو باز کنم که صدايی شنيدم. مادرم بود که توی آيفون داشت ميپرسيد کيه؟ عجيب بود. مادرم کی اومده بود خونه که من نفهميده بودم؟ شايد از بس رفته بودم تو بحر مطالعه متوجه اومدنش نشده بودم. اونم که نميدونسته من امروز دانشگاه نرفتم واسه همين حتماً کليد انداخته اومده تو. حوصله نداشتم برم خودمو نشون بدم. بعد از اين گرفتاری که پيش اومده بود اصلاً حوصله هيچيو نداشتم. خيلی نگران آينده و بابای بيچارم بودم. هنوز دم در اتاقم بودم که صدای باز شدن در رو شنيدم. ميخواستم برم سر کتابم، ولی باز همون کنجکاوی لعنتی هميشگی اومد سراغم. ديگه ميدنستم که جريان چيه. ولی هنوز هم دست بر دار نبودم و خيلی کارها ميکردم که مامانمو بپام و ببينم چيکار ميکنه. حتی الان که ديگه بعد 20 سال کامل شناخته بودمش و ... دم در وايسادم و گوش دادم. يه مرد بود با صدايی که بهش ميومد مسن باشه. صداشم کمی آشنا بود. -سلام خانوم. -سلام، خوش آمديد. لطف کردين تشريف آوردين. خواهش ميکنم بفرماييد داخل. بفرماييد. -خواهش ميکنم. خيلی ممنون.... والا ما هم کارمون گير کرده. و گرنه قصد اذيت نداريم که. به خدا خود منم لنگ موندم. ميدونم شوهر شمام کلاه بردار نيست. ولی به خدا کاری از دستم بر نمياد. -آخه آقای محترم، شما اگر شوهر منو زندان بندازيد، مشکلتون حل ميشه؟ پولتون جور ميشه؟ -نه خانوم عزيز نه، ولی کار ديگه ای هم نميتونم بکنم. صبر هم که تا حالا کردم، نکردم؟ -ولی آخه... -ديگه ولی آخه نداره. من فکر کردم فرجی حاصل شده که بنده رو صدا زدين و الا اين حرفها رو که شنيدم. اصلا شما فرض کن من يه آدم نامرد زبون نفهم. با اين حرفها که نميشه مردمو الاف کنيد که. الان چهار ماهه با همين صد تا يه غاز شما سر کار رفتم. ديگه فايده نداره. روضه به گوش کر نخونيد تو رو به خدا. اين حکم جلب رو که ميبينيد! اين يکی رو ديگه نميشه کاريش کرد. -نفرماييد آقای احمدی. من اگر مطمئن نبودم که شما آدم انسان و با گذشتی هستين که وقتتونو نميگرفتم تشريف بيارين اينجا. ميدونم تا الانم خيلی صبور بودين و مردی کردين. اما از دست من چه کاری بر مياد؟ به خدا الان آقا نادر رفته پيش يکی از رفقاش که کارخونه داره، طرفهای جاده مخصوص، شايد بتونه يه جوری پول جور کنه از اون. -خانوم نگو اين حرفو که خسته شدم. اگر ميتونست جور کنه تا الان کرده بود آخه. طرفو شناخته بودم. احمدی. طلبکار اصلی بابام بود. سر در نمی آوردم که الان که بابا نيست اينجا چيکار ميکنه و مامان چيکار ميتونه داشته باشه با اين آدم عوضی. به نظر ميرسيد که داره به بابا کمک ميکنه، از اين بابت هم خوشحال بودم هم متعجب. ولی بازم دلم شور ميزد. همون شور هميشگی. هرچند اين آقای احمدی که من ميشناختم از اون خر حزبلا بود. فکر کنم بچه يکی از اين آخوندهای گردن کلفت بود که از بغل نامرديهای پدرشون اينام خون ملتو تو شيشه ميکنن. -به خدا ميدونم. حق با شماس. ما شرمنده ايم. نادرم هميشه به من ميگه که شما مردونگی کردين که تا همين الانشم صبر کردين. اما خودتونو بذارين جای من. من يه مادرم. دختر دم بخت دارم. گرفتاری شوهرم رو هم که خودتون بهتر ميدونين. آخه من چيکار ميتونم بکنم جز اينکه از شما خواهش کنم يه لطفی بکنين؟ وای... شروع شد. هيچ باری که من شاهد کاراش بودم به اين وقاحت و زشتی اين کارو نکرده بود که الان! حالم داشت به هم ميخورد...يعنی چی ميشد؟ تغيير لحنشو که کامل حس ميکردم. حرفه ای بود، نميدونم احمدی رو هم ميتونه اغفالش کنه يا نه. -آخه مگه من گفتم شما کاری بکنی برای بنده؟ من با شوهر شما طرفم. شما خودت به من گفتی پاشم بيام. منم به هزار اميد پا شدم اومدم حالا اين حرفها يعنی چی؟ -براتون توضيح ميدم آقای احمدی. خواهش ميکنم بفرماييد يه ميوه ای شربتی چيزی نوش جان کنيد. آخه اينجوری که نميشه. ميشه؟ -والا من نميدونم چرا اينجام ديگه اصلا. اونوقت شما ميگی... صداش قطع شد. نميدونستم چی شده و ايندفعه مامانم چطوری وارد عمل شده. هم ازش بدم ميومد، هم مهارتشو اعجاب آور ميديدم. دلم ميخواست بدونم داره چيکار ميکنه که يه دفعه احمدی عوضی ساکت شد. باز کردن در ريسک بود. بستگی داشت رو کدوم کاناپه حال نشسته باشن. از بابت صدای باز شدنش که نگران نبودم ولی ديدش... به هر حال دل و زدم به دريا و آروم لای در رو باز کردم. خوب حدسم درست بود، رو کاناپيه پشت به اتاقها نشسته بودن که نزديکتر هم هست به اتاق و برای همين هم صداشونو به خوبی ميشنيدم. پشتشون به من بود و روی کاناپه نشسته بودن. مامانم روسری سرش بود و احتمالا مانتو تنش بود و فکر کنم علت بريده شدن صدای احمدی اين بود که مامان جونم اومده بود و نشسته بود کنارش، البته يه کم نزديک! -آقای احمدی، من نميخواستم وقت شما رو بگيردم يا حرفهای تکراری تحويلتون بدم. ولی جدا نميدونم به عنوان يک زن، چه کمکی از دستم بر ميآد که به شوهرم کنم؟ به هر حال ميدونيد که... -بعله، ميفهمم، احساس مسئوليت در قبال خانواده. خيلی خوبه. ولی منم نميدونم چه کاری از دستتون ممکنه بر بياد... از لای در داشتم نگاه ميکردم، هنوز ميترسيدم که نکنه يه طوری يکيشون برگرده و منو ببينه. اگر ميرفتم تو اتاق کار پدرم ميتونستم از کنار ببينمشون، تازه دم درشم يه درختچه مصنوعی بود که نميذاشت اونها منو ببينن. يه لحظه تصميم گرفتم که تا حواسشون به هيج جا نيست آروم و بی صدا و تند و سريع برم اونتو که درش هم مثل هميشه باز بود. انجام شد. حالا ميديدم که دست مامانم روی رون احمديه. -نميدونم...شايدم بتونی برای شوهرت مهلت بگيری. شايد. -جدا ميگيد؟ چطوری؟ مامانم با دست راست روسريشو شل کرد و با اون يکی دستشم رون احمدی رو ميماليد. دستشو به سمت داخل پاش ميکشيد. خيلی آروم. -خوب... ميدونيد ديگه. به هر حال الانم که شوهرتون منزل تشريف ندارن و تنها هستيم ديگه. -خوب؟ داشت اذيتش ميکرد. حقشم بود. ولی همونجور که داشت پاشو ميماليد يه دستشم خيلی آروم رو سينش بودو بالا پايين ميرفت. خوش فرميشو به رخش ميکشيد. هيکل مامانم معرکه است، ولی ای کاش نبود! -ا... چی بگم والا...شايد مثلا بتونيم يه طوری با هم راه بيام ديگه. -چن وقت؟ -چی چند وقت؟ -مهلت؟ -يک ماه خوبه؟ مامانم دستشو از رو پای احمدی کشيد و روشو اونور کرد. مثل دخترای 18 ساله ناز ميکرد و قهر. اون خاک بر سرم که تابلو بود آماتوره و آب از لب و لوچش آويزون بود. -دو ماه خوبه ديگه؟ -واقعا که. اصلا يه کار ديگه ميکنيم. بيا اين برگه رو امضا کن که شيش ماه خيال هر دومون راحت باشه، تا بتونيم يه کم خوش باشيم. نه؟ برگه رو هم آماده کرده بود! بابا ايول. احمدی منگل يه نگاهی به برگه انداخت. مامانم دستشو گرفتو گذاشت رو سينش. هنوز با مانتو روسری بود. -هر چه بادا باد. اينم به خاطر گل روی شما.... بفرماييد. -وای چه مرد نازنينی. قربونت برم الهی. يعنی ذوق کرد احمديا! داشت ميترکيد. -حالا چی دستور ميدين آقای مهربون و باگذشت؟ ميخواين يه نوشيدنی براتون بيارم که يه کم حال بيان؟ احمدی مونده بود چی بگه که مامانم رفت سمت آشپزخونه. احمدی کلا هول کرده بود. ديدم دار خشتکشو ميماله و به خودش ور ميره. مامانم که اومد بيرون برق از سه فاز احمدی خان پريد. مامان جان مانتو روسری رو کنده بود و يه لباس خواب توری مانند پوشيده بود که شرت و کرست سفيدشم زيرش پيدا بود. يه شلوار و تاپ گشاد صورتی. يه ليوان ابسلوت يخ هم اورده بود. هی بابام ميگفت چرا اين ابسلوتها زود زود خالی ميشه. مامانم ميگفت اعصابت خورده زيادی ميخوری. نگو خودش پذيرايی ميکرده. -دستتون درد نکنه. اين چی هست؟ -خواهش ميکنم. آب معدنی گازداره. ميگن خيلی فايده داره. ميدونيد که...منظورم از اون فايده هاست. ای خالی بند! -اها بله، اتفاقا تعريفشو زياد شنيدم. يه قلپ خورد، معلومه که تعجب کرد، ولی خوب به روی مبارک نيورد و بقيشم خورد! دهنم باز موند از اين سرعت! -حالا کاش يواش يواش ميخوردين. -نه بابا. يواش ماله سوسولاست. ليوانو از دستش گرفت و نشست رو پاش. يه دست احمدی رو پای مامان بود يه دستشم پشت کمرش. شروع کرد دکمه های پيرهنشو باز کردن. مگه اين دکمه يقش باز ميشد! کلی زور زد مامانم آخر با کمک خودش بازش کرد. بعد از بقيه دکمه ها خود احمدی پيرهنو زير پوشو با هم در آورد و مامانمو محکم گرفت تو بغلش. مثل بچه ها! نميدونم کلش داغ شده بود يا چه مرگيش بود ولی فکر کنم مامانم هم تعجب کرده بود. مامانم هم هی کونشو ميماليد رو پای احمدی و يواش يواش شروع کرد به آه و ناله. دستاشو انداخته بود دور گردنشو رو پاش وول ميخورد. احمديم سفت چسبيده بودش تو بغلشو ميمالوندش به خودش. چقدرم که مو داشت تنش. اه. يواش يواش احمدی دستاشو از پشت برد زير لباس خواب مامانم و جفت دستاشو کرد از پشت تو شرتش. به جای اينکه بماله همش فشار ميداد. مامانم هم يه طوری تکون خورد که دستش کامل بره تو شرتشو بتونه کل لپای کونشو بگيره. بعدش آروم رفت عقب و پاهاشو انداخت دو طرف احمدی و رو پاش طوری نشست که رو به روش باشه. اونم لبه کاناپه نشسته بود و پای مامانم هم جا داشت رو کاناپه، البته زانواش خم بودن. مامانم سر احمديو گرفت برد سمت سينه هاش. يه کلمه حرف نميزدن. آخه خودمم دستم تو شرتم بود و بدم نميومد چند کلمه حرف بزنن حال کنم، هر چند از اين مردک بعيد بود. احمدی شروع کرد سينه خوردن، همونجوری که کون مامانيمو تو دستاش فشار ميداد. وسط سينه هارو ميخورد و مامانم هم داشت يواش يواش جدی حال ميکرد. ديگه من تشخيص ميدادم فيلم بازی کردنشو با حال کردن واقعيش. بعدش مامانم پيرهنو سوتينشو باز کرد و يکی از سينه هاشو گرفت جلوی صورت احمدی. نوکشو ميماليد به صورتش. بعدشم کردش تو دهنش. احمدی داشت ميخورد ولی معلوم بود با ماليدن کون خيلی بيشتر داره حال ميکنه. همچنی فشار ميداد که من تماشاچي دردم می گرفت. بعد همونجوری که دو دستی کون مامانمو گرفته بود، چسبوندش به خودش. الان ديگه خشتک باد کردش با کس مامانم در تماس بود، البته از پس شرت. ديگه معلوم بود داره قاطی ميکنه. دستاشو در آورد و اومد شرتو شلوار مامانمو بکنه که چون مامانم اونجوری نشسته بود رو پاش نميشد. واسه همين مامانم پاهاشو گرفت بالا و اونم شلوارو شرت و کند انداخت اونور حال. -وای...چه هولی. قورتم ندی خوش تيپ خان. بعد پاشنه پاشو که بالا بود گذاهست بالای کاناپه و دستاشم گذاشت روی کاناپه دو طرف احمدی و کسشو آورد بالا جلوی صورتش. بی مو و ناز. وقتی ميگم ناز يعنی محشر. من خيلی سخت گيرم. لبای کسش صاف صاف بودو چوچولش يه کمی زده بود بيون. هر چند خيلی حشری بود ولی چوچولش بزرگ نبود که کسشو بيريخت کنه. احمدی ديگه روانی شده بود. دو تا دستشو گرفت زير کون مامانمو قشنگ کسشو آورد جلو دهنش. شروع کرد ليس زدنو با لباش خوردن. مامانمم هی بيشتر فشار ميداد و گسشو جلوی دهنش بالا پاين ميکرد. کله احمدی کامل لای پاهای مامانم بود و حسابی مشغول خوردن و ليسيدن بود. چون خودش از زير کون مامانمو نگه داشته بود مامانم ميتونست گاهی اوقات يه دستشو آزاد کنه و کله اونو بيشتر فشار بده به کسش. بعدم يواش يواش شروع کرد با همون دست آزاد به ماليدن جناب کير. از روی شلوار پارچ ه ای به خوبی ميشد کيرشو لمس کرد و مامانم هم اينکارو ميکرد. ولی يه کم که ادامه داد تحمل احمدی تموم شد و مامانمو گذاشت پايين رو پاش. بعدم بلندش کرد گذاهستش کنار تا شلوارشو در بياره. شلوارو شرتشو کشيد پايين ولی در نيورد. رو مچ پاش بود. مامانم خم شد و کامل براش درش اورد. بعدم همونجوری که خم بود کونشو چسبوند به صورت احمدی. معلوم بود ناکس خوب ميخورده. اينم عجيب بود. احمديم که يه کون تپل حسابی جلوش سبز شده بود باز شروع کرد به ماليدنش. جدا که عجب کون ناز و باحالی داره اين مامان خانوم. هر بار که ميبينمش حسوديم ميشه بهش. سفيد سفيد، تپلو خوش فرم. با انگشت هی ميکشيد وسطش يا يه کم ميکرد تو سوراخش. ولی مامانم هی ميچسبوند به صورتش که بوخوره. اونم شروع کرد و اول حسابی کل کونو ليسيسد و گازای کوچيک گرفت. معلوم بود از اون عشق کونهاست. شروع کرد به زبون زدن به خود سوراخش. معلوم بود، آخه لپاشو از هم باز کرده بودو زبونشم سيخکی گرفته بودو هی جلو عقب ميکرد کلشو. مامانم خيلی حال ميکرد. ميخواست کيرشو براش بماله ولی دستش نميرسيد آخه بدجور بود موقعيتشون. احمديم فهميد و دو دستی کمرشو کشيد آوردش عقب که باز پاهاش دو طرف پاهای احمدی بود که جفت بودن و خم شده بود و کون مامانم هم جلوی صورتش بود ولی خوبيش اين بود که ديگه دستش به کير آقا ميرسيدو براش ميماليدش. خايه هاشم براش نرمش ميدادو باشون بازی ميکرد. يواش يواش مامانم کونشو قمبل کرد داد بالا تا کسش بياد جلوی دهن احمدی. اونم نامردی نکردو شروع کرد ليس زدن. بالا تا پايين، پايين