| نویسنده |
پیام |
|
|
ادامه بدید .... قشنگه 
|
|
|
یک گربه در حصار خیابان و شب گرو یک شهر و چند حادثه گرم ِ بیا برو اینجا جنوب شهر همین شعر خسته است اینجا که مردهاند هزاران پیادهرو دختر به گربه گفت : تو حتما گرسنهای دختر نگاه کرد به رانندهی پژو دختر گرسنه بود وَ هی راه رفت و رفت با کفشهای کهنه و با شعرهای نو تابلو، عبور عابر تنها، هوای سرد گوشی به دست یک نفر آنجا، الو الو... اینجا جنوب شهر و عقبگرد کوچههاست راننده چشم دوخت به آئینهی جلو تا اینکه دخترک به شمال خودش رسید یعنی به گربه گفت که از پیش من برو
شعر از آقاي حامد حسينخاني
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
Quoting: bozmajje من مثل خدا يكه و تنهايم و عاشق در دوزخ من هيچ تني سوختني نيست
زیبا بود و جسورانه
"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
|
|
|
|
|
Quoting: bozmajje تا اینکه دخترک به شمال خودش رسید یعنی به گربه گفت که از پیش من برو شمال تا به جنوب چقدر کوتاه شد
"خال مهرویان سیاه و دانه فلفل سیاه ----- هردو جانسوزند اما این کجا و آن کجا؟"
|
|
|
يه رباعي قشنگ و تاثيرگذار از آقاي ميلاد عرفان پور
انشام دوباره بيست باباي گلم موضوع: «كسي كه نيست» باباي گلم ديشب زن همسايه به من گفت يتيم معناي يتيم چيست باباي گلم؟
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
چراغ ساعت شش روی ریلها روشن قطاری آمد از آغاز ماجرا روشن به این که هیچ کسی مثل من نمیپلکد قطار پلک نزد از ستاره تا روشن از آن سوی پرده آفتاب پیدا شد و بعد از آن شب گسترده شد هوا روشن قطار آمده با کفشهای آهنیاش به اتفاق زنی تازه، رد پا روشن زنی که از پس پرده به آفتاب شبیه زنی که کرده تمام دریچه را روشن سکوت کرده در آن ایستگاه سرد سپید به خود نهیب زدم تا شود صدا روشن سلام کردم و زن ایستگاه را نگریست که بود در وسط برف جا به جا روشن قدم به دیدهی ما مینهید خانم، نه؟ چه سادهاید و چه خوباید، چشم ما روشن تمام دهکده از عطر یاس پر شده است گلی نمانده به جز نرگس شما روشن
***
به آخر رویا میرسم و چشمانم رسیدهاند به پایان ماجرا خاموش چرا دروغ بگویم ردیف را خانم؟ نیامدید و زمین ماند بیصدا – خاموش نیامدید و ندیدید روی ریل آیا چراغ ساعت شش روشن است یا خاموش
شعر از آقاي مجتبي صادقي
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
# : 20 Aug 2008 05:03 | ویرایش بوسیله: ooShimaoo
آه ای زندگی منم که هنوز با همه پوچی از تو لبریزم نه به فکرم که رشته پاره کنم نه بر آنم که از تو بگریزم همه ذرات جسم خکی من از تو ای شعر گرم در سوزند آسمانهای صاف را مانند که لبالب ز باده ی روزند با هزاران جوانه میخواند بوته نسترن سرود ترا هر نسیمی که می وزد در باغ می رساند به او درود ترا من ترا در تو جستجو کردم نه در آن خوابهای رویایی در دو دست تو سخت کاویدم پر شدم پر شدم ز زیبایی پر شدم از ترانه های سیاه پر شدم از ترانه های سپید از هزاران شراره های نیاز از هزاران جرقه های امید حیف از آن روزها که من با خشم به تو چون دشمنی نظر کردم پوچ پنداشتم فریب ترا ز تو ماندم ترا هدر کردم غافل از آنکه تو به جایی و من همچو آبی روان که در گذرم گمشده در غبار شون زوال ره تاریک مرگ می سپرم آه ای زندگی من اینه ام از تو چشمم پر از نگاه شود ورنه گر مرگ بنگرد در من روی اینه ام سیاه شود عاشقم عاشق ستاره صبح عاشق ابرهای سرگردان عاشق روزهای بارانی عاشق هر چه نام توست بر آن می مکم با وجود تشنه خویش خون سوزان لحظه های ترا آنچنان از تو کام میگیرم
"فروغ فرخزاد"
کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
|
|
|
سر برداشتم: زنبوری در خیالم پر زد یا جنبش ابری خوابم را شکافت؟ در بیداری سهمناک آهنگی دریا نوسان شنیدم، به شکوه لب بستگی یک ریگ و از کنار زمان برخاستم
هنگام بزرگ
بر لبانم خاموشی نشانده بود در خورشید چمن ها خزنده ای دیده گشود: چشمانش بیکرانی برکه را نوشید بازی، سایه پروازش را به زمین کشید و کبوتری در بارش آفتاب به رؤیا بود. پهنه چشمانم جولانگاه تو باد، چشم انداز بزرگ! در این جوش شگفت انگیز، کو قطره وهم؟ بال ها، سایه پرواز را گم کرده اند گلبرگ، سنگینی زنبور را انتظار می کشد به طراوت خاک دست می کشم، نمناکی چندشی بر انگشتانم نمی نشیند به آب روان نزدیک می شوم ، نه پیدایی دو کرانه را زمزمه می کند رمزها چون انار ترک خورده نیمه شکفته اند جوانه شور مرا دریاب، نو رسته زود آشنا! درود، ای لحظه شفاف! در بیکران تو زنبوری پر می زند.
"سهراب سپهری"
کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
|
|
|
|
|
در باغی رها شده بودم نوری بیرنگ و سبک بر من وزید آیا من خود بدین باغ آمده بودم و یا باغ اطراف مرا پر کرده بود ؟ هوای باغ از من می گذشت و شاخ و برگش در وجودم می لغزید.
آیا این باغ سایه روحی نبود که لحظه ای بر مرداب زندگی خم شده بود ؟ ناگهان صدایی باغ را در خود جا داد صدایی که به هیچ شباهت داشت گویی عطر خودش را در آیینه تماشا می کرد همیشه از روزنه ای ناپیدا این صدا در تاریکی زندگی ام رها شده بود. سرچشمه صدا گم بود : من ناگاه آمده بودم . خستگی در من نبود : راهی پیموده نشد . آیا پیش از این زندگی ام فضایی دیگر داشت ؟
ناگهان رنگی دمید : پیکری روی علف ها افتاده بود انسانی که شباهت دوری با خود داشت باغ در ته چشمانش بود و جا پای صدا همراه تپش هایش وجودش بیخبری شفافم را آشفته بود وزشی برخاست دریچه ای بر خیرگی ام گشود : روشنی تندی به باغ آمد . باغ می پژمرد و من به درون دریچه رها می شدم .
"سهراب سپهری"
کاش بودی وقتی اومدم رفتی و تنهام گذاشتی مادر ... ((شیما))
|
|
|
چشمهایش
شب هنگام که در کوچه پسکوچه های خیالم پرسه میزدم صدای گامهای آشنایی در گوشم پیچید نوری که از ماه میتابید سایه بام تنهایی را بر کوچه خیال انداخته بود و گامها در آن سایه ناپدید شدند...
وقتی به سر کوچه مهر رسید سر برگرداند تنها چشمهایش بود که در آن تاریکی برق زدند.
اما آن برق سبب نشد که نتوان در اعماق نگاهش، غم؟ نه؛ غم نبود خستگی را دید.
ازمازیار
گرحکم شود که مست گیرند - درشهر هرآنکه هست گیرند
|