صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / گفتگوی آزاد / @@@ همه اوجگلا بیان باحالترین سوتی - خاطره یا حلفای بچگیشون رو تهلیف تنن @@@
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 59 . 60 . >>
نویسنده پیام
# : 5 Aug 2008 17:20


Quoting: behzad_tardid

حالا چه جوری خلق اله مزه کردند که برا بعضی ها مزاش حس شده برا بعضی ها نه



# : 5 Aug 2008 17:22


Quoting: sexnasa2008
kamran747
بخاطر این خاطره بی مزه ای که تعریف کردی
از هر کدوم اینا 20 بار بگو و 50 بار بنویس

کشتم شپشه شپش کش شش پا را

دایی چاقه چایی داغه


بعدش هم خودتو بکن نه یعنی بن کن

چطوری گل پسر
داستان نبود که بتونم تغییرش بدم
قرار شد از سوتی هامون بنویسیم منم عین ماوقع رو نوشتم اینجا

دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
# : 5 Aug 2008 17:24


kamran747
مخلصیم کامران جان خوبی خودت
شوخی کردم رفیق ......جالب بود اتفاقا
ولی از حق نگذریم سوتی های باحالی میدی ها

# : 5 Aug 2008 17:25


Quoting: avizviz
یه خاطره کوتاهه مثبت بگم از چهار سالگیم
یه بار با داداش بزرگترم که پنج سال از من بزرگتره و خواهرم که دوسال از من بزرگتره به اتفاق پنکه رومیزیمونو که در حال کار کردن بود رو اینقدر شستیم که دود از پس و پیشش زد بیرون تازه جالب اینجاست که از این اتفاق شگرف کلی ذوق کردیم بعدشم که همه حدس میزنن چی شد

Quoting: avizviz
من يه خاطره كوتاه از بچگيم تعريف كنم فعلا تا برسيم به بقيه اش
يه بار يادمه پنج شيش سالم بود كه داييم اينا اومده بودن خونمون
داييم رفته بود دستشويِِِي كه منم از بد شانسي همون لحظه جيشم گرفته بود
رفتم پشت در دستشويي وايسادم و هي به داييم التماس كردم كه دايي زود بيا بيرون دارم خودمو خيس ميكنم اونم كه انگار نه انگار كه دستشويي متعلق به همس همونجا جا خوش كرده بود اصلا به من گوش نميداد منم داشتم شماره معكوس خيس كردنمو ميشمردم(البته به همون سواد بچگونه)ديگه به شماره پنج كه رسيدم ديدم چاره اي نيست دو زانو نشستم دم در دستشويي .انگار كه بايد الا و بلا تو خود دستشويي جيش كنم شومبول نا مباركو به زور رسوندم لاي درز در دستشويي و با فشاري در مقياس يكي از دريچه هاي سد زاينده رود خودمو خالي كردم و چشام باز شد خلاصه (قرار بود كوتاه باشه ولي نشد) داييم با داد و بيداد اومد بيرن و انگار از كاربراتور انژكتوري اومده باشه بيرون تا منو تو اون حالت ديد به اشتباه خودش پي برد و منو هدايت كرد به داخل دستشويي كه اگه چيزي باقي مونده ته و توشو درارم



دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
# : 5 Aug 2008 17:28


Quoting: sexnasa2008
شوخی کردم رفیق

میدونم جیگر
Quoting: sexnasa2008
ولی از حق نگذریم سوتی های باحالی میدی ها

آره بابا
باور کن بخوام بنویسم 1000 صفحه میشه
من که گفتم سوتی هام آخر سوتی بودن این نینی خوشگله گفت باید بنویسی

دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
# : 5 Aug 2008 17:30


Quoting: amo bade
من بچگی ها جنایت زیاد انجام دادم ...
خاله بازی با دخترهای همسایه که کار هر روزمون بود!البته من بیشتر سعی میکردم اونا رو مجبور میکردم تا بیان دکتر بازی کنیم و اخرشم اونا رو گول میزدم و کار به شمبول بازی میکشید....

آی گفتی عمو
نصف خاطرات من از همین بازی هاست

دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
# : 5 Aug 2008 17:32


Quoting: kamran747
من که گفتم سوتی هام آخر سوتی بودن

من که به خودم امیدوارم شدم ...همیشه پیش خودم فکر میکردم رو دست من نیست ولی ماشالا اهالی فن زیاد هستند" title="

