| نویسنده |
پیام |
|
|
--------------------------------------------------------------------------------
گفتم غم تو دارم گفتا غمت سر آید گفتم که ماه من شو گفتا اگر بر آید گفتم ز مهر ورزان رسم وفا بیاموز گفتا ز خوبرویان این کار کمتر آید گفتم که بر خیالت راه نظر ببندم گفتم که بوی زلفت گمراه عالمم کرد گفتا اگر بدانی هم اوت رهبر آید گفتم خوشا هوایی کز باد صبح خیزد گفتا خنک نسیمی کز کوی دلبر آید گفتم که نوش لعلت ما را بآرزو کشت گفتا تو بندگی کن کوبنده پرور آید گفتم دل رحیمت کی عزم صلح دارد گفتا مگوی با کس تا وقت آن در آید گفتم زمان عشرت دیدی که چون سر آمد گفتا خموش حافظ کاین غصه هم سرآید
|
|
|
--------------------------------------------------------------------------------
نخستین بار گفتش از کجایی؟ بگفت از دار ملک آشنایی! بگفت:آنجا به صنعت در چه کوشند؟ بگفت:انده خرند و جان فروشند! بگفتا:جان فروشی در ادب نیست! بگفت:از عشق بازان این عجب نیست! بگفت: از دل شدی عاشق بدینسان؟ بگفت: از دل تو می گویی من از جان بگفتا عشق شیرین بر تو چون است؟ بگفت: از جان شیرینم فزون است بگفتا: هر شبش بینی چو مهتاب؟ بگفت: آری چو خواب آید کجا خواب بگفتا: دل زمهرش کی کنی پاک؟ بگفت: آنگه که باشم خفته در خاک بگفتا:گرخرامی در سرایش؟ بگفت:اندازم این سر زیر پایش بگفتا: گر کند چشم ترا ریش؟ بگفت: این چشم دیگر آرمش پیش بگفتا: گر کسیش آرد فرا چنگ؟ بگفت:آهن خورد ور خود بود سنگ بگفتا: چونی از عشق جمالش؟ بگفت:آنکس نداند جز خیالش... بگفتا: گر بخواهد هر چه داری؟ بگفت: این از خدا خواهم به زاری! بگفتا: گر به سر یابیش خشنود؟ بگفت: از گردن این وام افکنم زود! بگفت: آسوده شو کاین کار خام است بگفت: آسودگی بر من حرام است بگفتا:روصبوری کن در این درد
بگفت: از جان صبوری چون توان کرد؟! بگفت: از صبر کردن کس خجل نیست بگفت: این دل تواند کرد دل نیست!! بگفتا در غمش می ترسی از کس؟ بگفت: از محنت هجران او بس...
|
|
|
غنچه با دل گرفته گفت : زندگي ، لب ز خنده بستن است گوشه اي در درون خود نشستن است گل به خننده گفت : زندگي شكفتن است با زبان سبز راز گفتن است ... گفت و گوي غنچه و گل از درون باغچه باز هم به گوش مي رسد راستي ... تو چه فكر مي كني ؟ فكر مي كني كدام يك درست گفته اند ؟ من كه فكر مي كنم گل به راز زندگي اشاره كرده است هر چه باشد او گل است گل يكي دو پيرهن بيشتر ز غنچه پاره كرده است
|
|
|
|
|
گفتمش: ار زاری کنم ترک دلازاری کنی؟ . گفت: بیش آزارمش گر بیشتر زاری کنی!
گفتمش: ناز ترا از جان خرم، خندید و گفت:. بیشتر بفروشم ار بهتر خریداری کنی
گفتمش: کی یابم آسایش ز غم؟ گفت : آنزمان کز برای درک مستی، ترک هشیاری کنی
گفتمش: یک بوسه خواهم ازلبت، گفتا: مخواه. من بدهکارت نیم کز من طلبکاری کنی!
گفتمش: یار وفادار توام، گفتا: بس است من وفا کی از تو خواهم تا وفاداری کنی
گفتمش: زعفرانی چهره ام از هجر، گفت:. می توان با اشک خونین چهره گلناری کنی
گفتمش: کارم بتر شد، گفت: بهترمی شود.. دیده و دل را گراز خوبان نگهداری کنی
گفتمش: بیزارم از خود، گفت: در عشق ما . بیخودی، قادر نه ای کز خویش بیزاری کنی
گفتمش: در بند عشقم، گفت: بهتر گرز سر شوق آزادی نهی، ذوق گرفتاری کنی
گفتمش: این شعر شیرین بشنو از من" شیفته". گفت: بهر من نمی خواهد شکرباری کنی
|
|
|
باز چرا گفتمش، خلوت من مال تو ، هيچ جوابم نداد
كوچه به كوچه دلم ، گشته به دنبال تو ، هيچ جوابم نداد
شاهد من نسترن ، با دل پر عاطفه ،پر ز شعور حضور
پاي گل خاطره ، گفتمش احوال تو ، هيچ جوابم نداد
يادمه تنگ غروب ، باز دلم را گلم ، وعده آيينه داد
مرگ تو گفتم:چه شد وعده ي آن سال تو؟هيچ جوابم نداد
بغض بهارم شكست زخم دلم تازه شد، داد زدم بر سرش
اين دل ما گشته هاي !،اين همه پا مال توهيچ جوابم نداد
طول شب پيش باز،ياس بهاري من،خواب مرا خانه داشت
صبح سحر گفتمش گشته ام اقبال تو ، هيچ جوابم نداد
ساده تر از دهكده ، - جان جواني تو - ، بعد هزاران خزان
بار دگر گفتمش ، سبزه ي دل مال تو ، هيچ جوابم نداد
|
|
|
از تو گذشتن سخته با تو نبودن درده واسه من
|
|
|
سرنوشت .ننوشت..............گرنوشت.بدنوشت باور کنید که سرنوشت را نمیتوان از سر نوشت
|