صفحه اصلی
|
صفحه اصلی انجمن
|
عکس سکسی ایرانی
|
داستانهای سکسی
فیلم سکسی
|
سکسولوژی
|
خنده بازار
|
داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها
|
پاسخ
|
وضعیت
|
ثبت نام
|
جستجو
|
قوانین
|
آخرین ارسالها
|
انجمن آویزون
/
فرهنگ و ادبیات و داستان
/
" حکایتهای کوتاه اما پند آموز "
<<
1
...
9
.
10
.
11
.
12
.
13
.
14
.
15
.
16
.
17
.
18
.
19
.
>>
نویسنده
پیام
sona75
اعضا
#
: 19 Mar 2007 16:58
در ابتدا خوشحالم دراین سایت مطالبی جالبتر از سکس هم عنوان میشود
فکر میکنم واقعیت خوشبختی این حکایت است
sogoli2
مدیر
#
: 26 Mar 2007 00:00
گيوه
ملا در مکان غريبی خواست نماز بخواند، از ترس دزد گيوه از پا درنياورد.
دزدی که قصد بردن گيوه اش را داشت به او گفت: نماز با گيوه درست نيست.
ملا گفت: ممکن است نماز درست نباشد اما گيوه درست است .
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
sogoli2
مدیر
#
: 30 Mar 2007 00:13
فقيــــــر
روزي يک مرد ثروتمند پسرك خود را به روستايي برد تا به او نشان دهد چقدر مردمي که در آنجا زندگي مي کنند فقير هستند آنها يک شبانه روز در خانه محقر يک روستائي به سر بردند.
: در راه بازگشت مرد از پسرش پرسيد:
اين سفر را چگونه ديدي؟
پسر پاسخ داد: عالي بود پدر.
پدر پرسيد: آيا به زندگي آنها توجه کردي؟
پسر پاسخ داد: در مورد آن بسيار فكر كردم.
و پدر پرسيد: پسرم، از اين سفر چه آموختي؟
پسر کمي تامل كرد و با آرامي گفت: دريافتم، اگر در حياط ما يک جوي است اما آنها رودخانه اي دارند که نهايت ندارد، اگر ما در حياطمان فانوسهاي تزئيني داريم اما آنها ستارگان درخشان را دارند، اگر حياط ما به ديوار محدود است ،اما باغ آنها بي انتهاست. در پايان پسر گفت: شما به من نشان دادي كه ما حقيقتا" فقير و ناتوان هستيم .
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
sogoli2
مدیر
#
: 30 Mar 2007 00:15
صيـــــــــاد
صيادي لاغر اندام و ضعيف به دامش ماهي توانمند و پر زوري افتاد. طاقت حفظ آن نداشت و ماهي بر او غالب شد و دام از دستش ربود و برفت. ديگر صيادان دريغ خورند و ملامتش كردند كه چنين صيدي در دامت افتاد و نتوانستي آن را نگه داري.
گفت: اي برادران چه توان كردن؟ مرا روزي نبود و ماهي را نيز روزي مانده بود.
صياد، بي روزي در دجله نگيرد و ماهي، بي اجل بر خشكي نميرد.
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
lili naze
مدیر
#
: 10 Apr 2007 22:45
sogoli2
Quoting: sogoli2
مرا روزي نبود و ماهي را نيز روزي مانده بود.
ممنونم خانومی
******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
sogoli2
مدیر
#
: 14 Apr 2007 23:58
lili naze
Quoting: lili naze
ممنونم خانومی
قابل شما رو نداشت عزیزم
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
sogoli2
مدیر
#
: 23 Apr 2007 23:01
داوري
كوه و سنجاب با هم نزاع ميكردند كوه به سنجاب گفت: تو يك كوچولوي مغرور هستي.
سنجاب پاسخ داد: ترديدي نيست كه تو خيلي بزرگي، همه چيز بايد گرد هم آيند تا اين فضا را بسازند. اما فكر نميكنم كه مقام و موقعيت من مايهي شرمندگيام باشد. البته من به بزرگي تو نيستم اما تو هم به كوچكي من نيستي و حتي نصف چابكي و سرزندگي مرا نداري.
انكار نميكنم كه تو ميتواني يك ردپاي زيباي سنجاب بسازي اما بدان كه استعدادها متفاوت است؛ همه چيز خو و كامل و تمام عيار آفريده شده و آنچه هست واجب و ضروري است. اگر من نميتوانم جنگلها را بر روي پشت خود حمل كنم تو نيز نميتواني يك فندوق را بشكني.
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
sogoli2
مدیر
#
: 26 Apr 2007 22:28
خشم تو کجاست
درويشي به نزد بايزيد بسطامي، عارف پر آوازه آمد و پرسيد: "استاد من انساني عصباني هستم. به سادگي عصباني شده و اختيار از دست ميدهم. حتي بعد از اينكه آرام ميشوم، خود نيز باورم نميشود كه چنين و چنان نمودهام. من كنترلي بر خويشتن ندارم. چگونه اين خشم را از خود دور سازم؟
بايزد سر آن درويش را در ميان دستان خود گرفت و به چشمان او خيره شد. درويش قدري آزرده خاطرگشت. بايزد پرسيد: خشم تو كجاست؟ ميخواهم ببينماش. آن مرد خنديد و گفت: خوب، الان كه خشمگين نيستم، گاهي خشمگين ميشوم. بايزد گفت: آنچه كه گهگاه اتفاق ميافتد، در ذات تو نيست. چيزيست موقتي، ميآيد و ميرود مانند ابرها. پس نگران امور موقتي و ناپايدار مباش و به آسمان آبي بينديش كه هميشه ميماند.
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
sogoli2
مدیر
#
: 28 Apr 2007 00:40
سائل و شيخ
سائلي در گذر مسگران مي ناليد و نان جوين خويش در آب فرو برده و به دندان مي كشيد. شيخي با گرده اي نان و كباب از آنجا بگذشت. سائل چون او را بديد ناليد كه: يا شيخ تو كه از سالكان و اصحاب شريعتي، مرحمتي فرما و ما را به لقمه نان و كبابي ميهمان كن. شيخ از پاسخ تن زد و فرياد برآورد كه: برادر، ندانم چه گويي، اما هر چه گويي خدايت بشنود. از من بنده عاجز چه كاري مي آيد؟
سائل دوباره ناليد: «نان و آب گرسنگي را تخفيف نمي دهد.»
شيخ گفت: «خدا خيرت دهد.» و در غوغاي مسگران شد. سگ نزاري كه لنگان از گذر مي گذشت، جستي بزد و كباب را ربود. شيخ فرياد برآورد يا ايها الناس سگ برد هر آ نچه را بود.
سائل او را بديد و گفت: برادر ندانم چه گويي، اما هر آنچه گويي خدايت بشنود.
من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
lili naze
مدیر
#
: 3 May 2007 23:08
Quoting: sogoli2
سائل او را بديد و گفت: برادر ندانم چه گويي، اما هر آنچه گويي خدايت بشنود.
sogoli2
******* ارزش زندگی به دیدن لبخندهای تو خلاصه میشود ... برای نفس کشیدن من هم شده ، بخنــــــــــــــد *******
<<
1
...
9
.
10
.
11
.
12
.
13
.
14
.
15
.
16
.
17
.
18
.
19
.
>>
جواب شما
»
نام
»
رمز عبور
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از
این قسمت
عضو شوید.
Powered by
MiniBB