Quoting: Niloofari خاطره که زیاده از بچگی ... مثلا دو سه ساله بودم که تو عروسی صمیمی ترین دوست بابام تو مشهد زدم آینه و شمعدون سفره عقدو شکوندم یا مثلا تو همون عروسی زمین و زمان رو بهم دوختم که الا و بلا حتما باید با قاشق کوچیک غذا بخورم , بابای بخت برگشته مام روز تعطیل کل مشهدو متر کرد تا تونست یه دونه قاشق واسم پیدا کنه . خونواده اون دوست بابام حتی خونواده خواهراش هر وقت منو میبینن یاد خاطرات قدیم میکنن و خلاصه که کلی منو سایع میتنن

Quoting: Heart_Ace هنوز نمیدونم چرا اما من سه چهار ساله بودم علاقه زیادی به نارنگی داشتم... نارنگیها رو هم پوست میکندم اما نمیخوردم... فقط انگشت اشارم رو میکردم وسط نارنگی بدبخت و میچلوندمش روی انگشتم و بعدش هرهر میخندیدم... یادمه یه روز مهمون اومده بود تا اینها رفتن برای بدرقه مهمونها یه سینی پر از نارنگی رو چلوندم انداختم یه گوشه مامانم هم میگفت تو وضعت از داداشهای دیگه ت خیلی خرابتره.. باید زودتر زنت بدیم کلا من توی مورد انگشت خیلی داستان داشتم!... حتی هرکسی منو بغلش میگرفت باید انگشتم رو توی تموم سوراخ سمبه های کله ش میکردم... یعنی به نفعش بود اول با چوب پنبه پر میکرد همه گوش و مماخ و چش و چالش رو بعدا منو بغل میگرفت وگرنه سوراخی رو ازش نمیذگشتم حتی الانش هم استخون انگشت اشاره من از باقی انگشتهام یه کم به بیرون بیشتر مایله
Quoting: Heart_Ace یادمه چهار سالگیم سال سیب زمینی بود... هرروز بهونه میگرفتم سیب زمینی برام سرخ کنن هرروز هم به آبجیم میگفتم درست کنه و کلی هم پیشش مزه میریختم که سیب زمینیهای مامان خیلی بدمزه هست... به درد نمیخوره... همش یا میسوزه یا اصلا سرخ نمیشه تا برام سیب زمینی سرخ کنه بعد از چند وقت یه روز آبجیم حوصله نداشت برام سیب زمینی سرخ کنه و هرچی اصرار کردم اوضاع طبق روزهای قبل پیش نرفت... بعدش رفتم پیش مامانم بهش دقیقا همون حرفهایی که پشت سرش پیش آبجیم میزدم رو اینبار پشت سر آبجیم گفتم و بهش گفتم این اصلا سیب زمینیهاش خوشمزه نیستش و خیلی بد درست میکنه و من فقط اون رو مثل پینوکیو که خر شده بود خرش میکنم تا برام سیب زمینی درست کنه تو به زحمت نیفتی و بعد از خود مامانم سیب زمینی خواستم درست کنه هرچند مامانم برام درست کرد... اما از اون روز به بعد دیگه از هیچ کدوم سیب زمینی نخواستم سرخ کنن چون وقتی فهمیدم مامانم رفته حرفام رو کف دست آبجیم گذاشته لااقل فهمیدم که دورو بودن فقط تا وقتی برای آدم خوب به نظر میاد که کسی از روی دوم بویی نبره! و آبروش نره... بخاطر همین دیگه کلا سعی کردم اجتناب کنم از انجام همچین کارایی که آبروم درخطر نباشه و حتی از اینکه کسی جاسوسی کارهام رو کنه هم نترسم
Quoting: Heart_Ace باز یادمه... بچه که بودم... نمیدونم دقیقا چند ساله بودم اما کمتر از شیش بودم... یه روز داداشهام توی یه اتاقمون جمع شده بودن و پای ماهپاره! نشسته بودن... تا من رفتم توی اتاق دیدم زودی کانال رو عوض کردن زدن کانال کارتون و منم درجواب سریع و قاطع! داد زدم سر داداشم بزن همونجا.. همونجا که اون شیش تا دخترها با چهارتا پسرها بودن

Quoting: asal_nanaz بچه که بودم یه بار از مهد کودک اومدم...همه ریختن سرم...بابام یه تلوزیون واسه اتاق داداشم گرفته بود که خدا میدونه چه جوری و به چه وسیله ای شیشش شکسته بود. همه ریختن سر من که عسل جون کار تو بوده؟ راستشو بگو! کاریت نداریم که!!! دروغ کار بدیهخلاصه به هر طریقی بود می خواستن از زیر زبون من حرف بکشن اما من که زیر بار نمیرفتمالبته واقعا هم من اینکارو نکرده بودممن اون موقع ها به خاطر این که تو سن رشد بودم مثلا اجازه خوردن پفک نداشتم..داداشام ریختن سرم و منو با وعده پفک گول زدن منم که سادهههههههههههههههههه گفتم آره کار من بوده.... اما بعدش کاشف به عمل اومد که کار خودشون بوده وچون زیاد آتیش میسوزوندن اگر دستشون رومیشد باز هم باید کتکی نوش جان میکردن واسه همین منو انداختن جلو چون می دونستن بابام به من چیزی نمیگه نکته جالب اینجاست که الان دیگه برادرامم باورشون شده کار من بودهحرف قدیما که میشه میگن یادته شیشه تلوزیونو شکستی حالا راست بگو تو شکستی؟ 
دل گفت وصـالـش بدعـا باز توان یافـت.....عمریست که عمرم همه در کار دعـا رفـت
|