تا بالا. هر لپ کون تو يه دستش بود و صورتش هم جلوی کس. بعضی موقعها هم کسشو ميبوسيد. خيلی باحال بود مدل خوردنش. نميدونم وارد بود يا شانسو استعدادش بالا بود. بعد که ديگه احمدی خسته شد و مامان هم زيادی حال کرد، دو طرف کمرش بالای کونشو گرفت و کشيدش عقب نشوندش روی پاش. البته کيرش افتاده بود لای پای مامانم و من ميتونستم سر کيرشو ببينم. خوووب چيزی بود. خوش فرم و سالم، اندازش متوسط بود تقريبا. مامانم پاهاشو چسبوند به هم و شروع کرد ماليدن کير احمدی لای رونهاش.اونم دستاشو دوره کمر و شکم مامان حلقه کرده بود و دوباره چسبونده بودش به خودش. ولی يواش يواش جلوی بالا پايين رفتن مامانمو گرفت. شايد داشته آبش ميومده، نميدونم. مامانم هم ثابت نشست و احمدی شروع کرد ماليدن سينه هاش و در گوششم يه چيزی داشت ميگفت که من اصلا نميتونستم بفهمم. ولی بعدش مامانم پا شد جلوش وايسادو گفت: -نه آقای احمدی تو رو خدا. شما خيلی باحالو دوس داشتنی هستی، ولی به جون تک دخترم من ماله شوهرمم نميخورم. اصلا نميتونم به خدا. بلد نيستم. خدا! سقف الانه که خراب شه رو سرش. دروغگو جون منو چرا قسم ميخوری آخه؟ -ناز نکن ديگه. تو که انقدر ناز و باحالی. انقدر شيرينو خوشکلی. بيا ديگه. بيا باريکلا. -آقای احمدی! تو رو خدا خواهش نکنين ديگه. نميتونم. -ا... دختر خوبی باش ديگه. قول ميدم دوس داشته باشی. بيا ناز نازی. بيا جيگر. -آخه دلم نمياد اصلا... نيمتونم. حالا ولی ميگم شايد بتونم يه جوری بوخورمش نه؟ -آره. باريکلا. داری دختر خوبی ميشی. ميتونی. بيا الان ميخوابه ها! حيفه. -ميگم شايد اگه اينم امضا کنی بيام بوخورمش. يه برگه ديگه از کشوی ميز کانپه در آورد داد بهش. اون بدبختم که مست شده بودو بوی کس به دماغش خورده بود برگه رو گرفته بود فکر نکنم اصلا ميتونست بخوندش. -اين چی هست؟ -هيچی. اين اجازه خوردن اين آقا پسر باحال شماس. بعدم يه بوس کوچيک سر کيرشو کرد. احمدی اومد کله مامانمو بگيره و فشار بده رو کيرش که مامانم در رفت و گفت: -اول امضا. خوش مزه هم هست! مممم. -خودکار کو؟ بده امضا کنم که دلم ضعف رفت بابا. يه چشم به هم زدن خودکارو گرفت و امضا. بيچاره شدی احمدی. طفلک. بعد مامانم نشست لای پاش پايين کاناپه. يه کم بهش ور رفت و بعد سرشو گذاشت تو دهنش. يه ذره کلاهکشو دو دهنش نگه داشتو معلوم بود داره با زبون بهش ور ميره. احمديم تکيه داده بود به کاناپه و چشماشم بسته بود داشت پرواز ميکرد. سرشو در آورد و شروع کرد زبون زدن. محکم زبون ميزد و از زير کيرش تا سرشو با زبون طی ميکرد. پايين به بالا. با دست بيخ کيرشو گرفته بود و داشت زيرشو زبون ميزد. بعدم شروع کرد به يه ساک زدن کلاسيک کل کير. البته همراه با حرکت دست. سبکش هميشه اين بود. کير که تو دهنش بود دستشم جلوی دهنش بالا پايين ميرفت رو کير. بعد يواش يواش همزمان با ساک زدن شروع کرد به ماليدن خايه هاش. آه آهش در اومده بود آقای مهندس الکی. معلوم بود داره نفسای آخرو ميکشه که مامانو بلند کرد نشوند رو پاش. ولی از مستی نتونست کيرشو تنظيم کنه که بره تو. مامانم هم بيخيال کانوم، آخه طرف بچه مثبت بود جدی، کيرشو گرفت و کرد تو کسش. پشتش به احمدی بود و اونم دستاش به کمر مامان گرفته بود و رو کيرش بالا پاينش ميکرد. مامانم هم داشت سينشو ميماليد و يه حرکات چرخشی هم به کونش ميداد علاوه بر بالا و پايين شدن. صدای چلپ چلپ کون مامانم رو پای احمدی يه حالی بهم داده بود. حشری شده بودم. ديگه دوست نداشتم به اين فکر کنم که اين مامانمه که داره ميده. داشتم واسه خودم فيلم سوپر زنده ميديم. هنرپيشه زنشم خيلی نازو باحال بود. يه لحضه به خودم اومدم ديدم آخرای کاره و اگر کسی بخواد بره حموم يا دستشويی احتمال ديده شدنم از اين اتاق زياده، بعدشم ديگه نميتونم بيام بيرون. واسه همين معطل نکردم و تيز رفتم تو اتاقمو آروم درم بستم. ديگه بقيش مهم نبود. اين بدبخت مست احتمالاً کل طلبش وصول شده بود و حالا هم از خونه با يه چيزی تو مايه های تيپا ميافتاد بيرون و بعيد ميدونم پيداشم ميشد. ولی رفتم تو فکر. از دست مامانم. اين يه مورد خيلی البته به نفع بابام هم شده بود. حالا چه داستانی برای اون سر هم ميکرد هم قسمت بعدی بود که بايد ميديدم. ولی چطوری انقدر راهت اين کارو با کسی که هيچ علاقه ای بهش نداره ميتونه بکنه؟ همينجوری تو فکر بودم که يه چيز ديگه يادم افتاد. جريان خريدن همين خونه و تخفيف اساسی که گرفته بوديم!
ادامه دارد...
Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
|
|
|
یادآوری میکنم که این اولین داستان منه. پس اگر بده و نواقص و ضایعاتی داره یه طوری بهم نگین که دق کنم و کارو به خودسوزی بکشه. لطیف نظر بدین.
ممنون
Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
|
|
|
|
|
خیلی خوب بود. واقعا حرف نداره نوشتنت به نوشتن ادامه بده که خوب استعدات داره شکوفا می شه. موفق باشی.
فراموش نکن که فراموشی فراموشیست
|
|
|
اوه... خیلی ممنون. واقعا متشکرم که خوندی و نظر دادی اونم چه نظری. انقدر استرس دارم ببینم نظرات چیه که 500 بار سر زدم به فروم!
Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
|
|
|
KORN_JD باریکلا به مامانت خیلی باحال بود...
به شانه ام میزنی که تنهاییم را تکانده باشی.به چه دل خوش كرده ايي؟تكاندن برف از شانه هاي آدم برفي؟؟؟
|
|
|
KORN_JD

khaste nabashi dooste aziz edame bede
noe neveshtanet va tarze estefade kardanet az kalamat hesse khasi ro montaghel mikone va mishe az poshte kamalat hooshe nevisande ro daryaft
Setareh
One Orgasm a day,Keeps the doctor away !
|
|
|
عمو بده خیلی متشکرم.
و ستاره عزیز ممنون. خیلی لطف داری.
Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
|
|
|
|
|
عالی نوشتی.مثل منی.منم دفعه ی اولمه.شکوفا میشی عزیز.اما من با این کار مامانت مخالف بودم.خب نظر دیگه.ایشالا همیشه شاد باشی...
به كوروش چه خواهيم گفت؟forum/19_57882_0.html
|
|
|
# : 14 Jan 2008 13:28 | ویرایش بوسیله: KORN_JD
خیلی ممنون. میشه پس لینک نوشتتو بذاری که بخونم؟ خوشحال میشم. تازه کارا شاید بهتر به هم کمک کنند.
هر چند خیلی منتظر نظرات همه هستم.

Sometimes I can not take this place, Sometimes its my life I cant taste
|