صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / گفتگوی آزاد / من و خودم + سینما ( moso ) _ ( اخبار روز سینمای ایران و جهان)
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 146 . 147 . >>
نویسنده پیام
# : 27 Jan 2007 19:49


آمدنم !!!
... و آمدنم این چنین بود

نه آنقدر دور از هم

که نزدیکی آرزو ْ و نه آنقدر نزدیک

که دوری یک رویا

چند سال باید زنده بود ؟

چند عمر باید تجربه نمود ؟؟

چند اسم را باید دوست داشت ؟؟؟

چند رسم که خوشایند باید ....

حلاجی کرد ؟؟؟؟

نه می توانم که نباشم

و نه آمده ام که باشم ....


نيلوفر
بيوه اي در شرف ازواج

;)) HeY Y0U
# : 27 Jan 2007 20:21


فیلم پدرخوانده
قبل ازکشتن یکی ازدوستان خوانوادگی برای اینکه کشته نشه ازدوست مایکل کمک می خواد:

می شه بامایکل صحبت کنی؟
فقط به خاطرگذشته ها

# : 27 Jan 2007 22:54


فيلم = ما فرشته نيستيم. ( رابرت دنيرو . شون پن . دمي مور )
شون پن = خطر در برابرته . ودنيايي از اتفاقات بعيد .
در لحظه مرگ چي تو چنته داري ؟
هيچي .
.
ترانه = ( محسن چاوشي )
توي صحنه غريب زندگي
هممون در نقش يك بازيگريم.
با هميم تو بازي هاي روزگار.
از درون هم ولي بي خبريم.


وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 27 Jan 2007 23:49


فیلم شب های روشن

آدمایه چیزی می گن ولی منظورشون چیزدیگه ای یه.

# : 28 Jan 2007 10:52


آه ه ه .......اي طبيعت وحشي....

آسمان مال من است/ پنجره، فکر، هوا، عشق، زمين مال من است/چه اهميت دارد ...بقيه اش...
# : 28 Jan 2007 11:58


پيرمردي 80 ساله تو حياط دادگاه وقتي به اون دختر شمالي و اصفهوني نيگاه مي انداخت با خودش زمزمه ميكرد

سوالش كردم . مي گفت :
سه چيز خيلي حال ميده

گوشت سوار كردن
گوشت خوردن
گوشت با گوشت برخورد كردن


;)) HeY Y0U
# : 28 Jan 2007 19:32


پير مرد نيومد .
نبود .
نيست .
نخواهد بود .

يعني رفته گوشت سوار كنه ، بخوره ، برخوردشون !!!

;)) HeY Y0U
# : 28 Jan 2007 23:12


بچه ها همگي مر30 دارين.
(نويسندش رو نمي شناسم.)

يك سال پيش رفتم , نبودش.
يك ماه پيش رفتم , نبودش.
يك هفته پيش رفتم , نبودش.
ديروز رفتم , نبودش .
امروز رفتم , نبودش .
فردا هم مي رم . ولي مي دونم كه نيستش.
.
اون هست , ولي با من نيست.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 29 Jan 2007 21:42


هيشكي منو دوست نداره.
امروز خيلي دلم گرفته بود.
داشتم نوحه هاي محرم رو گوش مي دادم تو همشون از عشق حرف مي زدن.
با خودم فكر كردم چرا من عشقي ندارم .
چرا اينهمه تنها هستم.
چرا تمام زندگيم اينجور گذشت.
چرا هر وقت از كسي خوشم اومد خيلي زود از دستش دادم.
چرا نمي تونم يه دختر رو دوست داشته باشم.
و خيلي چرا هاي ديگه.
.
اخرش هم خودم رو زدم به بي خيالي .
مثل هميشه.
.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
# : 29 Jan 2007 22:09


