صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / خاطرات سکسی / داستان ... * فهرست در صفحه اول*
<< 1 ... 522 . 523 . 524 . 525 . 526 . 527 . 528 . 529 . 530 . 531 . 532 ... 587 . 588 . >>
نویسنده پیام
# : 30 Sep 2008 14:51


amir_yazd


« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 30 Sep 2008 14:52


Quoting: mohsen_m275
بازم که چائیدی تو ... خواب دیدی خیر باشه

نه دیگه .
این دفعه واکسن چا زدم .
مگه یادت نیست آدرشو از خودت گرفتم .

« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 30 Sep 2008 14:53


Quoting: elahe_prance
خیلی چیزا اینجا نمی شه گفت حرف در میارن واسمون

خب یه نمونه نام ببر . آدم اینجوری فکرش هزار راه میره .



« « در این درگه که گه گه که که که که شود ناگه . به امروزت مشو غره که از فردا نه ای آگه » »
# : 30 Sep 2008 17:02 | ویرایش بوسیله: ehlam


Quoting: elnazy
خواهش میکنم عزیزم وظیفم بود خانومی شما که اینقدر خوب مینویسی باید بیشتر از این ازتون تشکر کرد
خانومی منتظر ادامه هستم

قربونت برم عزیزم...مرسی..لطف داری...
Quoting: amir_yazd
همش تقصیر این سیمکارت سل گرفته ی توئه

قول داده بچه خوبی باشه...ولی من به تو اس ام اس میفرستم سه سوت میرسه...واسه تو اینجوری میشه...
Quoting: Beny_wax
سلام ناناسکه دلکم خوبی خانومیه من؟
اومدم یه جایی داری پست میزنم پی سی فعلا" در مرحله مخ زنیه هنوز

سلام عزیزم...مرسی...خوشحالمون کردی...ادامه بده به مخ زنی...
Quoting: Beny_wax
داستانه سه قسمتیت رو با موبایل خوندم خیلی قشنگ بود واقعیات های اجتماعی رو وری گوود به قلم کشیدی ولی یکمی اغراق نکردی توش؟ یا واقعا" اینقدر بدبختیم ما !

مرسی....آدم بعضی وقتها یه چیزایی میبینه که باورش نمیشه...اینم از اون نوعه...ولی شنیدنیه...
Quoting: Beny_wax
خاطره عقد الی هم که فوق العاده نایس بود


Quoting: Beny_wax
دوستت دارم 15 تا دلم برات تنگ شده هوارتا
به الهه هم سلام فوروارد کن

مرسی عزیزم...اوکی حتما...

makhmalee

Quoting: joker_2006
خوبه.خدا رو شکر.ایشالا همیشه خوب باشی.من هم هستم.همین دور و برام.دو روز یه بار میام سایت معمولا.دیگه درسه و ....

ممنون...هر جا هستی خوش باشی عزیزم..هر وقت ببینمت خوشحال میشم...
Quoting: joker_2006
دلاوران الهامیان.به نام یزدان پیروز باشید.
ایشالا به هدف های متعالیت برسی.

مرسی...مدالمو تقدیم میکنم به تو اگه قول بدی مشوقم باشی...
Quoting: joker_2006
مثل اینکه یه کم احساس خطر کردی.نه؟

احساس خطرم داره...
Quoting: joker_2006
صدای نعره ی مورچه هم میتونه در بیاره؟

آره...صدای همه چی بلده دربیاره...یه مدت شیرین کاری میکرد جایزه میگرفت...
Quoting: joker_2006
آره خوب.چون مخش پره از این کلمات.دخمل کوچولوتو ببوس از طرف من

آآآآآخی...مرسی عزیزم..دخلمم بهت سلام میرسونه....
Quoting: joker_2006
خواهش عزیزم.منتظر قسمت بعدی هستیم.شدید.

منتظرت نمیذارم..فرستاده شد...
Quoting: dokhtareaftab
الهامییی
قسمت جدید چی شدددد

اینم قسمت جدید گلم....

saeed20 سلام...خوش اومدی..

mohsen_m275

Quoting: elahe_prance
آره الهام خیلی اونجا رفت و آمد می کنه نگرانشم

اتفاقا رفتم..هیچ خبری نیست...
Quoting: elahe_prance
تو که کلا شب اس ام اس میدی صبح پا میشی جوابا رو می خونی

دیر جواب میاد خوابم میبره خب...
Quoting: elahe_prance
مگه تو قرارتون قسمتای سکسی هم بود؟

استغفرالله...در ملا عام ؟؟؟...منحرف...
Quoting: elahe_prance
کفتر که الهامه ما کبوتریم

نه..من از اون جوجو زردای ماشینی ام....
Quoting: elahe_prance
یکی یه گونی به من بده تا تاپیک و سیل ورنداشته


Quoting: Ema87
خب خیلی خیلی خیلی حیلی خیلی ..... خشنگه .
کللللیییی میخندم .
زووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووووو وووووووووووووووووووود .

چششششششم...اینم به خاطر تو عزیزم...

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
# : 30 Sep 2008 17:03 | ویرایش بوسیله: ehlam


قسمت سوم : آرزو

روز 4شنبه بود..من یه کلاس داشتم صبحش اونم نرفته بودم...به جاش یه دل سیر تا ظهر خوابیدم...قرار بود عصرش الهه و علی برن خرید...گفته بودن منم برم باهاشون...بدم نمیامد خرید کردن اینا رو ببینم..ساعت حدودا 11:30 بود از خواب بیدار شدم...یه کمی گیج بودم زیادی خوابیده بودم...بلند شدم رفتم جلوی آینه موهامو شونه کردمو بستم...مامان داشت با تلفن حرف میزد صداشو میشنیدم...حدس زدم داره با زنداییم حرف میزنه...از اتاق اومدم بیرون و بلند سلام کردم بهش...با سر جواب داد...اشاره کرد چه عجب!!!...دست و صورتمو شستمو رفتم تو آشپزخونه...یه چایی واسه خودم ریختمو اومدم پیش مامان نشستم...کسل بودم...خواب زیادی به من نیومده بود اصلا...مامان داشت راجع به دومادش حرف میزد...میگفت خیلی آقاست..و فلانه و...از این حرفها...بالاخره حرفاشون ته کشید و خدافظی کردن..گوشیو گذاشت و به من گفت مگه کلاس نداشتی تنبل؟؟..گفتم نه ...مهم نبود زیاد...میخوام عصر برم خرید با عروس و دوماد باید انرژیم زیاد باشه....بلند شد و گفت من برم یه چیزی واسه ناهار درست کنم...ولخرجی نکنید موقع خرید هاا..نریزید سر علی...گفتم خدا به همه از این مادرزنها بده مامان....
اومدم تو اتاقمو تا عصر که الهه بیاد با درسهام سرگرم بودم..البته هیچی ازشون نمی فهمیدم فقط نوشته ها رو نگاه میکردم اما حواسم جای دیگه بود...
ساعت 3 بود که الهه اومد خونه...یه ناهار مفصل خورد و دوش گرفت...حوله رو پیچیده بود دور موهاش اومد تو اتاقمو گفت خواهر عروس...بیا وسط....وسط اتاق من میرقصید...می خندیدم بهش نگاه میکردم...ادای رقصیدنه منو درمی آورد..یه مدل قر کمر بود حالت مسخره اونو درمی آورد...گفتم دیوونه برو اون شویداتو خشک کن آماده شو...حوله رو از دور موهاش در آورد و گفت اینا شویده؟؟..بیچاره اومدن بهم پیشنهاد دادن برم واسه تبلیغ رنگ مو...موهاش خیلی خیلی مشکیه...هر کی میدید فکر میکرد رنگ کرده...گفتم خب..حالا قحطی اومده تو بری مدل شی...من آماده شم یا زوده الان ؟؟...ساعتو نگاه کرد و گفت آماده شو..تو از صبحم آماده شی وقت کم میاری...راست میگفت...من از جوراب پوشیدن تا روسری سرکردنم جلوی آینه بود....رفت تو اتاقش منم بلند شدم آماده شم...ساعت 5 بود...هر دو آماده بودیم...مامان کلی سفارش کرد علی رو اذیت نکنیم...آدم باشیم..مثل یه خانوم محترم رفتار کنیم..البته این آخریو بیشتر با الهه بود...وسط توصیه های مامان صدای زنگ اومد..حدس زدیم علی باشه..مامان رفت سراغ آیفونو هرچی اصرار کرد علی بالا نیومد...گفت عجله داریم یه وقت دیگه میام..من مرده این خجالتی بودنشم...مثلا روش نمیشد از الان تنهایی بیاد خونه ما...الهه که تقریبا خودشو از پله ها پرت کرد پایین...منم با مامان خدافظی کردم رفتم پایین...از کنار نرده ها دولا شدم دیدم الهه تند تند داره میره پایین...دیوونه انگار اولین بارشه میخواد علی رو ببینه...رفتم بیرون دیدم جلوی در علی وایساده دست الهه رو گرفته دارن لاو میترکونن...اولش منو ندیدن..الهه پشتش به من بود..علی هم محو جمال الهه شده بود...وایساده بودم نگاشون میکردم فقط یه کلمه شنیدم از دهن علی اونم با لبخونی فهمیدم...با یه حالت عشقولانه ای گفت آخ مرسی...فدات شم...تو دلم گفتم واه واه...کی میخواد امروز اینا رو تحمل کنه...از همونجا گفتم سلاااام...زوج جوان...هر دوشون برگشتن طرفم...علی اومد طرفم سلام علیک کردیم و یه کمی بهم تیکه پروندیمو رفتم سوار ماشین شدیم...تو ماشین یه آهنگ ملایم گذاشته بودن از اونا که آدم خوابش میگیره..من که لم داده بودم عقب و نگاشون میکردم..بیچاره ها دو دقیقه از دست نگاه فضول من آسایش نداشتن..حس بچه فضولایی رو داشتم که دنبال ننه باباشون راه میفتن...خب به من چه..خودشون گفته بودن منم برم...علی اومد فضا رو عوض کنه از تو آینه بهم نگاه کرد و گفت خب الهام...چه خبرا...از طرز گفتنش خندم گرفت...گفتم سلامتیا...من که حواسم به شماها نیست..راحت باشید...الهه گفت تو دقیقا حواست به ماست...از الان بهت بگم هیچ خیری بهت نمیرسه هاا...گفتم علی ببین چی میگه....از الان اینقدر زن آدم بدبین باشه خوب نیست هاا...خندید و گفت بدبین نیست..متفاوته....دو تایی خندیدن..گفتم الحق که جفتتونم متفاوتین..
رفتیم بوستان..الهه قرار بود لباس بخره..طبق معمول باز چهار تا مغازه دید یادش رفت چی میخواسته...اونروزم اینجوری شد...همه چی خرید غیر از لباس...من که به غلط کردن افتادم دنبال اینا..این دو تا خونسرد...با آرامش...ریلکس میرفتن تو یه مغازه مثل ندید بدیدا زرتی همون اول میگفتن نامزدن و جشنشون نزدیکه...یارو هم تبریک میگفت و هر چی جنس داشت میریخت وسط و میگفت کلی تخفیف میدم چون عروس دومادین...اینا هم ذوق میکردن راجع به همه چیز نظر فروشنده رو میپرسیدن...هر چی من میگفتم بابا زود باشید...یه هفته وقت ندارید که..چند ساعت اومدین خرید...به یه ورشونم نبود من چی میگم...همون اول میگفتن باشه باشه..الان تموم میشه...دوباره جلوی یه مغازه الهه چهار دست و پا میچسبید به شیشه و ول نمیکرد...علی هم پشت سرش می ایستاد و دونه دونه نظر میداد...منم مثل مجسمه بودا اینا رو نگاه میکردم...از همون جا بود تصمیم گرفتم دیگه دنبال عروس و دوماد نرم واسه خرید...پس فرداش میخواستن برن حلقه بخرن..از الان به خودم گفتم خودشونم کشتن نمیرم باهاشون...واسه چهار تا لباس اینجورین وای به حال حلقه....خلاصه خریدها تموم شد و اینا با شونصد تا مشما و جعبه و کادو سوار ماشین شدن..هر کی ما رو میدید فکر میکرد واسه یه سالمون خرید کردیم...نشستیم تو ماشین حالا این دو تا به جای اینکه حرکت کنن دارن راجع به لباسها حرف میزنن..این میگفت اون مشکی هم خوب بودهاا...مجلسی بود..اون یکی میگفت تو هر چی بپوشی بهت میاد...رنگش مهم نیست....یه چند دقیقه ای یادشون رفته بود منم تو ماشینم...دیدم اینا بی خیال نمیشن گفتم علی جون نمیخوای حرکت کنی؟؟...بعدا به اندازه کافی وقت دارین نظر بدین راجع به این چیزا...اینا رضایت دادن و حرکت کردن...شام بیرون بودیم...واسه شام رفته بودیم یه جایی که تا چشم کار میکرد زوج جوان نشسته بود...اصلا از درش که میرفتیم تو بوی ازدواج و حلقه و جشن و اینجور چیزا میزد بالا...هر کی با جفتش نشسته بود پشت یه میز و کلی قلب تو آسمون رفته بود...حالا یکی نبود اونجا به من بگه آخه تو چیکاره ای اینجا ؟؟..نشستیم یه جای نسبتا خلوت..چون اصلا اونجا جای خلوت و دنج نبود..الهه نشست پیش من...علی هم نشست رو به روش...این دو تا قشنگ تو دید من بودن..علی که کاملا از سلیقه غذایی ما خبر داشت بدون اینکه چیزی بپرسه رفت غذا سفارش داد...تو اون فاصله الهه شروع کرد...به من نگاه کرد و گفت وقتی میبینم تو اینجوری تنها هستی غصه میخورم الهام...الهی به همین لحظه عزیز یکی پیدا شه و چشماشو رو حقایق ببنده و بیاد خواستگاریت...آخ...یعنی میشه؟؟..آروم گفتم الهه الان بیرونیم...اینجا نمیتونم عکس العمل مناسب نشون بدم...بیچاره بریم خونه بلایی سرت میارم که یادت نره هاا..از عصر تا حالا کشتین منو...پا درد گرفتم...خیلی ضایعید شما دو تا...خندید و گفت شات آپ فعلا ...علی داره میاد..شخصیتتو حفظ کن...خیلی دلم میخواست بزنم تو مخش اونجا ولی نمیشد..علی اومد و نشست سر جاش...من سالاد بیرونو اصلا نمیخورم...میترسم کثیف درست کرده باشن یا خوب کاهوشو نشسته باشن...به علی گفتم راستی سالاد سفارش نداده باشی...من نمیخورم...شما هم نخورید معلوم نیست خوب شستن یا نه...الهه خندید و گفت علی نگاش کن تو رو خدا..عین مادربزرگها نمیمونه؟؟..علی هم خندید و گفت کلا سالاد کاهو سفارش دادم الهام...به عشق همدیگه میخوایم مریض شیم...بعدم به الهه نگاه کرد..دوباره قیافه هاشون یه جوری شد...گفتم تو رو خدا لذت این غذا رو از بین نبرید...از قیافه هاتون که خبر ندارید...صد رحمت به ویجی و سریدیوی...ااااه...سه تایی خندیدیم...هر چند اینا سر غذا هم باز لاو میترکوندن...ولی سعی کردم اهمیت ندم وگرنه لقمه ها تو حلقم گیر میکرد...
ساعت 11 بود...من جلو جلو میرفتم..علی و الهه هم پشت سرم میومدن که بریم طرف ماشین...من گوشی مامانو با خودم آورده بودم...تا زنگ خورد فهمیدم مامانه...گوشیو جواب دادم...
* سلام مامان..خوبی...
- سلام...خوش میگذره بهتون؟؟..نمیایید خونه؟؟..
* من که به غلط کردن افتادم...اینا رو ول کنیم میخوان یا قدم بزنن...یا لاو بترکونن...یا میخوان عشق و علاقه هاشونو با هم تقسیم کنن...
مامان خندید و گفت
- بله دیگه...عروس و دومادا همه اینجورین...حالا کجان صداشون نمیاد؟؟
*پشت سر منن...حیف که الان ضایع است یهو برگردم نگاشون کنم..ولی حدس میزنم دارن ستاره های عشقشونو تو آسمون میبینن...
- قربونت برم...ایشالا تو رو عروس کنم...
* بعـــــــــــــــله...مامان به تو هم سرایت کرده ؟؟..
- از ما که گذشته...راستی بابا میگه یه صفحه تایپی داره...میتونی واسش تایپ کنی؟؟..
* آره بابا...یه صفحه که چیزی نیست...مامان تا یه ساعت دیگه میاییم...فعلا کاری نداری...؟؟..
- نه..مواظب باشید هااا..تند نیایید...تو ماشینم با علی حرف نزنین حواسش پرت میشه...
* اوکی جینگیلی...خدافظ...
با مامان خدافظی کردم و الکی به بهانه اینکه بگم مامان بود برگشتم عقب دیدم واااااااااه وااااااااااااااااااااه....خدا بخیر کنه....اینا اصلا پشت سر من نیستن....نزدیک بود سکته کنم....وایسادم دور و اطرافو نگاه کردم دیدم نیستن...گفتم نکنه منو پیچوندن رفتن یه جاهای خلوت...واسه چند ثانیه هنگ کردم..خدایا اینا کوشن..اصلا خدا میدونه از کی پشت سر من نیستن من نفهمیدم....زود زنگ زدم به موبایل الهه...بعد از نود و نه هزار تا بوق که منو دقمرگ کرد جواب داد:
* الو...الهام تویی؟؟..
- ای کوووفت...کجایی؟؟...
*خاک عالم ...تو کجایی؟؟؟..
- یعنی عروس مثل تو من ندیدم الهه...برو یه گوشه با خودت خلوت کن شاید آدم شدی...معلومه شماها کجایید؟؟..
* ما تو مغازه ایم...یه ربعه تو مغازه هستیم...علی میخواست یه کت و شلوار ببینه...
- اونوقت تشخیص ندادین من که جلوی شماها بودم چرا حداقل دیگه پشت سرتونم نیستم؟؟..
* نهههه.....حالا کجایی..وایسا من از مغازه بیام بیرون..همونجا وایسا....
دیدم اندازه 10-12متر پایینتر یکی با تیپ مشکی...تو اون تاریکی عین تخمه آفتابگردون شده بود...از دور دست تکون داد..تو گوشی گفتم واقعا واسه خودم متاسفم....اومد جواب بده که قطع کردم بدو بدو رفتم طرفش...تا رسیدم بهش علی هم از مغازه اومد بیرون با الهه دو تایی غش کردن از خنده...منم نگاشون میکردم...گفتم شماها سعی کنید حالا حالاها بچه دار نشید...ممکنه برید مسافرت بعد از 4-5 ماه یادتون بیفته بچتون جا مونده تو سفر...اونا که تا برسیم به ماشین هی میخندیدن...علی هی میگفت الهام تو رو خدا رفتی خونه تعریف نکنی هاا...سوژه میشیم...گفتم حتما وقتی برسم خونه اولین کاری که میکنم اینه که این جریانو تعریف کنم...
ساعت حدودا 12بود ما رو جلوی خونه پیاده کرد..هر کاری کردیم بیاد تو گفت نه...خیلی دیرم شده...تا برسم خونه ساعت 1 شده...سر فرصت میام ...الان بد موقع است...باهاش خدافظی کردم و من جلوتر رفتم بالا که اینا راحتتر خدافظی کنن!!!!...نصف خریدها رو من با خودم بردم بالا...مامان جلوی در بود...ادای این بچه ننرها رو درآوردم و گفتم سلام...خسته شدم مامان...اومد وسایلها رو گرفت وگذاشت تو اتاق...گفت قربونت برم بیا تو ...اول رفتم بغلش گفتم اینجا بهتره...بغلم کرد و یه ذره لوس بازی و ادا اطوار زیر 2 سال در آوردم بعد رفتم تو اتاق...بابا نشسته بود داشت تلویزیون نگاه میکرد..رفتم پیشش گفتم سلام ...خوش میگذره بابا؟؟..خندید و گفت سلام...به شماها باید خوش بگذره..رفتید خرید..اونم با عروس دوماد...گفتم آره ...واست یه چیزی تعریف کنم بابا..از خنده روده بر میشی..ببین چه دختر و دامادی داره..خلاصه تا 5 دقیقه بعد که الهه بیاد بالا من همه چیو تعریف کردم...مامان همش میگفت خدا پدر اونی که موبایل رو ساخت بیامرزه..وگرنه میخواستی چیکار کنی...بابا هم میخندید...میگفت خدا بهمون رحم کنه...الهه شد دو تا...علی هم اضافه شد...
الهه هم اومد بالا و کلی ادا و اصولم اون درآورد...مثلا خیلی خسته شده..چقدر خرید سخته و از این پینوکیو بازیها...برگه تایپ بابا رو گرفتم و رفتم تو اتاق اونو تایپ کنم...کوچولو لالا کرده بود..مثل خودم بود شبها زود میخوابید...مجبور بودم بیدارش کنم کار داشتم باهاش...
اونروز یکی از بهترین روزها بود واسم...خیلی خوش گذشت بهم...اونقدر که هنوزم که خاطره اشو نوشتم کلی انرژی گرفتم...
صبح ساعت 10 یه کلاس داشتم...تا 8:30 خواب بودم...وقتی بیدار شدم الهه سرکار بود...مامانم تو آشپزخونه معلوم نبود چه بلایی داره سر ماشین لباسشویی میاره که صدای تانک میداد...دست و صورتمو شستم و آماده شدم...حوصله کلاس نداشتم...خیلی وحشتناک خوابم میومد...ولی نمیشد نرم...با مامان خدافظی کردمو زدم بیرون...تو کل راه همش خمیازه میکشیدم...تو تاکسی هم مثل آدمهای خمار همش چرت میزدم...با این وضع بهتر بود اصلا نرم کلاس...
تا از تاکسی پیاده شدم دیدم سانازم دو متر بالاتر از تاکسی پیاده شد...اول من دیدمش...خواستم اذیتش کنم که اونم منو دید و نشد...سلام علیک کردیم و راه افتادیم توی دانشگاه...داشتیم صحبت میکردیمو چرت و پرت میگفتیم که یکی از پشت سر گفت خانومها صبر کنید...برگشتیم دیدیم همون یارو حراستیه است...گفت بفرمایید حراست باهاتون کار دارن...گفتم بمیری ساناز...بیا بالاخره خفتمون کردن...گفت به جهنم...ما که امروز تیپمون خوبه...من یه مانتو سر زانو داشتم اونو پوشیده بودم...سانازم مانتوش مثل مال من تا سر زانو بود...گفتم واسه چی بیاییم حراست؟؟؟..ما که تیپمون موردی نداره؟؟..گفت الان نداره...ولی بار قبل این خانوم (اشاره کرد به ساناز) خیلی ما رو مورد لطف قرار دادن...اینجوریا هم نیست که بی جواب بمونه..تشریف بیارید با من...
خلاصه هر چی دیشب خوش گذشته بود اونروز کوفتمون شد...رفتیم تو و کلی زرت و پرت شنیدیم...یه عالمه اندرزو پند و نصیحت به خاطر دو سانت پارچه...ساناز که اگه ولش میکردم یارو رو میخورد...هی بهش میگفتم ساکت شو ساناز..اینجا لازمه مودب باشی یه کم...وگرنه خدا میدونه سر از کجا درمیاریم...آخرم ولمون کردن و گفتن خوش اومدین...به کلاس اون ساعت نرسیدیم...اومدیم بیرون از دانشگاه..جلوی در دوباره ساناز به یارو نگاه کرد و گفت خپل عوضی آدم شده واسه من...گفتم ساناز جان خفه شو...بیا بریم این دفعه دیگه تعهد میگیرن ازمون سابقه دار میشیم...ولش کن بابا...به زور بردمش بیرون...رفتیم بیرون و کتابفروشی های اطراف دانشگاه رو میدیدیم...نزدیک ظهر بود که محسن زنگ زد بهمو گفت چرا کلاس نیومدین کجایین؟...بهش قضیه رو گفتم غیرتی شده بود میگفت مرتیکه همش تو نخ دختراست...خودم دیدمش با بعضیا چقدر لاس میزنه...گفتم آخه این ساناز لاس زدنم بلد نیست داشت یارو رو میکشت....صبر کردیم تا محسنم بیاد پیشمون...ناهارو سه نفری با هم بودیم..نیم ساعت بعدش یه کلاس داشتیم تا اون موقع راجع به دیشب واسشون تعریف میکردم...

ادامه دارد...

هنوزم تو شبهات اگه ماهو داری ..من اون ماهو دادم به تو یادگاری ...◄ خدایا سپاس... ►
# : 30 Sep 2008 17:08


ehlam

خانومی مرسی بابت قسمت جدید میخواستم اولین نفر ازت تشکر کنم هنوز نخوندم ولی میدونم گل کاشتی و مثل همیشه عالی نوشتی خانوم گل

آنقدر از زندگانی دلگیرم........که روز مرگ خود را جشن میگیرم
# : 30 Sep 2008 20:21 | ویرایش بوسیله: makhmalee


ehlam
Quoting: ehlam
قسمت سوم : آرزو

الهام جان بابت ادامه ممنون
elahe_prance
احوال عروس خانوم

عید همگی مبارک

من تو تنهاييم فقط دارم اينجا يه چهار ديواري*** زندگيمم شده عين فيلم هاي چارلي چاپلين ◄ خدایا سپاس... ►
# : 30 Sep 2008 22:27


عید همگی مبارک

یا راهی خواهم یافت یا راهی خواهم ساخت . کوروش کبیر
# : 30 Sep 2008 23:13


Quoting: saeed20
سلام بر یه خانوم ایش ایشو

سلام برادر.چطوریاییی
Quoting: saeed20
بابا چرا اینجا یکی به تاپیک ما سر نمی زنه ..... ...... << زندگی من ( بابک ) >> منتظر همتون هستم ..

خب ببخشید.من الان میام بسرم
Quoting: saeed20
بی سرزمین تر از باد ....

.........
Quoting: elahe_prance
آخه جیگر به تو نکنم به کی بکنم این افتخارو جیگرتو بخورم مسموم شم


Quoting: elahe_prance
ینجا بیدم خوشگله

بپای شما که نمیرسیم
Quoting: ehlam
اینم قسمت جدید گلم....

مرسی عزیزم
Quoting: shahbaz_king_star
عید همگی مبارک

همینی که شهباز گفت


ز مرگم هیچ نمی ترسم اگر دنیا سرم ریزد...از این ترسم که بعد از من گلم را دیگری بوید!!!
# : 1 Oct 2008 09:43


dokhtareaftab

ایش ایشو.دو تا ایش برو حال کنیم.

Quoting: dokhtareaftab
بتوچه حسودچه

من به چی حسودی کنم آخه؟تو اینو به من بگو.والا ما که همیشه برای خوشبختی تو و شوهرت دعا میکنیم.

mohsen_m275


Quoting: mohsen_m275

joker_2006

مودب شدی مارمولک


اینجا هم دست از سرمون بر نمیداری؟خداااااااااا.یکی منو از دست این نجات بده.چشم نداری ببینی سرمون تو لاک خودمونه؟از وقتی که با تو رفیق شدم همه بهم میگن خیلی بد دهن شدی.اخلاقت عوض شده.رفیق ناباب به تو میگنا.
کولی بازی رو حال کردی؟

elahe_prance


Quoting: elahe_prance
من آمادم واسه یه یاری سبز سبزتر از خیار

میگم حالا نمیشد یه میوه دیگه نام ببری؟خیاااااار.آدم یاد یه چیزی میفته.
فقط منتظر بودی ما صدات کنیم که بیای واسه آبروریزیا.
Quoting: elahe_prance
تشکرات فرزندم

خواهش مادر بزرگ ٍ خوبم.
Quoting: elahe_prance
این لکه ننگ هر چی زودتر باید کشته بشه

eeee.گناه داره.
Quoting: elahe_prance
گلچین کردم دادم میکسش کنن ترکونده بازارو

ماشالله چه پر کاری.اسمش چیه؟سوتی های الهامی از زبان الهه.
Quoting: elahe_prance
چرا هیشکی باور نمی کنه

به خاطر توصیفات فوق العاده زیبای الهامه در لحظات دیدار با شوهر گرامیه..
یه نمونش هم اینه.
Quoting: ehlam
الهه که تقریبا خودشو از پله ها پرت کرد پایین...منم با مامان خدافظی کردم رفتم پایین...ا


Quoting: elahe_prance
آره الهام خیلی اونجا رفت و آمد می کنه نگرانشم

آره؟
الهااااااااااااااااااااام.توضیح لطفا.
Quoting: elahe_prance
نه من ننتو دوست دارم آنلی ننه تو

Ema87
ننه.چقدر خاطر خواه داری تو.
Quoting: elahe_prance
نه من حرفام اینجوریه ولی منظوری ندارم

تو این چند تا پستی که باهات داشتم کاملا فهمیدم که منظوری نداری اصلا.
از اون بچه تخسا هستیا.ای شیطون.
Quoting: elahe_prance
خوشبخت بیدم علی جان

به همچنین الی جان.
Quoting: elahe_prance
آخه جیگر به تو نکنم به کی بکنم این افتخارو جیگرتو بخورم مسموم شم

حتما خام خام خوردیش.اول بپزش.
Quoting: elahe_prance
کفتر که الهامه ما کبوتریم

نه.مرغ عشق چندش آور تره.
Quoting: elahe_prance
یکی یه گونی به من بده تا تاپیک و سیل ورنداشته


Quoting: elahe_prance
اصلا اسم من میاد این احساس خطر می کنه داش علی

حق داره بنده خدا.
Quoting: elahe_prance
هنوز تخصص اینو نگرفتم

بلدی با شوهر جان مثل دو تا کبوتر بق بقو کنی؟

اینا شوخیه الهه.به دل نگیریا.

ehlam

خوبی اهلام؟

Quoting: ehlam
ممنون...هر جا هستی خوش باشی عزیزم..هر وقت ببینمت خوشحال میشم...

مرسی خانوم خشگله....تو هم همین طور....سرم بره اینجا حتما میام.
Quoting: ehlam
مرسی...مدالمو تقدیم میکنم به تو اگه قول بدی مشوقم باشی...

باشه.من حرفی ندارم.تو چه زمینه ای میخوای کمکت کنم؟من سرم درد میکنه واسه کرم ریزی.
Quoting: ehlam
احساس خطرم داره...

آره.تو همین چند تا پستی که با اله داشتم فهمیدم که خیلی خطریه.
Quoting: ehlam
آره...صدای همه چی بلده دربیاره...یه مدت شیرین کاری میکرد جایزه میگرفت...


Quoting: ehlam
آآآآآخی...مرسی عزیزم..دخلمم بهت سلام میرسونه....

سلامت باشه..اسمش چیه این دخمل کوچولوت؟.....چه ناسههه.....
Quoting: ehlam
منتظرت نمیذارم..فرستاده شد...

مرسی عزیزم.الان میرم کالبد شکافیش می کنم.
Quoting: ehlam
نه..من از اون جوجو زردای ماشینی ام....


یادش به خیر.یاد بچگی ها افتادم.یه ماشین میومد تو کوچه تو بلند گو داد میزد جوجه.جوجه دارم.بعد ما میرفتیم چند تاشو میخریدیم.تا چند روز هم حواسمون بهشون بود که گربه سیاهه نیاد ببرتشون.ولی گربه سیاهه نامرد آخر کار خودشو میکرد.ما هم یه نصف روزی بساط گریمون به راه بود.آخخخخخخ.یادش به خیر.

اینم داستان.

Quoting: ehlam
با یه حالت عشقولانه ای گفت آخ مرسی...فدات شم...


Quoting: ehlam
.به یه ورشونم نبود من چی میگم...

میگم منظورت از یه ورشون کجا بود دقیقا؟
Quoting: ehlam
هر کی با جفتش نشسته بود پشت یه میز و کلی قلب تو آسمون رفته بود


Quoting: ehlam
خندید و گفت شات آپ فعلا ...علی داره میاد..شخصیتتو حفظ کن.

این لحظه قیافه ی الهام دیدنی بوده.
Quoting: ehlam
.بغلم کرد و یه ذره لوس بازی و ادا اطوار زیر 2 سال در آوردم بعد رفتم تو اتاق..


Quoting: ehlam
کوچولو لالا کرده بود..مثل خودم بود شبها زود میخوابید

واقعا که دخترا عالمی دارن واسه خودشون.سوژه ی خندس این کاراشون.

الهامی.خیلی مرسی بابت قسمت جدید.به قول یکی از دوستام پرفکت بود.

یادمان باشد که اگر خاطرمان تنها ماند طلب عشق ز هر بی سر و پایی نکنیم◄ خدایا سپاس... ►
<< 1 ... 522 . 523 . 524 . 525 . 526 . 527 . 528 . 529 . 530 . 531 . 532 ... 587 . 588 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB