صفحه اصلی | صفحه اصلی انجمن | عکس سکسی ایرانی | داستانهای سکسی
فیلم سکسی | سکسولوژی | خنده بازار | داستانهای سکسی(English)
آویزون
انجمن ها | پاسخ | وضعیت | ثبت نام | جستجو | قوانین | آخرین ارسالها |
انجمن آویزون / فرهنگ و ادبیات و داستان / " حکایتهای کوتاه اما پند آموز "
<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 16 . 17 . >>
نویسنده پیام
# : 11 Nov 2006 09:19


amin123
sogoli2
جالبه ممنون

روزگاریست که من در غم تنهایی خود غوطه ورم...===»»»***دنبالم نیا اسیر میشی***
# : 11 Nov 2006 09:46


amin123


ممنون


sogoli2


Quoting: sogoli2
"من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."



اين خيلي جالب بود...

خيلي روم تاثير گذاشت

******* گر به فــــــــــراق خو کنم صبر کجا؟ قرار کو؟ ................ وعده وصـــــــل اگر دهد طاقت انتظار کو؟ *******
# : 11 Nov 2006 14:01


Quoting: amin123
براي بار سوم در باز شد. لبخند بر لبان مرد جوان ظاهر شد اين ضعيف ترين و کوچکترين گاوي بود که توي عمرش ديده بود. در جاي مناسب قرار گرفت و درست به موقع بر روي گردن او پريد دستش رو دراز کرد ... اما گاو دم نداشت.

هوقت به انتظار بشيني همين بلا سرت مياد كلا بايد دم اولينو بگيري هيچ بدي نميره كه خوب تر بياد هميشه پشت بدي بدتر است
Quoting: fireplace
امین جون خوشم میاد تو همه زمینه ها دستی بر آتش داری

دقيقا((خيلي غليظ خونده شده))
Quoting: amin123
گفت : تو خوب مي خندي چون شم فکاهي خوبي داري.
نتيجه اخلاقي : کسي بهتر مي خندد که ديرتر بخندد.

ولي اون شخص موزي ترين و خود شيرين ترين هست از نظر من البته كلا از ادماي موزي و خود شيرين خوشم نمياد
Quoting: sogoli2
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."


Quoting: amin123
خواهش مي كنم نظر لطفتونه كه در ادامه هم مي بينم شامل حال تاپيك هم شده


Quoting: amin123
کسي نمي خواهند بدان که تا وقتي که تشنه اي هنوز چشمه وجودت را نيافته اي و جاري نکرده اي همين درس براي امروز کافي



قــول میـدم وقتـی که نیسـتی پـای عشـق تو نـسـوزم
# : 11 Nov 2006 17:27


Quoting: zongeleh
هوقت به انتظار بشيني همين بلا سرت مياد كلا بايد دم اولينو بگيري هيچ بدي نميره كه خوب تر بياد هميشه پشت بدي بدتر است

من الان از دم اولي آويزونم اي كمك
Quoting: zongeleh
ولي اون شخص موزي ترين و خود شيرين ترين هست از نظر من البته كلا از ادماي موزي و خود شيرين خوشم نمياد

البت كسي خوشش نمياد ولي الان اكثرا نون رو به نرخ روز ميخورن
zongeleh
ممنون از توجه ات عزيزم

# : 11 Nov 2006 20:26


bivezan_mikham
Quoting: bivezan_mikham
amin123
sogoli2
جالبه ممنون

قابلي نداره

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 11 Nov 2006 20:27


lili naze
Quoting: lili naze



Quoting: sogoli2
"من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."


اين خيلي جالب بود...

خيلي روم تاثير گذاشت

قابل شما رو نداره خانمي اميدوارم كه تاثيرش خوب باشه

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 11 Nov 2006 20:32


زاهدي گفت: نماز سي ساله خود را كه در صف نخست نمازگزاران به جا آورده بودم، به ناچار به قضا برگردانم. از اين روي كه روزي به سببي درنگ كردم و در صف نخست جايي نيافتم. پس در صف دوم ايستادم. اما خود را بدين سبب از ديگران شرمسار ديدم و پيشي گرفتم و به صف اول آمدم و از آنگاه دانستم كه همه‌ي نمازهايم آلوده به ريا و آكنده از لذت توجه مردم به من و اين كه ببينند من از پيشگامان كارهاي نيكم، بوده است.

من آن خورشید زر پوشم که با ظلمت نمیجوشم....بجز آغوش دریا را نمیگیرم در آغوشم
# : 12 Nov 2006 09:23


amin123
sogoli2
مرسی
حکایتهاتون خیلی جالب بودند

Quoting: amin123
تاسف ميخورم که چرا کسي تاکنون به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگي کردن نيست.

واقعا جمله محشری بود.

# : 12 Nov 2006 15:44


Quoting: khoshhal001
واقعا جمله محشری بود.

ممنون عزيز منم اين داستانو خيلي دوست دارم

سالها قبل در هند يك استاد مذهبي در مقابل جمعيتي مشغول سخنراني بود. استاد به هنگام سخن گفتن گيرا و هيپنوتيزم كننده سخنراني ميكرد و مردم محو او شده بودند.
وقتي سخنراني استاد به پايان رسيد از حضار پرسيد : آيا كسي پرسشي دارد؟
سكوت بر همه حضار حاكم بود ، چرا كه همه آنچه را كه شنيده بودند به نظر درك كرده بودند...
تا اينكه مردي از ميان جمعيت برخاست و در حاليكه لبخندي بر لبانش بود سوال كرد : خوب استاد حال كه شما همه چيز را ميدانيد، معني زندگي چيست؟
مرد سعي داشت با نوعي تحقير استاد را برآشفته نمايد. استاد جواب داد: من جواب تو را خواهم داد . اما اول اجازه بده سوالي از تو بپرسم!
حالا همه نگاهها به مرد بود و اين نگاهها او را آزار ميداد.
استاد پرسيد آيا : تو هيچ عاشق شده اي ؟ يك عشق واقعي و صادقانه؟
مرد كه حالا كمي برآشفته شده بود جواب داد: نه ، هيچ وقت عاشق نشده ام.
استاد گفت : شخصي كه چنين سوالي در مورد معناي زندگي از من مي پرسد در واقع چيزي در مورد خودش به من مي گويد. او در عشق شكست خورده يا هرگز عاشق نشده است و عشق را تجربه نكرده.چرا كه اگر شخصي معناي عشق را بداند ، هيچ وقت نمي تواند چنين پرسشي درباره معناي زندگي بپرسد، چرا كه او پيش از اين معناي زندگي را درك كرده است.

# : 12 Nov 2006 16:23


Quoting: amin123
تاسف ميخورم که چرا کسي تاکنون به تو نگفته است که زنده بودن همان زندگي کردن نيست.

Quoting: sogoli2
راهب اولي با خونسردي و با حالتي بي تفاوت پاسخ داد: "من دخترک را همان جا رها کردم ولي تو هنوز به آن چسبيده اي و آن را رها نميکني."


جالب بود...
مرسي.

<< . 1 . 2 . 3 . 4 . 5 . 6 . 7 . 8 . 9 . 10 ... 16 . 17 . >>
جواب شما
Bold Style  Italic Style  Underlined Style  Image Link  URL Link  Upload Images More Smiles... :grin: :wink: :up: :kiss: :biglol: :confused :cool: :love: :sad: :eek: :fl: :tongue:

» نام  » رمز عبور 
برای دسترسی به این قسمت میبایست عضو انجمن شوید. درصورتیکه هم اکنون عضو انجمن هستید با استفاده از نام کاربری و کلمه عبور وارد انجمن شوید. در صورتیکه عضو نیستید با استفاده از این قسمت عضو شوید.
 

Powered by MiniBB