چند روز پیش تو یکی از تایپیک ها سر یه مسئله با نویسنده تایپیک بحثی پیش اومد که باعث ناراحتی نویسنده تایپیک و بقیه خواننده های تایپیک شد.
مسئله سر هر چی بود مهم نیست من به اینجاش کار دارم.
یکی از خواننده های تایپیک گفت . فلانی ناراحت نشو اینا که این حرف ها رو میزنن درد و رنج رو احساس نکردن و نمی دونن چیه.
گفتم عزیزم تو کشور های عربی زندگی کردن اونم با این وضع و شرایط ( اخر پولداری ) خیلی هم درد بدی نیست.
اگه منظورت هم درد و رنج رو حیه که ادم هایی مثل من 100 برابرش رو داریم تحمل می کنیم.
خلاصه جواب های زیادی به من دادن .
نویسنده تهدید به ترک تایپیک و ننوشتن خاطراتش کرد.
القابی مثل کوتاه فکر و بی شعور به من دادن و . . .
منم نخواستم جو رو متشنج کنم . عذر خواهی کردم و اومدم بیرون .با اینکه داستانش واسم جالب بود حتی دیگه نرفتم که ادامش رو بخونم.
امروز دیدم یه تایپیک تازه زده .
داستان یه پسر صفر با یه دختر 100.
رفتم و داستان رو خوندوم.( این بار داستان بود نه خاطره )
راستش اصلا خوشم نیومد.
حالا به اون کاری ندارم(حوصله دردسرش رو ندارم.)
به خودم و دور برم فکر می کردم.
چند وقت پیش تو یکی از خیابون های شهر داشتم می رفتم . همراه یکی از دوستام بودم(خیابون رودکی .یکی از فرعی های چهار راه زند.اگه شیرازی باشی می دونی کجا رو می گم.)
یه لحظه تو تاریکی یه صدایی شنیدیم.
دور و برمون رو که نگاه کردیم دیدیم یه دختر بچه 8<9 ساله با روپوش مدرسه روی زمین نشسته و داره کتاب درسیش رو می خونه.
و جلوش هم روی یه پلاستیک چند تا لیف و جوراب گذاشته.
(من یه لباس و یه گرمکن ورزشی تنم بود ولی از سرما میلرزیدم)
دختر بچه روی زمین سرد نشسته بود و داشت درس می خوند .و جوراب می فروخت.
تنم لرزید.
رفتیم پیشش یکم باهاش حرف زدیم و چند تا چیز ازش خریدیم.
دوستم خیلی ناراحت بود .می گفت حالا بازم خوب شد این چیزها رو ازش خریدیم و یکم خوشهالش کردیم.
گفتم_ اخرش چی این دختره هر شب تو این سرما باید بیاد بشنه اینجا تا یه نفر پیدا بشه یه چیزی ازش بخره.
(100 متر پایین تر چند تا از بزرگترین هتل های شیراز رو می تونی ببینی.هتل هایی شیک و لوکس.با اتاق های شبی 30 هزار تومان.
.
فردا عصر با یکی از دوستام بودم که وضع مالی خوبی دارن و تو زندگی طعم سختی رو نچشیده.
قضیه رو واسش تعریف کردم.
گفت _ تقصیر پدر و مادرشه که گذاشتن این کار رو بکنه.
برگشتم یه نگاه بهش انداختم ولی چیزی نگفتم.
با خودم گفتم _ اره تقصیر پدر مادرشه که بدبختن.
تقصیر پدر و مادرشه که کسایی مثل پدر و مادر تو حقشونرو پایمال کردن.
اره تقصیر پدر و مادرشه.
.
من تو این سایت اکثرا طنز نوشتم طنز گفتم.
ولی خدا وکیلی دیگه دارم دیوونه می شم.
چه قدر خودم رو پشت این ... خل بازیا قایم کنم.
.
sinderela man
راسل کرو
= این روزا روزای سختیه.تو حق داری
اما خیلی انسان های دیگه هستن که وضعشون بدتر از ماست.

وقتشه که خودم رو جدا کنم از تَنِ لَشم __ من بی شرفم اگه فوق ستاره نشم
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 146 . 147 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB