| نویسنده |
پیام |
|
|
 ايستاده بود وسط خيابان ديوانه , دور و برش ماشين ها مثل سوسک هاي عجول مي رفتند و مي آمدند ترسيدم ترسيدم نکند گوشه دامنش گير کند به شاخ ماشين ها و زودتر از موعدش بپرد بالهايش معلوم بود شوق پريدن دارد مثل خودم دويدم جلو , داشت آسمان را ديد مي زد گفتم : - سلام , برنگشت , دستم را گرفتم به خط نگاهش و رفتم تا آسمان لاجوردي بود و وسيع تکه اي ابر بود شبيه تيکه ابر ! گفتم : - قلاب نگاتو انداختي رو ابره ؟ خنديد و برگشت , چشمانم مثل دو دست , لطيف و نرم صورتش را گرفت بين خودش گرم بود و خيس فکر نکن که زيبا بود ها ... نه ... ساده بود , مثل يک ... مثل يکي مثل خودش که ... کسي که نبود به گمانم گفت : - مگه نگاه آدمم قلاب داره ؟ کلمه به کلمه جمله اش را روان و ساده گفت مثل وقتي که کودکي برايت داستان بخواند گفتم : - خب .. آرررره ... من با تا حالا با قلاب نگام خيلي چيزا شکار کردم ... اينبار تعجب کرد گفتم : - ببين .. همين ابره رو ميبيني ؟ اگه گفتي چرا تکون نمي خوره ؟ گفت : - نمي دونم ! گفتم : - خب بنده به قلاب نگاه تو شده طفلک . بند خط نگاهشو گرفتم و آروم پيچيدم دور يه تيکه چوب و گرفتم جلوش - بيا گفت : - اين چيه ؟ گفتم : - خط نگاته با قلابش خنديد و گفت : - ولي توي دستت که هيچي نيس . گفتم : - چون تو نميبيني نتيجه ميگيري که نيس ؟ گفت : خب .. آره خب . گفتم : - پس ازون موقع توي آسمون داشتي چي رو نگاه مي کردي ؟ نگاهشو برگردوند توي آسمون , بغضش گرفت به گمونم , گفت : - هيچي گفتم : - ديدش ؟ گفت : چي رو ؟ گفتم : - هيچي رو ؟ اخم کرد . با قهر گفت : - مسخره ام مي کني ؟ گفتم : - نه ... ولي وقتي تو اينهمه مدت داري هيچي رو نگاه مي کني , حتما ميتوني به من بگي چه شکليه ؟ دستشو دراز کرد و قلاب نگاهشو از توي دستم که همينطور دراز مونده بود برداشت لبخند زد و گفت : - حالا فهميدم گفتم : - آها صداي بوق ميومد , بوق و قيژ و ووويژژژ گفتم : - خيابونو ببريم اونور تر ؟ گفت : چطوري ؟ گفتم : - اينطوري ... دستشو گرفتم و با هم از خيابون رد شديم توي پياده رو زير درخت گفتم : - ببين .. خيابونو برديم اونطرف اينبار بلند خنديد گفت : - آره آره .. آفرين .. ما تونستيم گفتم : - چقدر قشنگه گفت : - چي ؟ گفتم : - اينکه ما تونستيم با هم يه کاري رو انجام بديم , گفت : آره ... آره دستش هنوز توي دستم بود مويرگاش تند تند ميزد گرم و صميمي گفتم : - يک .. دو .. سه .. گفت : - چيرو ميشمري ؟ گفتم : - صداي پاي عشقو ؟ گونه هاش سرخ شد , مثل سيب گاهي وقتا سيبو نبايد گاز گرفت , بايد .. بوسيد .... نه ... بايد فهميد گفتم : - به دور و برت نگاه کن , نگاه کرد گفتم : - چي ديدي ؟ گفت : يه عالمه آدم گفتم : - پس هنوز مونده تا بفهمي گفت : - مگه تو چيز ديگه اي مي بيني , گفتم : - آره ... من فقط " تو " رو ميبينم . گوشه لبش پريد بالا و زود برگشت سرجايش مثل وقتي که پلک چشمم مي پرد گفتم : - حالا به من ميگي وسط خيابون داشتي توي آسمونو چيرو نگاه مي کردي ؟ گفت : - راستش فک مي کنم وسط خيابون نگاه کردن آسمون يه حال ديگه اي داره خنديدم , گفتم : - ولي من نگاه کردن به وسط خيابون از وسط آسمونو رو ترجيح ميدم گفت : - مگه ميشه ؟ گفتم : - کار نشد نداره . خنديد , گفت : - آها .. حالا فهميدم . گفتم : - آفرين . گفت : - تنهايي گفتم : - نه .. با تو نه . چهره اش باز شد , گفت : - مثل من . اينکه من دستش را گرفته بودم يا او دستم را , يادم نيست دور و برمان آدم ها مي رفتند و مي آمدند آن وسط , بي محابا , به آسمان نگاه کرديم من به آسمان چشمانش , که بي کران ترين آسمان ها بود و او نيز هم , گفتم : - ياد گرفتي چطور ميشه از آسمان , به زمين نگاه کرد گفت : - آره , تو خوب يادم دادي گفتم : - شش .. هفت گفت : - هشت .. نه هر دو خنديدم گفتم : - من اينو بلد نبودم گفت : - اين يکي رو هم از من ياد بگير گفتم : - آها .. حالا فهميم گفت : چيرو ؟ گفتم : - اينکه بين هفت و نه , آدم ميتونه عاشق بشه خنديد گفت : - من بايد برم گفتم : - مواظب خودت باش گفت : - فردا ميبينمت گفتم : - حتما , ولي نه وسط خيابون .. گفت : - باشه .. ولي ... گفتم : - ولي چي ؟ گفت : - قاطي آدما گم نشي ... دور و برمو نگاه کردم گفتم : - تو اينجا آدم ميبيني ؟ انگار که چيزي يادش آمده باشد نگاهم کرد گفت : - راستش نه ... من فقط .. با هم گفتيم : ... " تو رو ميبينم " *** رفتيم هر کدام در مسيري خلاف هم دور ميشديم از هم و نزديکتر به هم برگشتم يک آن جاي نگاهش به آسمان را کاويدم تکه ابر همانطور مانده بود سرجايش تکه ابر شکل همه چيز بود شکل ماندن , رفتن , بودن و يکي شدن شکل قدم برداشتن با هم , توانستن و خواستن شکل .. شکل عشق

وسیع باش و تنها...
|
|
|
 روز قسمت بود. خدا هستي را قسمت مي کرد خدا گفت: چيزي از من بخواهيد...هر چه باشد شما را خواهم داد...سهمتان را از هستي خواهم داد...زيرا خدا بسيار بخشنده است وهر که آمد چيزي خواست..يکي بالي براي پريدن..وديگري پايي براي دويدن..يکي جثه اي بزرگ خواست..وآن يکي چشماني تيز..يکي دريا را انتخاب کرد و يکي آسمان را. در اين ميان کرم کوچکي جلو آمد و به خدا گفت: من چيز زيادي از اين هستي نمي خواهم. نه چشماني تيز و نه جثه اي بزرگ.نه بالي و نه پايي. نه آسمان و نه دريا. تنها کمي از خودت . تنها کمي از خودت را به من بده. و خدا کمي نور به او داد. نام او کرم شب تاب شد. خدا گفت: آنکه با خود نوري دارد بزرگ است.حتي اگر به قدر ذره اي باشد. تو حالا همان خورشيدي که گاهي زير برگي کوچک پنهان مي شوي. و رو به ديگران گفت: کاش مي دانستيد اين کرم کوچک بهترين را خواست زيرا ازخدا جز خدا نبايد خواست. هزاران سال است که او مي تابد.روي دامن هستي مي تابد.وقتي ستاره اي نيست چراغ کرم شب تاب روشن است و کسي نمي داند اين همان چراغي است که روزي خدا آن را به کرم کوچک بخشيده است

وسیع باش و تنها...
|
|
|
ناگهان عشق آفتاب وار نقاب بر افكند
وبام ودر به صورت تجلی در آكند,
شعشعه ای آذرخش وار فروكاست
وانسان
برخاست
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|
|
|
|
|
ای که مهجوری عشاق روا میداری عاشقان را زبر خویش جدا میداری
تشنه بادیه را هم به زلالی در یاب به امیدی که در این ره به خدا میداری

تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|
|
|
 به دور دستها مي نگرم به شهر خورشيد به شهر عاشقان چشم انتظار چشم دوخته ام من چگونه پيغام دوستيمان را برايت بفرستم با باد يا با باران اصلا بهتر است خودم سوار بر بال سپيد نسيم شوم و بيايم به ديدنت وشاد باشم را برا گل شدن به تو دهم شايد بتوانم
تو را از ميان چمنزارهاي سرسبز ازميان کوههاي بلند پر برف از بين جاده اي از درختان گيلاس به دشت آرزوها ببرم اما هنوز تو را نيافتم لعنت به اقبال بدم لعنت از عشقت هيچ نصيبم نشد جز شمع شدن و سوختن از تو شکايتي ندارم چرا که سرنوشت غم وتنهايي را برايم دنيا رقم زده
وسیع باش و تنها...
|
|
|
زمزمه دل همیشه با همان ترانه ای که با آن اشک میریختی ، اشک میریزم و آرام می شوم! همیشه آن ترانه را گوش میکنم و به یاد خاطرات با تو بودن می افتم... چقدر مرا آرام می کند .... دلم را از غم ها و غصه ها خالی می کند! بغضی که گلویم را می فشارد شکسته می شود ! انگار همین چند لحظه پیش بود که درکنارم بودی.... گوش میکنم به آهنگ دلنشین عشق ، و به یاد لحظات زیبای با تو بودن می افتم! به یاد آن لحظاتی می افتم که این ترانه را برایم میخواندی.... گوش کن به زمزمه این دل بی طاقت! همیشه همان ترانه ای که هر روز آن را گوش میکردی ، گوش میکنم و با شنیدن آن لحظه به لحظه به یادت هستم.... از آغاز تا پایانش با چشمان خیس آن را گوش میکنم! می خوانم همراه با ترانه ، گاهی وقتها با آن فریاد میزنم! فریاد میزنم و اشک میریزم و آنگاه که از فریاد خسته میشوم آن را در دلم زمزمه میکنم! بیا گوش کن به زمزمه این دل ... ترانه تو ، آغاز دلتنگی های من است .... ترانه تو ، صدای مهربان تو است ، ترانه تو لحظه زیبای در کنار تو بودن است.... بیا بخوان برایم ترانه عاشقی را ، بخوان تا آرام شوم ، بخوان تا لحظه ای دوباره همنشین اشکهایم شوم ، بخوان تا با تو بخوانم! میخوانی ترانه عاشقی را ، میخوانم با تو و گوش میکنیم به زمزمه دلهایمان! زمزمه میکنم نام مقدست را ، همراه با دل و هم صدای ترانه تو
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|
|
|
من بمان و هیچگاه از کنارم نرو... تو باشی من نفس میگیرم ، تو باشی من جانی تازه میگیرم... با من باش ، تا آخرین نفس ، تا لحظه ای که جان دارم عزیزم... ای تمام هستی ام تو تمام زندگی منی ، با من بمان و زندگی را از من نگیر! مگر به جز تو چه کسی در این دنیا دارم ؟ تو تنها کسی هستی که دیوانه وار دوستش دارم ، تو تنها کسی هستی که همدم شب و روزم و رفیق لحظه های زندگی ام است ... ای همدم شب و روزم با رفتنت شبهایم را بی مهتاب و روزهایم را مثل شبهایم نکن ! ای رفیق لحظه های زندگی ام ، این لحظه های زیبای با تو بودن را از من نگیر ! همه دلخوشی ام تویی ، بهترین لحظه زندگی ام آن لحظه است که در کنار تو هستم و در آن چشمهای زیبایت نگاه میکنم و آرام با صدای آهسته میگویم که دوستت دارم عزیزم... بمان که با ماندنت در کنارم یک دنیا خوشبختی را به من هدیه میدهی ! ای زیباترین زیبایی ها ، ای مظهر خوبی ها ، ای تو لایق بهترین ها با منی که بدجور دیوانه آن قلب مهربانت هستم بمان و با رفتنت زندگی را به کامم تلخ نکن ! با رفتنت من نیز از این دنیا خواهم رفت ، گفته بودم که این دنیا را بدون تو نمیخواهم! از تمام دار این دنیا تنها تو را دارم و تنها تو را میخواهم ! تویی که قلبم را از عشق و محبت خودت جان دادی ، و به منی که خسته از تنهایی ها بودم نفس دادی!
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|
|
|
# : 27 Sep 2007 21:43 | ویرایش بوسیله: nana_h
 ممنون از محبتت ,که سر میزنی و همیشه منو خوشحال میکنی
وسیع باش و تنها...
|
|
|
|
|
توهواي ِبغض ِ باغچه، تُو همون الهه هستي که با دست مهربونت، زخم آينه ها رُ بستي توي ِ قصّه ي شبونه، تو همون فرشته هستي که تو تکرارِ هَراسَم، شبُ از پايه شکستي تو هموني که مي توني،واس ِ من غزل بخوني توي ِ درياي ِ نگاهت، قايِق عشقُ بروني تو هموني که مي خواستم،قصّه هام مالِ تو باشن گلاي باغچه مي خواستن، که با دستاي تو واشَن تو همون پنجره هستي، که تو شعرام خونه داري توي ِ فينال ِ محبّت، مي دونم کَم نِمياري تو واسم زمزمه سازي، مثِه بارون واسِه دريا تو همون لحظه ي نابِ، چيدنِ عشقي تو رؤيا تو برام مايه ي شوقي، واسه رفتن تا ستاره مَنُ پُر کن از ترانه، واسه پروازِ دوباره
وسیع باش و تنها...
|
|
|
دوش بیماری چشم تو ببرد از دستم لیکن از لطف لبت صورت جان میبستم
عشق من با خط مشکین تو امروزی نیست دیرگاه است کز این جام هلالی مستم
از ثبات خودم این نکته خوش آمد که به جور در سر کوی تو از پای طلب ننشستم
عافیت چشم مدار از من میخانه نشین که دم از خدمت رندان زدهام تا هستم
تولدت مبارک آبجی گلم http://www.avizoon.com/forum/1_74078_0.html
|