Quoting: avizviz
من يه خاطره كوتاه از بچگيم تعريف كنم فعلا تا برسيم به بقيه اش
يه بار يادمه پنج شيش سالم بود كه داييم اينا اومده بودن خونمون
داييم رفته بود دستشويِِِي كه منم از بد شانسي همون لحظه جيشم گرفته بود
رفتم پشت در دستشويي وايسادم و هي به داييم التماس كردم كه دايي زود بيا بيرون دارم خودمو خيس ميكنم اونم كه انگار نه انگار كه دستشويي متعلق به همس همونجا جا خوش كرده بود اصلا به من گوش نميداد منم داشتم شماره معكوس خيس كردنمو ميشمردم(البته به همون سواد بچگونه)ديگه به شماره پنج كه رسيدم ديدم چاره اي نيست دو زانو نشستم دم در دستشويي .انگار كه بايد الا و بلا تو خود دستشويي جيش كنم شومبول نا مباركو به زور رسوندم لاي درز در دستشويي و با فشاري در مقياس يكي از دريچه هاي سد زاينده رود خودمو خالي كردم و چشام باز شد خلاصه (قرار بود كوتاه باشه ولي نشد) داييم با داد و بيداد اومد بيرن و انگار از كاربراتور انژكتوري اومده باشه بيرون تا منو تو اون حالت ديد به اشتباه خودش پي برد و منو هدايت كرد به داخل دستشويي كه اگه چيزي باقي مونده ته و توشو درارم

" title=" " title=" " title=" " title="

# : 5 Aug 2008 17:32


Quoting: gigg134
من و خواهرم دوقلو بودیم
مادرم تعریف میکرد که وقتی خیلی کوچیک بودیم همیشه مجبو بودن ما دو تا رو نوی یک تخت بخوابونن چون عادت داشتیم موقع خواب من شصت خواهرم رو میک میزدم اونم مال من رو به جای اینکه شصت خودمون رو میک بزنیم. اگر هم اینطو نمیشده امکان نداشته که بخوابیم !!

خیلی با مزه بوده پویا جان
الان که از هم دورین خیلی باید سخت باشه نه؟

دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
# : 5 Aug 2008 17:35


Quoting: Niloofari
خاطره که زیاده از بچگی ...
مثلا دو سه ساله بودم که تو عروسی صمیمی ترین دوست بابام تو مشهد زدم آینه و شمعدون سفره عقدو شکوندم
یا مثلا تو همون عروسی زمین و زمان رو بهم دوختم که الا و بلا حتما باید با قاشق کوچیک غذا بخورم , بابای بخت برگشته مام روز تعطیل کل مشهدو متر کرد تا تونست یه دونه قاشق واسم پیدا کنه . خونواده اون دوست بابام حتی خونواده خواهراش هر وقت منو میبینن یاد خاطرات قدیم میکنن و خلاصه که کلی منو سایع میتنن


Quoting: Heart_Ace

هنوز نمیدونم چرا اما من سه چهار ساله بودم علاقه زیادی به نارنگی داشتم... نارنگیها رو هم پوست میکندم اما نمیخوردم... فقط انگشت اشارم رو میکردم وسط نارنگی بدبخت و میچلوندمش روی انگشتم و بعدش هرهر میخندیدم... یادمه یه روز مهمون اومده بود تا اینها رفتن برای بدرقه مهمونها یه سینی پر از نارنگی رو چلوندم انداختم یه گوشه
مامانم هم میگفت تو وضعت از داداشهای دیگه ت خیلی خرابتره.. باید زودتر زنت بدیم
کلا من توی مورد انگشت خیلی داستان داشتم!... حتی هرکسی منو بغلش میگرفت باید انگشتم رو توی تموم سوراخ سمبه های کله ش میکردم... یعنی به نفعش بود اول با چوب پنبه پر میکرد همه گوش و مماخ و چش و چالش رو بعدا منو بغل میگرفت وگرنه سوراخی رو ازش نمیذگشتم حتی الانش هم استخون انگشت اشاره من از باقی انگشتهام یه کم به بیرون بیشتر مایله

Quoting: Heart_Ace
یادمه چهار سالگیم سال سیب زمینی بود... هرروز بهونه میگرفتم سیب زمینی برام سرخ کنن
هرروز هم به آبجیم میگفتم درست کنه و کلی هم پیشش مزه میریختم که سیب زمینیهای مامان خیلی بدمزه هست... به درد نمیخوره... همش یا میسوزه یا اصلا سرخ نمیشه تا برام سیب زمینی سرخ کنه
بعد از چند وقت یه روز آبجیم حوصله نداشت برام سیب زمینی سرخ کنه و هرچی اصرار کردم اوضاع طبق روزهای قبل پیش نرفت... بعدش رفتم پیش مامانم بهش دقیقا همون حرفهایی که پشت سرش پیش آبجیم میزدم رو اینبار پشت سر آبجیم گفتم و بهش گفتم این اصلا سیب زمینیهاش خوشمزه نیستش و خیلی بد درست میکنه و من فقط اون رو مثل پینوکیو که خر شده بود خرش میکنم تا برام سیب زمینی درست کنه تو به زحمت نیفتی و بعد از خود مامانم سیب زمینی خواستم درست کنه
هرچند مامانم برام درست کرد... اما از اون روز به بعد دیگه از هیچ کدوم سیب زمینی نخواستم سرخ کنن چون وقتی فهمیدم مامانم رفته حرفام رو کف دست آبجیم گذاشته لااقل فهمیدم که دورو بودن فقط تا وقتی برای آدم خوب به نظر میاد که کسی از روی دوم بویی نبره! و آبروش نره... بخاطر همین دیگه کلا سعی کردم اجتناب کنم از انجام همچین کارایی که آبروم درخطر نباشه و حتی از اینکه کسی جاسوسی کارهام رو کنه هم نترسم

Quoting: Heart_Ace
باز یادمه... بچه که بودم... نمیدونم دقیقا چند ساله بودم اما کمتر از شیش بودم...
یه روز داداشهام توی یه اتاقمون جمع شده بودن و پای ماهپاره! نشسته بودن... تا من رفتم توی اتاق دیدم زودی کانال رو عوض کردن زدن کانال کارتون و منم درجواب سریع و قاطع! داد زدم سر داداشم بزن همونجا.. همونجا که اون شیش تا دخترها با چهارتا پسرها بودن


Quoting: asal_nanaz
بچه که بودم یه بار از مهد کودک اومدم...همه ریختن سرم...بابام یه تلوزیون واسه اتاق داداشم گرفته بود که خدا میدونه چه جوری و به چه وسیله ای شیشش شکسته بود.
همه ریختن سر من که عسل جون کار تو بوده؟ راستشو بگو! کاریت نداریم که!!! دروغ کار بدیهخلاصه به هر طریقی بود می خواستن از زیر زبون من حرف بکشن اما من که زیر بار نمیرفتمالبته واقعا هم من اینکارو نکرده بودممن اون موقع ها به خاطر این که تو سن رشد بودم مثلا اجازه خوردن پفک نداشتم..داداشام ریختن سرم و منو با وعده پفک گول زدن منم که سادهههههههههههههههههه گفتم آره کار من بوده....
اما بعدش کاشف به عمل اومد که کار خودشون بوده وچون زیاد آتیش میسوزوندن اگر دستشون رومیشد باز هم باید کتکی نوش جان میکردن واسه همین منو انداختن جلو چون می دونستن بابام به من چیزی نمیگه
نکته جالب اینجاست که الان دیگه برادرامم باورشون شده کار من بودهحرف قدیما که میشه میگن یادته شیشه تلوزیونو شکستی

حالا راست بگو تو شکستی؟

دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
# : 5 Aug 2008 17:39


Quoting: silenceinstorm
دومین خاطره ای که یادم میاد این بود که بابا بزرگم عشق رقص عربی داشت ! خیلی حال می کرد اون موقع هم یه آرشیو وی اچ اس داشت منم که طفل اینارو میدیدم حالی به حالی میشدم
تنها آرزوم این بود طرف یه حرکتی بزنه این شورتش معلوم شه !! اون زن عربه هم انگار میدونست اینو و همه کار میکرد الا اون حرکت فیوریته منو !!

آخر سر هم میدیدم طرف پا نمیده خودم میرفتم زیر تلویزیون دراز میکشیدم بلکه بتونم از زیره دامنش این شورت واموندشو دید بزنم

عقلم نداشتم که ! جلو یه ایل آدم این حرکتو میزدم اونام برام دستو سوتو کف که بگو شورتش چه رنگیه

منم مشابه این دارم اما یه جور دیگشو
خیلی باحال بود

Quoting: hamekare
مثل همیشه میرفتم سراغ یخچال درشو باز میکردم هر چی توش بود میریختم بیرون ولی این بار یه راه جدید یاد گرفتم بله یاد گرفتم که پامو بزارم روی طبقه های یخچال و برم بالا و طبقه های بالا رو خالی کنم
از شانس منم مامان جون اون روز داشته با تل حرف میزده و حواسش به من نبوده منم وقتی تمام یخچال رو خالی کرده بود و دیگه کاری نداشتم رفتم سراغ فریزرش درشو باز کردم چشام چار تا شد آخه تو گرمای تابستون این همه برف از کجا اومده رفته تو یحچال ما همینجوری فکر میکردم به این نتیجه رسیدم حالا که گرمه بزار یکم از این برفا بخورم تا خنک شم
بله چشمتون روز بد نبینه اولش میخواستم با دست بکنم و بخورم ولی هر کار کردم نشد بازم یکی از اون فکرای جالب به مغزم رسید گفتم بزار یکم لیس بزنم حال میده ( توروحیان میدونن من علاقه خاصی به این کار دارم ) بله همونجور که گفتم چشمتون روز بد نبینه لیس زدن یخها همانا چسبیدن زبان ما به یخها همان
سرتونو درد نیارم ولی نمیدونم با چه ترفندی این زبون ما رو از یخها جدا کردن

یاد فیلم دامب اند دامبر جیم کری افتادم

دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
<< 1 ... 9 . 10 . 11 . 12 . 13 . 14 . 15 . 16 . 17 . 18 . 19 ... 59 . 60 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB