| نویسنده |
پیام |
|
|
خوب ميخوام اينجا توي اين تاپيك شعرهاي امروزي رو بنويسم. بيشتر شعرهاي دهه هشتاد از شاعران جوان. شما هم خواهشا اگر شعر مينويسيد سعي كنيد با همين سبك باشه وگرنه تاپيك هاي شعر حافظ و خيام و مولوي و ... زياد هست
شعر اول از آقاي حيدر ميراني
فالگيري به من گفت امسال منتظر باش مهمان بيايد عاشقانهترين روز پاييز يك فرشته به كاشان بيايد ديگر اصلا تعجب ندارد روي زانوي مادربزرگي توي اين قصه در ظهر مرداد برف همراه بوران بيايد قصه يك سرزمين عجيب است مرز بين خيال و حقيقت يك گدا ميشود شاهزاده تا كه اين سخت آسان بيايد باز هم ورد جادوگر زشت، باز هم يك طلسم قديمي ميشود قهرمان مثل رستم بعد از آن هفت تا خان بيايد «طالقاني» مسير هميشه! كاشكي مثل هر روز، امروز يك پريزاد همراه با من تا سر اين خيابان بيايد سرنوشتم عجيب و غريب است مثل كابوي تنها و خسته عينهو فيلم وسترن شايد عشق من با دليجان بيايد آخر داستان اينچنين است اسم من ميشود لوك بدشانس دالتونها هميشه برندهند! كاشكي يك «جكي چان» بيايد! اتفاقي كه آن پيرزن گفت اتفاقي عجيب و غريب است مثل يك قصهي خوب و شيرين كاشكي رو به پايان بيايد
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
bozmajje

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|
|
|
کنار پنجره یک مرد داشت جان میداد غرور قدرت خود را به من نشان میداد کسوف بود؟ نه! خورشید دلگرفتهی ظهر پیام تسلیتاش را به آسمان میداد دلم برای خودم لااقل کمی میسوخت اگر که پوچی دنیایتان امان میداد زمان همیشه مرا زیر خویش له میکرد همیشه فرصت من را به دیگران میداد پسر گرفت سر تیغ را، رگاش را زد پدر به کودک قصه هنوز نان میداد و بعد زلزله شد، چشم را که وا کردم میان خواب، کسی هی مرا تکان میداد
شعر از دكتر سيد مهدي موسوي
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
|
|
انگار كه اين فاصله برداشتني نيست بين من و تو وسوسهي ما شدني نيست تو مثل خودت هستي و من نيز همينم در آينه حتي شبح مثل مني نيست ترديد چنان پيله تنيده است كه انگار پروانه شدن عاقبت پيلهتني نيست همسفره زياد است، پدر، دوست، برادر اما يكي از اينهمه با خويش تني نيست من مثل خدا يكه و تنهايم و عاشق در دوزخ من هيچ تني سوختني نيست با من كه دچارت شدهام مثل خودت باش انگار نه انگار زني هست زني نيست
شعر از مريم تاجالديني
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
درون جمجمهام هيچ جنب و جوشي نيست صداي بوق... كسي باز پشت گوشي نيست شبيه «گربهي بر روي شيرواني داغ» كه پرت ميشود آنجا كه هيچ موشي نيست! كه استكان جديدي كه يك معماي ِ جديد حل بكني و سپس بنوشي نيست حضور لٌختترين سيمهاي مغزم هم براي اين كه مرا در خودت بپوشي نيست ■ و يك عروسك تازه مقابل ويترين جلوي شيشه نوشته شده: فروشي نيست!!
شعر از دكتر هدي قريشي شهري
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
# : 9 May 2008 19:53 | ویرایش بوسیله: bozmajje
يك شعر زيبا با قافيههاي ابتكاري و جديد از خانم مونا زندهدل
خودكار گيج، چندم امضا، ورق، ورق خنديده شد به فال تو آقاي شقّ و رق اين شعر را به زور به اين جشن آمدم از تب كه داغ بود تنم خيس و هي عرق↓ ميريخت زير چتر تو باران سكهها - «اين قلب را ببخش به يك مرد مستحق!» رقصيد... از ستارهي... رقصيد... قرمزت رقصيد... برنگشتي و... رقصيد... بيرمق↓ افتاد روي صندلي شام آخري اين خانه خالي است چرا هي تتق تتق... «بعله!» تو هم كه توي لجن عشق ميكني! به خانهات خوش آمدهاي خانم وزغ! ■ با يك كلاغ قصهي ما را به سر رسيد اسب سفيد توي خيابان تلق... تلق...
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
تمام خاطرههاي من سياهاند با لكههاي ريز نوراني درست مثل آسمان پرستارهي شب آن روز كه تو ستاره صدايم كردي من بر كجاي تاريكيهايت تابيده بودم؟
ليلا آهني
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
مانند سوسك ميشوم آغاز توي سطل ميخوانم از غريبيام آواز توي سطل من لابلاي كرم و لجن حال ميكنم حالا كه نيست فرصت پرواز توي سطل از توي سطل سوسك به جايي نميرسد كي داشته توقع اعجاز توي سطل (1) اين شعر را ميان كثافت نوشتهام حالا اگر بد است بيانداز توي سطل
(1) اين مصراع از خودم است چون من اين شعر را در جايي ديدم كه متاسفانه ظاهرا چند مصراعش از قلم افتاده بود. من براي اين كه مصراع «از توي سطل سوسك به جايي نميرسد»نيمه كاره نباشد اين مصراع را به آن اضافه كردم اما فكر ميكنم احتمالا كل شعر بايد بيشتر از چهار بيت بوده باشد ولي من متاسفانه نه تونستم اين شعر رو در جايي توي اينترنت پيدا كنم و نه تونستم اسم شاعرش رو بفهمم
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
|
|
با ريشه ها گسسته شدن آفريده شد گلها براي دسته شدن آفريده شد با سنگها غرور شكستن ظهور كرد با شيشه ها شكسته شدن آفريده شد راه و تسلسل نرسيدن ، درست بود پاها براي خسته شدن آفريده شد مردي اسير بر در زندان خود نوشت درها براي بسته شدن آفريده شد وقتي كه مرگ در پي تكرار خويش بود از يك خدايِ خسته ، شدن آفريده شد
شعر از آقاي صالح سجادي
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|
|
|
شمعي ولي چراغ شب ما كه نيستي سنگي، به فكر تردي دلها كه نيستي خلقي به مردِ خلوتِ تو غبطه ميخورند اسباب حسرت من ِ تنها كه نيستي زيباتر از تو نيست زني در جهان، قبول زيباترين حقيقت دنيا كه نيستي سيبي ز شاخسار بلندت فرو تكان آخر فقط براي تماشا كه نيستي اي جاري ِ حيات بوز بر جنازهام كمتر ز نفخههاي مسيحا كه نيستي
شعر از آقاي مهدي عابدي
من فقط خواب شاعري بودم وسط تختهاي يك نفره
|