صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / " حکایتهای کوتاه اما پند آموز "
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 16 . 17 . >>
نویسنده پیام
# : 12 Nov 2006 16:25


گويند كه شيخ ابوسعيد ابوالخير بر در خانقاه خود نوِشته بود كه:

هر كس بر در سراي ما درآيد،
نانش دهيد و از ايمانش مپرسيد.
كه هر كس كه در درگاه جانان به جاني بيرزد،
در درگاه ما به ناني بيرزد.....

.

# : 12 Nov 2006 17:44


Quoting: Akhmontezeram
جالب بود...
مرسي.

مخلصيم داش امير خوشحالم كه خوشت آمده از شعرت هم ممنون

# : 12 Nov 2006 18:15


Quoting: amin123
مخلصيم داش امير خوشحالم كه خوشت آمده از شعرت هم ممنون

تاپيك جالبي زدي....
قربانت....

# : 12 Nov 2006 19:18


سکــــــوت کردن

به ظريفي كه هميشه سكوت مى كرد، گفتند چرا سكوت كرده اى و در جمع مردم نشسته اى و سخنى نمى گوئى گفت : با گوش دادن انسان براى خود بهره اى مى برد، و بهره زبان براى ديگرى است

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 12 Nov 2006 19:19


يعقوب ليث و خليفه عباسى

در سال 264 يعقوب در جندى شاپور خوزستان به تهيه سپاه براى حمله به بغداد مشغول بود كه به درد قولنج مريض شد. معتمد خليفه عباسى در اين ايام پیکی پيش او فرستاد و به طريق تملق به او پيغام داد: كه اكنون ما را معلوم شده كه تو مردى ساده بودى و به سخن اين و آن فريفته شدى و قصد ما كردى و اينك كه خداوند ما را بر تو غلبه داده گناه تو را بخشوديم و براى اينكه مرحمت خود را بار ديگر تجديد كنيم تو را كماكان به امارت خراسان و فارس مى گماريم .

يعقوب دستور داد، قدرى نان خشك و ماهى و تره و پياز را داخل طبق چوبين گذاشتو به پیک خليفه گفت : به مخدوم خود بگو من رويگر زاده ام و از پدر رويگرى آموخته ، خوراك من نان جوين و پياز و ماهى و تره بوده و اين دولت و شوكت كه مى بينى از راه دلاورى و شير مردى به دست آورده ام نه از ميراث پدر و نعمت تو، تا خاندانت برنيندازم از پاى ننشينم ، اگر مردم از جانب من خواهى آسود، اگر ماندم سر و كارت با اين شمشير است و اگر مغلوب شدم به سيستان بازمى گردم به اين نان خشك و پياز بقيه عمر را به انجام مى رسانم .

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 12 Nov 2006 19:54


sogoli2

روزي شخصي در شهر ادعا مي کرد که من خدا هستم. مردم شهر وي را نزد حاکم مي برند. حاکم براي اينکه او را بترساند به او مي گويد که پارسال مردي ديگر ادعا مي کرد که پيغمبر است و من دستور دادم او را کشتند.
اين شخص جواب داد: کار خوبي کردي، چرا که او فرستاده من نبود.

# : 12 Nov 2006 19:56


amin123

صابران‌ و شاكران‌

يكی‌ از بزرگان‌ عرب‌ كه‌ به‌ زشتی‌ چهره‌ و كريه‌منظری‌ معروف‌ بود، زنی‌ بسيار زيبا و خوش‌اخلاق‌ داشت‌. روزی‌ زن‌ به‌ او گفت‌: مطمئنم‌ كه‌ من‌ و تو هر دو اهل‌ بهشت‌ هستيم‌. گفت‌: از كجا می‌دانی‌؟ گفت‌: از آنجا كه‌ تو چهره‌ی‌ زيبای‌ مرا می‌بينی‌ و سپاس‌ می‌گويی‌ و من‌ چهره‌ی زشت‌ تو را می‌بينم‌ و صبر می‌كنم‌، و صابران‌ و شاكران‌ هر دو اهل‌ بهشت‌ هستند.

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 12 Nov 2006 20:00


sogoli2
خوشم مياد كم نمياري

# : 12 Nov 2006 20:18


amin123
Quoting: amin123
خوشم مياد كم نمياري


خانه‌ى خوب

ارسطو در راهی‌ می‌رفت، جوانی‌ زيبا ديد. حكيم‌ از او سوالی ‌كرد، جوان‌ جوابی‌ ابلهانه‌ داد. حكيم‌ گفت: خانه‌ خوبی‌ست‌ البته‌ اگر كسی‌ در آن‌ سكونت‌ می‌كرد.

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 13 Nov 2006 11:52


sogoli2

جمعي به دعاي باران به صحرا رفتند و اطفال دبستان را نيز با خود بردند. شخصي پرسيد اين طفلان را کجا مي بريد؟
گفتند براي دعا کردن که باران ببارد، زيرا دعاي اطفال مستجاب است.
آن شخص گفت: اگر دعاي اطفال مستجاب بود، يک معلم در همه عالم زنده نماندي.

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 16 . 17 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB